حکايت عجيبی دارد اين کاوه...







پلان اول
زمانی که با کردهای عراق در مورد کاوه صحبت می کردم (اشتباه نکنيد کاوه آهنگر منظورم است) آنها با چنان تعصبی از وی ياد می کردند که اسطوره ای همانند رستم برای ما ايرانيها را برايش متصور می شدم. در يکی از ميدانهای شهر سليمانيه عراق جايی که کاوه ما را از ما گرفت مجسمه ای از کاوه آهنگر ديده می شود که با هيکلی تنومند ؛ استوار ايستاده است و کردها بسيار به نيکی از او ياد می کنند. و من در اين تفکرم که چرا آنها نگذاشتند اين کاوه که هيکلش همانند کاوه آهنگر نبود اما درونش آتش بود هميشه ؛ برای ما بماند؟!







پلان دوم
پنجشنبه هفته پيش بعد از بازگشت از سفر يکماهه به خاطر اينکه مسافرت عيد برای بچه ها هميشه لذت بخش است دو روزی بود که در اصفهان بوديم ولی همان روز دوم و خبر حادثه ناگواری که در مورد کاوه برايمان رسيد شيرينی سفر تبديل به تلخی شد.
و من ساعت ۲۲ شب در حياط هتل عباسی نشسته ام و با لپ تاپ و تلفن ثريا با اينترنت مشغولم. چند متر آنطرفتر چند نفر جوان تهرانی دختر و پسر نشسته اند و در مورد زيبايی فلان کس فاميلشان با هم صحبت می کنند و من بی اختيار گوشم به آنهاست. مشخص است از آنهايی هستند که پدرانشان حسابی پولدارند و من در اين فکرم که آيا آنها اصلا برايشان مهم است که جنگی در همسايگی ما در جريان است يا نه؟! و آيا درد همنوع برايشان معنا دارد؟ دردی که هميشه کاوه از آن برايم صحبت می کرد. عليرغم آنکه کاوه از نظر مادی و به لحاظ موقعيت خوبی که خانواده اش دارا بود می توانست زندگی راحتی را انتخاب کند اما هرگز اينکار را نکرد. اصلا ذاتش طوری بود که اگر هم می خواست نمی توانست!







پلان سوم
يکهفته تمام است که کاوه ما را برای هميشه ترک کرده است و من عکسی از او را که سالها قبل در اصفهان گرفته بودم برای تزئين چند شاخه گل به گلفروشی می برم.
آقايی که صاحب گلفروشی است به من می گويد: آقا ايشان خبرنگار بودند؟ جواب می دهم بله می پرسد چه اتفاقی افتاده برايشان؟ می گويم: در عراق کشته شدند. می گويد: آهان همان که ديشب تلويزيون نشان داد ايشان بودند؟ می گويم نخير! ايشان که شما ديديد در تلويزيون ايران خبرنگار شبکه الجزيره بودند! همان موقع موبايلم زنگ می زند و دوستم می گويد: خبر آخر را شنيدی؟ می گويم نه ؛ چی شده؟ می گويد: بغداد سقوط کرد! و من نگاهم به لبخند کاوه می افتد که گويا می داند چه اتفاقی افتاده است!







حسن سربخشيان