خيلی وقت است اينجا برشهای کوتاه صنم را نمیخوانيم. حالا که صنم، برشهايش را نمی نويسد، برشهای کوتاه من را بخوانيد از نمايشگاه مطبوعات امسال.
1.
يکی و دو تا نيستند کسانی که فکر میکنند کار فرهنگی هزينه ندارد و انتظار دارند از سالن نمايشگاه مطبوعات با دستی پر از نشريات مجانی خارج شوند. البته که در همه جا – از جمله نمايشگاه مطبوعات – دولتیها با مجانی در اختيار گذاشتن نشرياتشان به اين انتظار بيشتر دامن میزنند. چيزی که طی يک روز ايستادن در غرفه مجله زنان خيلی اذيتم کرد، بيشتر از همه، اين بود که بايد به خاطر اينکه شماره جديد زنان رو میفروشيم و مجانی نمیدهيم، معذرت میخواستم. فرض کن! يک ماه تمام، شايد هم بيشتر، با همکارانت در مجلهای خون دل خوردی تا مطالب خوبی جمع کني و بنويسی، بسيار برنامههايت را کنار گذاشتهای تا برای مخاطبان مطالب به دردبخوری تهيه کنی، آن وقت آن مخاطب... از اين دردم گرفت که بيشتر کسانی که طالب نشريه مجانی بودند، راست يا دروغ، خودشان را خواننده هميشگی مجله معرفی میکردند. يعنی آنها هم نمیدانند که چقدر برای منتشر کردن مجله هزينه شده است؟ پس چه کسی میداند قدر عشق ما را؟
2.
" بشماريد از اول تاريخ تا الان چند زن فيلسوف داشتيم؟" لبخند میزنم و میگويم که پشت سوالش شيطنت پنهان است. میخندد و تاييد میکند. همانطور با پوزخندی به لب، به پوستر مجله زنان ( اولين مجله فمينيستی ايران ) اشاره میکند و میگويد: " آمدم بگويم هنوز هستند مردسالارهايی که کار شما به نظرشان خندهدار است. " میگويم: بله. متاسفانه هستند و کم هم نيستند. عصبی میشود و میرود. بيشتر از 20 سال ندارد.
3.
سهشنبه است و طبق برنامهای که هم در روزنامه چاپ شده و هم در غرفه نصب شده، بايد در غرفه وقايع اتفاقيه باشم. پسر جوان مرتبی با تهريش جلو میآيد و میخواهد با من صحبت کند. دلم هری میريزد. تجربه خوبی ندارم از برخورد با پسران جوان تهريش دار. چند بار بسيجی بودهاند و اذيت کرده بودند. من هم راستش در برخوردهای رودررو کمی خجالتی هستم و نمیتوانم با آدمهای غريبه بحث کنم. با کمی اين پا و آن پا کردن جلو میروم. میگويد: از وقتی در وقايع می نويسی، وبلاگت حال و هوای قبل را ندارد.
خيالم راحت میشود. میگويم وبلاگم شبيه به خودم است. بالا و پايين دارد. به کار روزنامه زياد مربوط نمیشود. میخندد، تشکر میکند و میرود. او جزء معدود آدمهايی است که در آن ساعتی که من در غرفه هستم، به آنجا میآيند.
" دوست نتیات آمد " ساناز، خواهرم و يکی از مسئولان غرفه روزنامه، اين را میگويد و به راحلهای که دارد به سمت غرفه میآيد اشاره میکند. از ديدنش خوشحال میشوم . پيش خودم فکر میکنم: دنيای مجازی من انگار بزرگتر از دنيای واقعيم است!
4.
از سياست خستهام. شايد مثل همه جوانانی که از 7 سال پيش ( قبل از انتخابات دوم خرداد ) حسابی فعال بودند و حالا نيستند. با اين حال هنوز ديدن چهرههای سياسی از نزديک برايم جذاب است. شايد به همين دليل بود که چند دقيقهای از دور مصافحه و روبوسی منتجبنيا و دکتر ابراهيم يزدی را در غرفه آفتابيزد نگاه کردم و بعد شنيدم يکی از ميان جمع گفت: پيوندتان مبارک! تکه معنیداری بود.
روز ديگر در غرفه چشمانداز ايران مهندس سحابی و لطفالله ميثمی نشیته بودند. مهندس سحابی پير و خسته اما همچنان محکم به نظر میرسيد. از تيپ برخوردش خوشم میآيد.
5.
رحيم عبادی، رئيس سازمان ملی جوانان به غرفه وقايع میآيد و کمی کنار ما مینشيند. به من میگويد: در صفحه اجتماعی درباره جوانان نوآوری کنيد و مطالب تازه بنويسيد. میگويد جوانان از حرفهای تکراری خسته شدهاند. نگاه میکنم و لبخند میزنم. نمیدانم چرا نمیگويم: تو گر بهتر میزنی، بستان بزن!
نمیدانم صنم چطوری بريدههايش را تمام میکرد. من که حرف ديگری ندارم.
