علی لطفی
(( این ویژگی شغل ماست. باید همیشه چمدانهایت بسته باشد. در روزنامه های زیادی بودم که همه تعطیل شدند. من عادت دارم. شما ها هم باید کم کم عادت کنید)) اولین جملاتی که وقتی که ناباورانه به پژمان راهبر زنگ زدم تا حقیقت این استعفا را از خودش بپرسم برایم گفت.....
یکی صبح پاییزی که مردم، شتاب زده از زیر پل سید خندان (( زیر پل کنکور)) عبور می کردند با بیلبوردبزرگی در ضلع شرقی مواجه شدند که عکس بزرگ زیدان را در حالتی متفکرانه نمایش می داد و کنارش با تیتری با فونتی شبیه دست خط بچه های خوش خط مدرسه نوشته بود: منتظر یک اتفاق تازه باشید. روزنامه جهان فوتبال.
و اینچنین بود که اولین روزنامه تخصصی فوتبال در ایران متولد شد. گروهی که پیشترها خود را در صبح و ورزش و بعدها در تماشاگران اثبات نموده بودند این بار قصد داشتند خود به تنهایی در عرصه روزنامه خویش را بیازمایند. پژمان راهبر و گروهی از نویسندگان و گرافیستهای تماشاگران که بر اثر اختلافات داخلی از آن جمع جدا شده بودند هسته مرکزی تحریریه را تشکیل می دانند.
روزنامه با الگو قرار دادن روزنامه های لایت انگلیسی و اهمیت فوق العاده به عکس و گرافیک کار خود را آغاز کرد. لوگو و سرکلیشه های جدید و اما دوست داشتنی که با الهام از روزنامه معروف مارکا طراحی شده بود و خصوصا زبان متفاوت این روزنامه یا همان سافت نیوز آشکارا فضای متفاوتی را به وجود آورده بود. در همین راستا رضا صائمی به عنوان مدیر هنری مسئولیت امور گرافیکی و فنی روزنامه را عهده دار شد. که طبعا چنین نقش و ایده ای برای اولین بار در روزنامه های ورزشی به کار می رفت.
از دو سال پیش تا به حال با این روند رو به رشد ادامه داشت تا همین هفته که بطور ناگهانی پژمان راهبر و هیئت سردبیری از روزنامه استعفا کردند. در حالی که خبر را کمتر کسی باور داشت روزنامه ایران ورزشی صبح همان روز خبر را همراه با مصاحبه چاپ کرد و اینها همه در شرایطی شکل می گرفت که بسیاری از نویسندگان این روزنامه هنوز اطلاع چندانی از این موضوع نداشتند.
پژمان راهبر در این رابطه می گوید: (( خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. جلسه ای گذاشتیم و قرار شد که من نباشم. اما اختلافات مدتی بود که ایجاد شده بود. در این اواخر کاملا شدت گرفته بود و نهایتا این شد دیگر)) درست پس از استعفای پژمان هیئت سردبیری و بخش بدنه ای تحریریه نیز استعفا نمودند. از مهمترین دلایل این اختلافات به تعارضات بوجود آمده میان نفر دوم روزنامه و کادر سردبیری می توان اشاره کرد.
پژمان راهبر که البته مدتی است مسئولیت ویژه نامه اجتماعی همشهری به نام ایرانشهر را به عهده دارد و بسیاری مهمترین دلایل جدایی او را پذیرفتن همین شغل می داند. هر چند پژمان می گوید:( نه اصلا این طور نیست. اختلافات بر سر مسائل دیگری بود. موضوع ایرانشهر این اواخر بود و تقریبا یک بهانه بود. یک جورهایی هم می دانستم که اینجا را از دست خواهم داد و بنابر این ترجیح دادم این کار را قبول کنم))
از آن سو رضا صائمی که پس از پژمان مهمترین عامل مطرح شدن روزنامه بود و زودتر از او هم کار را ترک کرد تقریبا همه این موارد را تایید می کند(( دقیقا همه آن مسائلی که برای من پیش آمد و باعث شد که از آنجا بروم برای پژمان هم رخ داد. اما شاید خیلی ها باورشان نمی شد این مشکلات روزی یقه پژمان را هم بچسبد.)) و ادامه می دهد(( روزنامه با تفکرات جدیدی به راه خود ادامه می دهد. شاید صلاح بر این بوده که ما نباشیم))
جالبترین بخش ماجرا این است که در روز آخر که البته تحریریه بدون پژمان آخرین روز کاری خود را سپری میکرد قرار بر این شد که یادداشت خداحافظی پژمان به عنوان حسن ختام کار این گروه به چاپ برسد که متاسفانه قبل از آن که به حروفچینی برسد در اتاق فنی گم و یا در واقع به سرقت رفته است. در حالی که در روزهای اخیر به هیچ عنوان از سوی روزنامه جریان تغییرات سردبیری به اطلاع خوانندگان نرسیده که بنا بر اصول حرفه ای باید این گونه می بوده است.
پژمان درباره پیشنهادهای فعلی اش می گوید که :(( چند تایی در همین چند روز بوده است. اما فعلا علاوه بر این که ایرنشهر را قصد داریم گشترش بدهیم ترجیح می دهم مدتی از فضای روزنامه ورزشی دور باشم. هم این که کمی خسته ام و هم این که روی پیشنهاد ها بیشتر فکر کنم.))
و به این ترتیب ماجرای اولین روزنامه تخصصی در ایران میرود که به فراموشی سپرده شود. بار اولی که این گزارش را نوشتم جور دیگری تمامش کردم اما این بار که دوباره آن را تنظیم کردم می خواهم پایانش را با این پاراگراف از رمان سلوک استاد محمود دولت آبادی به پایان ببرم. همه چیز روشن و گویا است.
{ خسته ام. این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟ دقیق می شوم، دقیق بلکه صدایش را بشنوم . مغزم، مغزم درد می کند. از حرف زدن، چقدر حرف زده ام؟چقدر در ذهنم حرف زده ام، خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت، مغایر و متضاد...و گفته ام وشنیده ام. خاموش شده و باز برافروخته ام. پرخاش کرده و باز خود دار شده ام. احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر میگیرند. مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.هرگز! مدتهای زیادی است که نتوانسته ام بگریم...}