خاطرات يک زن از زندان اوين, بند زنان
« درد داشتم. تو سلول انفرادی به خودم می پيچيدم. صبرم تموم شد و داد کشيدم. من رو بردن به بهداری زندان. بچه به دنيا نمي اومد. خيلی بهم فشار وارد شد. بايد من رو به بيمارستان می فرستادن اما بازجوم اجازه نمی داد. وقتی اين رو فهميدم از نظر روحی هم داغون شدم. به حد مرگ درد داشتم. اصلا داشتم می مردم. بالاخره جناب بازجو اجازه دادن. آرزو تو بيمارستان متولد شد. »
شش سال را در زندان گذرانده است. زنی نحيف, خوشرو و بی نهايت مهربان. از پيش از انقلاب تا رفتنش به زندان معلم دبستان بود. در سالهای انقلاب با تعدادی ديگر از معلمان در جلسات داستانخوانی شرکت می کرد. داستان های صمد بهرنگی را می خواندند و بعدتر در جلسه هايی افکار او را به بحث می گذاشتند. صمد چپ سياسی به حساب می آمد. بنابراين جمع اين معلمان هم چپ خوانده می شد. اين برچسب اما بی توجه به فعاليتهای آنان بود. معلمان فقط افکار و ايده های آموزشی صمد را به بحث گذاشته بودند. صمد بهرنگی فارغ از افکار سياسيش معلمی بود که روش های آموزشی نوينی را مطرح کرده بود : « زمان شاه آمار فعاليت ما تو حفاظت اداره آموزش و پرورش بود. اصلا فکر نمی کرديم که بعد از انقلاب به همون آمار استناد بشه. اما شد. ماها مساله دار بوديم. »
سه ماهه حامله بود که دستگير شد. اسمش را لو داده بودند : « بعد از اون زايمان سخت, سه روز بيشتر تو بهداری زندان نموندم. شرايطم از نظر جسمانی به شدت بد بود. بهداری کثيف بود. آلوده بود. نمی تونستم از هيچ چيزش استفاده کنم. کسانی اونجا مي اومدن که بيماری های بدی داشتن. بعضی ها حالت های روحی و روانی وحشتناکی داشتن. تحمل اونجا برام غير ممکن بود. به سلول انفراديم برگشتم. حالم خيلی بد بود. تو دوران حاملگی ميوه و اين چيزا که هيچ, حتی غذای بدون کافور هم نخورده بودم. بدنم لَخت بود. همش خوابم می گرفت. احساس خستگی شديد می کردم. ولی هيچ چيز وحشتناک تر از اين نبود که آفتاب نداشتم. »
آرزوی کوچک سه ماه اول حضورش در دنيا را در چهارديواری سلول تجربه کرد. تجربه ای دردناک: به خاطر نبود آفتاب دچار بيماری پوستی شد.
« نمی دونم اتفاقی بود يا نه اما درست بعد از زايمانم زنی به بهداری آمده بود که يه بچه 4 ماهه داشت. مقعد بچه مادرزادی مسدود بود و بايد جراحی مي شد. مادرش گريه می کرد و می خواست همراه بچه برای جراحی به بيمارستان بره. اونقدر گريه کرد که حاضر شدن آزادش کنن. وقتی می خواست بره همه وسايل بچه اش رو گذاشت برای من. قبل از زايمان با خونه تماس گرفته بودم اما تا اون موقع هنوز وسيله ای به دستم نرسيده بود. هفته اول وسايل اون خانوم خيلی به دردم خورد. »
تجربه بچه داری نداشت. با هر بار خيس کردن کهنه بچه را عوض می کرد. در سلولی که آفتاب نداشت. در سلولی که هيچ پارچه خيسی خشک نمی شد : « يه روز همه کهنه ها کثيف بودن. مونده بودم چي کار کنم. چادرم رو پاره کردم. از شانس بد من دو روز بعدش صدام کردن برای بازجويی. گفتم چادر ندارم. با هزار اخم و تخم برام چادر آوردن. »
بعد از سه ماه به بند منتقل شد : « هر روز دو ساعت تلويزيون مداربسته روشن می شد و آموزش های مذهبی می داد. ديدنش برای همه الزامی بود. فقط مادرها می تونستن تو اون فاصله بچه هاشون رو ببرن تو حياط. همه بچه ها فضای آزاد رو دوست دارن. هيچ کدوم از بودن تو چهارديواری لذت نمی برن. »
