به صنم و نيما که عاشقانه هايشان را دوست مي دارم



به يک خواب عاشقانه می ماند. کاپوچينو را می گويم. شيرين و دوست داشتنی است گرچه گاهی دل آدم را بدجور می زند.
نه. واقعی نمی تواند باشد. در دوره ای که هيچ کاری بدون منفعت مالی نمی پايد، در ميان جامعه ای که کار گروهی نمی داند، کاپوچينو تنها به يک خواب عاشقانه می ماند.
وقتی تمام رگه های يک خواب، تار و پود بافتش، از عشق باشد، هيچ عامل درونی يا بيرونی، هيچ چيز، توان نابودکردنش را ندارد؛ چراکه عشق جاودانی است و جاودان می کند.
کاپوچينوی عاشقانه ما يکساله شده است.



*****



نيم قدم از محمدرضا عقب تر ايستادم. نمی دانم چرا. شايد ترس بود از اتفاق احتمالی نامعلوم. به دعوت احسان رفته بوديم به جمع صميمی و گرمشان. تازه وبلاگ نوشتن را شروع کرده بودم. پيش شماره کاپوچينو را ديده بودم و دوستش داشتم گرچه آن زمان فکر می کردم : که چی؟ حرفشان چيست؟ مگر وبلاگ ندارند که هر کدام در ستونهای ثابت هر هفته يادداشت شخصی می نويسند. " هدفمان همين است. رواج تک نگاری. " جواب نيما قانع کننده نبود اما ... هفته بعد يک داستان کوتاه براي کاپوچينو نوشتم و آرام آرام آلوده شدم. برای هشتمين شماره کاپوچينو مسؤوليت ستون گزارش را قبول کردم. مثل همه آنهايی که رفته رفته به جمعمان وارد شدند، عاشق شدم.



*****




انگار که خوابی خوش باشد و نخواهی بيدار شوی. انگار که عاشق باشی و بخواهی بمانی. " آری. آغاز دوست داشتن است؛ گرچه پايان راه ناپيداست. "

پرستو دوکوهکي