November 27, 2002
panorama - shani

برج خاموشان:سكوتي ابدي

برج خاموشان:سكوتي ابدي


در بيرون شهر يزد،تنها و آرام. سر كشيده در دشت.
مثل كوه مي مانند و سر به آسمان مي سايند. صداي باد كه در كوهها مي پيچد و ديگر هيچ. سكوت و آرامشي ابدي. جايي كه چيزي جز استخوان از تو باقي نخواهد ماند. نه پوستي، نه گوشتي...و فقط سكوت و آرامش مرگ.
برجهاي خاموشان. آرامگاه ابدي زرتشتيان...




و ما شاد و بي خيال در روز چهارشنبه سوري از كوهها بالا مي رويم. شب عيد و ما سرمست از شادي جواني. ترقه و فشفشه. هرچه بالاتر مي رويم راه سخت تر مي شود.
دو دسته شده ايم . عده اي از يك برج و عده اي از برج ديگر.




با فرياد همديگر را مي خوانيم و از هم دورتر مي شويم. و وقتي آن بالا مي رسيم ديگر صدايي از گلوي هيچ كداممان در نمي آيد. خورشيد گرفته و تار از پس ديوار هاي برج و كوههاي سنگي مي تابد. و ما روي جسد هزاران هزار انسان ايستاده ايم. انسان هايي كه خاك و آب و آتش را مقدس و پاك مي دانستند.




با طبيعت ، اين مادر بشر زندگي كنيد و آن را پاك و مقدس بدانيد. هيچگاه آن را آلوده نكنيد كه به شما زندگي ارزاني داشته اند.
و جسد انسان اين خاك را مي آلايد. پس آن را دفن نخواهيم كرد. بر بالاي كوه برجي به يادشان خواهيم ساخت تا باد و باران آنها را بپوساند . تا آفتاب بر آنها بتابد و آنها ذره ذره شوند. تا پرندگان بيايند و آن را با خود ببرند....تا ديگر از تو هيچ نماند...چيزي جز غبار خاموشي...

زرتشتيان اين برجها را مي ساختند و اجساد مردگان خود را در آن مي گذاشتند. دايره اي بزرگتر براي مردان ، دايره بعدي براي زنان و دايره اي كوچك تر براي كودكانشان. و در ميان آن چاهي قرار دارد بنام استودان كه استخوان هاي باقي مانده را در ان ميريزند. اينجا جايگاه مردم عادي است.




مردمي مثل من و تو... و مثل هزاران انساني كه از پس ما مي آيند و مي روند. و براي پادشاهان خود در كوه دخمه اي مي كندند مثل نقش رستم ، دور از دسترس و با آرايشي در خور يك پادشاه.
ولي اين برج كه بالاي آن ايستاده ام عظمتي خاص دارد. عظمتي كه شايد هيچگاه در آن دخمه هاي سنگي حس نكنيد.
در دامنه كوه ،يك آبانبار ،باقي مانده يك كاروانسرا و چند خانه كوچك. شايد دهي، اما متروك و خالي. غبار مرگ هيچ نشاني از حياط باقي نگذاشته است. و فقط برجهاي خاموشانند كه بر پهناي دشت قد علم كرده اند و مرگ را فرياد مي زنند.




شاني شريف