شهربازي!!!
شهربازي
توی تابستونی که گذشت.هر روز به یک بهانه ای پا میشدم میرفتم
دانشکده.یک روز کلاس یک روز نمره یک روز پروژه یک روز تصویه
حساب.خلاصه خیلی خسته شده بودم.قیافه بچه ها هم تکراری شده
بودند.تا اینکه یک روز چند تا بلیت شهر بازی رسیددستم.بلیت ها
مال لونا پارک بودند.به سرم زد به یاد بچگی ها هم که شده بروم
شهر بازی...
جمعه غروب بود.جلوی پارک هم غلغله.مردم بیچاره تفریح دیگه ای که
ندارند.مجبورند بروند این جور جاها ،منتش را هم بگذارند سر بچه
ها.
خلاصه رفتم تو....
خیلی بی نظم و بهم ریخته بود.هر چیزی که فکرشو بکنی پیدا می شد.
از تخمه گرفته تا پشمک و بادکنک سوتی و دختر های پشت ویترینی.یکی
هم با صدای نکره داد میزد:
"دردم نیــومــــد....دردم نیــومــــــد..."
هوس چرخ فلک به سرم زد.رفتم توی صف.
چه صفی !!!!
دو سه تا بچه جلوی من بودند که عین علی ورجه بالا و پایین می
پریدندوتوی سر هم می زدند. با اینکه من خودم هم زمان بچگی از
اینها بد تر بودم یکیشون رو صدا زدم و گفتم:
- چه خبره؟ چرا اینقدر سر و صدا می کنید؟
پسره از اون بچه های هفت خط بود که موقع حرف زدن هر چیزی میگن.
برگشت و گفت :
به تو چه نردبون.
من هم حساب کار اومد دستم و لحن صحبتم رو عوض کردم و گفتم:
_ تنها اومدید؟
_ آره.مگه چیه ؟به تیپمون نمی آد؟
_ میدونی چیه این ممد زیر خاکی هزار گرفته از اون بالا [......]
روی سر مردم.
_ این چه شرطیه ؟ کار درستی نیست این کارها.
_ بابا کلاس!!!!!بعد رو به دوستش کرد و گفت :داییمونو.
صف خیلی شلوغ بود.من هم قید چرخ و فلک را زدم.
رفتم طرف تونل وحشت.
پشت سر یک خانومی که دست پسرشو گرفته بود ایستادم.پسره چهار پنج
سالش بیشتر نبود.گفتم:
_ ببخشید خانوم! فکر نمی کنید تونل وحشت برای آقا پسرتون یک کم
زود باشه.
_ نه آقا باید یاد بگیره دیگه.
_ چی رو باید یاد بگیره؟
یک لبخندی زد و هیچ چیز نگفت.
_ گفتم سلام کوچولو.
_ س..لام
_ میخوای بری تونل وحشت؟
_ آره.میخوام به آقا مرده غذا بدم خوب بشه.
_ خوب دیگه چی؟
_ میخواه آقا خرسه هم ببینم.
_ رو کردم به خانوم و گفتم.این که از من وارد تره دیگه چی رو
میخواد یاد بگیره؟
.....
خلاصه نوبت ما شد و رفتم تو.
داشتیم توی تونل می چرخیدیم و به ادا اصول جانور های مخوف نگاه
می کردیم که یک مرتبه داد و هوار یک نفر بلند شد و شروع کرد به
فحش دادن.فحش هایی که اگر یکیشو میگذاشتی روی سنگ از خجالت آب می
شد.
همه چیز به هم خورد و مامورهای پارک ریختند توی تونل.من زود
پریدم بیرون.صدا از پیچ پشتی می اومد.رفتم اونجا،یکی که لباس
گوریل به تن داشت دستشو گذاشته بود روی صورتشو فحش میداد.از یکی
پرسیدم :
_ آقا جریان چیه؟
_ یه نفر با مشت گذاشته توی صورت این بدبخت.دماغشو شکسته.عجب
آدمهایی پیدا میشن.
احساس کردم باید زودتر بروم وگر نه تا پیدا شدن طرف باید معطل
بشم.من هم که مجرد بودم و شانسم هم همیشه هر جا میرم جلوتر از من
اونجاست.
از لا به لای جمعیت به زور زدم بیرون. و نشستم روی یک نیمکت .
دو سه تا بچه آمدند نشستند پیش ما.
هیچ وقت که آدم حسابی پیش ما نمیشینه.یا طرف ساقیه یا قداره کش .یا
اگر پارک دانشجو باشی که دیگه بدتر.حالا هم چند تا بچه که شرارت
از قیافشون می بارید
_ اسمت چیه؟
_ امیر...
_ تنها اومدید؟
_ آره .ما زیاد می آییم اینجا.
_ چه خوب.کدوم وسیله ها رو سوار میشوید؟
_ همه چیز.الان هم سوار اون سر سره بودیم.شما سوارش شدید؟
_ نه.
_ خیلی کیف داره ما امروز 10 بار سوار شدیم.
_ ده بـــــــار؟؟؟مثل اینکه وضعتون خیلی خوبه؟
_ نه بابا.یک بلیت خریدیم ده بار باهاش سوار شدیم.
_ چه طوری؟
_ بزرگ شدی یاد میگیری.
_ بعد اون یکی گفت پاشید بریم دوباره سوار شویم.
همون جور که یک مرتبه پیداشون شده بود غیبشون زد.
گرسنه ام شده بود و رفتم یک چیزی بخورم.
بعدش رفتم که به یاد قدیم ها سوار ارابه بشم.
وقتی راه افتاد ملت شروع کردند به جیغ زدن.
مونده بودم این همه سرو صدا رو از کجاشون در می آرند؟
یک مرتبه یک نفر داد زد نگهش دار .....
دستگاه ایستاد .گلاب به روتون صحنه خیلی قشنگی بود.من هم که تازه
شام خورده بودم از ترس اینکه به سرنوشت اون دچار نشم زود پریدم
پایین.
وسط راه یک چیزی مثل موشک از بغل گوشم با یک صدایی رد شد.دیدم یک
بادکنک سوتیه.یک دختر بچه ناز جلوی من ایستاده بود و با نگاهش به
من فهموند که بادکنک مال اونه.من هم بی اختیار لپشو کشیدم که
انگار ترسید و شروع کرد به گریه کردن.
یک خانومی سریع آمد طرف من و شروع کرد به داد زدن. من هم بدون
اینکه جوابی بدم هر چه سریعتر به طرف در خروجی راه افتادم.
قید بقیه بلیت ها رو زدم و راه افتادم به سمت خونه.و تا برسم فقط
یک نتیجه تونستم بگیرم.اون هم اینکه شهر بازی جای تفریح
نیست.حداقل توی ایران.اگر شانس بیاری و زنده از پارک بیایی بیرون
یک هفته طول میکشه تا خستگی از تنت بیرون بره.