هر روز در بند, اتاقی مسؤول نظافت می شد. در واقع کارگر بند می شد. سهميه کلر را می گرفت و بند را تميز می کرد : « بوی کلر برای ما بوی بهداشت بود. اگه يه روز بهمون کلر نمی دادن, همه عزا می گرفتيم. »
کف همه اتاق ها با موکت پوشيده شده بود. اتاق هايی که در آنها نوزاد وجود داشت بايد نکات بهداشتی خاصی را رعايت می کردن : « برای اينکه کرک و پرز موکت ها تو حلق بچه ها نره پتوهامون رو خيلی آروم جمع می کرديم. يه ابر کلفت پيدا کرده بوديم. تکه تکه اش کرده بوديم و تموم موکت ها رو با اين ابرا موگيری می کرديم. تازه کارگرها به درخواست هر اتاق بهشون تفاله چايی هم می دادن. تفاله ها رو پخش می کرديم رو زمين و آروم جارو مي زديم. کرک ها به اونا می چسبيد و اتاق تميز می شد. از نظر بهداشتی همه سعیمون رو می کرديم که بچه ها مريض نشن. تو حموم و توالت هم يه کابين رو گذاشته بوديم برای خانمهايی که بيماری يا ناراحتی عفونی داشتن. »
وقتی غذا تخم مرغ پخته بود, همه بند تخم مرغ ها رو جمع می کردند و می دادند به بچه ها که بتوانند هر روز تخم مرغ بخورند. برای بچه ها مثل مادربزرگ ها با پارچه و کاغذ و مقوا عروسک درست می کردند. برای بچه ها قصه می گفتن : « بچه ای بود که سه سالش گذشته بود. به شدت به مامانش وابسته بود و هيچ تصوری از زندگی خانوادگی تو ذهنش نبود. براش که قصه خانم بزی رو می گفتم, وقتی درباره آشپزخونه حرف زدم, ازم پرسيد: آشپزخونه چه جوريه؟ من هم براش توضيح دادم اما اون هيچ ذهنيتی نداشت...»
بودن بچه در زندان يا نبودن او. به اين موضوع فکر می کرد. بايد به عنوان يک مادر نه غريزی بلکه آگاهانه و منطقی تصميم مي گرفت : « وقتی آرزو 9 ماهش شد تصميم گرفتم بفرستمش بيرون. يه پيرمردی اومد بچه رو ازم گرفت. اصلا روحيه اش به زندانبان بودن نمی خورد. بهم گفت : چه جوری دلت مياد اين رو از خودت جدا کنی؟ يه آن دچار ترديد شدم. اما به هر حال چاره ای نبود. آرزو که رفت پيش مامانم, تا يه مدت ديگه مثل قبل نبودم. حاضر نبودم با هم اتاقی هام برم هواخوری. دلم می خواست تنها باشم. اصلا تنهای تنها شده بودم. يه قسمت از وجودم کم شده بود. اون قسمتی که برام رنگ و بوی خانواده رو داشت... »
اتفاقی که شايد باعث شد او بر تصميمش معتقدتر شود خودکشی يکی از زنان زندانی بود: « از يه مادر خواسته بودن بچه هاش رو لو بده اما مادر خودش رو کشت. يه تيکه طناب پيدا کرد و رفت تو حموم و ... اين اتفاق خيلی اثر بدی رو همه گذاشت. اون شب چند تا دختر جوون که اون مادر رو خيلی دوست داشتن تا صبح جيغ می کشيدن. احساس کردم آرزو نبايد تو اين جو بمونه. »
دو هفته يک بار اجازه ملاقات برای مادری که فرزندش را تا 9 ماهگی در زندان به سختی بزرگ کرده بود خيلی کم است : « نمی دونم الان هنوز همين جوره يا نه. اما اون موقع فقط 5 تا 7 دقيقه وقت داشتيم با بچه تنها باشيم. » چشمانش برق می زند : « ما هم بدو بدو فقط می رسيديم محبتمون رو به بچه منتقل کنيم. »
تا 5 سالگی آرزو, به جز 4 ماهی که اجازه ملاقات نداشت, ارتباط مادر و فرزند به همين ديدارها محدود می شد : « دو هفته يه بار می ديدمش به استثنای 3 يا 4 بار که به خاطر عيد و جشن و اينها ما رو بردن تو فضای آزاد و ملاقات حضوری يه ربع ساعتی بهمون دادن. يه بار هم نيم ساعت ما رو بردن تو يه پارک نزديک اوين. اون روز خيلی خوب بود. نيم ساعت آرزو تو بغلم بود...»
بودن در زندان سخت است. بچه داری سخت تر. خيلی حرف ها داشت. خيلی حرف ها زد که نمی شود اینجا نوشت. به هر حال او يک زندانی سياسی بود.