ده زيارت، بهشت کوچولوی جنگلای گرگان!
اين چيزی رو که می گم فقط و فقط خودتون بايد تجربه کرده باشين تا احساس من رو درک کنين. بوی يه جنگل بارون خورده پائيزی. جنگل شمال، نم نم بارون، پائيز، برگای قرمز و زرد و سبز، کوه، آسمون و بو... بوی خاک، بوی برگ ها، بوی علفها...
با دوستت دوتائی برين بشينين صندلی جلوی اتوبوس، هدفون رو بذاری تو گوشت، صدا رو تا ته زياد کنی، فرو بری تو صندليت و Black Sabbath گوش بدی... شايد بگی اَه، ضد حال! آخه آدم تو همچين جايی hard rock گوش ميده؟! خوب چيکار کنم، هر چی دوست دارين و باهاش حال می کنين گوش بدين، هايده، شهرام ناظری، Enrique ... ولی فقط يه چيزی گوش بدين! پنجره رو هم تا ته باز کنين که باد بخوره تو صورتتون و همين طور فقط و فقط دور و برتون رو نگاه کنين. درخت های قرمز و زردو ببينين که هی از جلوی چشمتون رد ميشن و هر کدوم يه دنيا زيبايی هستن.
بری بالا، بالا و بالاتر. توی جاده کوهستانی بپيچی و بری بالا و مه همين طور بياد پائين تر و اونقدر بری بالا که توی مه فرو بری. و بعد وقتی از مه اومدی بيرون اون بالای کوه به يه ده رسيده باشی...
بالای جنگل نهارخورانِ گرگان يه ده هست به اسم "زيارت". سبز و سرد و مرطوب. اگه توی يکی از ده های شمال رفته باشين می دونين چی ميگم. اينم درست مثل اونا بود. دهشون رو درست بالای بهشت ساخته بودن.
ما هم مثل شهری های دهات نديده، عين مست ها، گيج و منگ دور خودمون می چرخيم، دنبال مرغ و خروس ها می کنيم و جيغ و داد راه می اندازيم. يکی يه بز رو بغل کرده، اون يکی داره تلاش می کنه به يه گاو بدبخت به زور علف بده. عجب زبونی داشت گاوه!!!
تا حالا به گزنه دست زدين؟ نمی دونين من اون موقع که دکتر جمعمون(!) يه برگ گزنه رو روی دستم کشيد چه حالی داشتم! اونقدر می سوزه که دلت می خواد داد بزنی، بعد هم جاش حسابی قرمز می شه و ورم می کنه، ولی بعدش می تونی حسابی بخندی و سعی کنی اين بلا رو سر بقيه هم در بياری!
يه پيرزن ما رو تو خونش دعوت می کنه. بِفِرمايين، بِفِرمايين... لهجشون خيلی باحاله، خيلی غليظ حرف می زنن. من با اينکه خودم زبون شمالی ها رو می فهمم، هيچی نمی تونم از حرفهاش سر در بيارم.
خونه ها با چوب و گل هستن، پنجره ها رو آبی رنگ کردن. کف اتاق هم نمد انداختن. توی رطوبت اينجا نمد تنها چيزيه که جلوی نم رو می گيره. لباس چوپون ها هم که بهش می گن چقا (چغا؟!) از نمد می سازن تا توی هوای اينجا از رطوبت و سرما حفظشون کنه.
***
وقتی داريم بر می گرديم پائين، چند تا از دختر های جمعمون خنده کنان به طرف ما ميان:
ـ بچه ها! توی يه خونه عروسی بود، ما رو هم دعوت کردن تو... عروسش اينقدر خوشگل بود. هی سرخ و سفيد می شد! همه سفره عقدش هم برق می زد. شيرينی هاشون هم خيلی خوشمزه بود...
- می مردين ما رو هم خبر می کردين، می اومديم ؟!....