ترس و لرز
يکی بود و يکی نبود و با همين بودن و نبودن، تکليف آدم روشن میشود که هر چيزی میتواند اتفاق بيفتد.
همين که فهميدی هر چيزی، هر جايی، میشود که بشود، ترس برت میدارد.
میترسی که بالهای تيز و سياه" شدنی" هايی که" نخواستنی" اند بگيرند تنت را پاره کنند.
میترسی نکند آن خاطره هولناک دوباره تکرار شود. خاطره زادهشدن.
میترسی نکند از خواب بر نخيزی و اين کابوس امتداد پيدا کند تا هميشه.
اينجاست که نمیشود گفت غير از خدا هيچکس نبود.
پس اين همه جن و پری چيست که گرفتار ترس و لرزمان میکنند؟ پس غير از خدا دستهايی در کارند که آب و نانمان را شور و ناجور میکنند. اگر هر چيزی بتواند که اتفاق بيفتد و هر کسی، هر چيزی بتواند تو را از تويی تو خارج کند، لرزت میگيرد از وحشت.
آنوقت تو میمانی و وحشت ميان سردی رخوت. آنجا که ترس برت میدارد و خدا هم نيست که جلويش بايستی و نماز وحشت بخوانی، از درد اين فهم، در رکوع میخشکی. مثل وقتهايی که چون نماز روزه درست و حسابی نگرفته بودی رويت نمیشد ازش چيزی بخواهی. واين همان ترس کودکانه است که رنگ عوض کرده و بالهای جبرائيل را سوزانده.
در قهقرای آسمان آوايی می خواند يکی بود و يکی نبود که نبود. حتا خدا هم نبود که مسيح بسازد و محمد وعلي.
حالا ما غيرها ماندهايم و خدايی که يا نيست يا تحويلمان نمیگيرد.
زود وحشت برمان ميدارد و جفت میکنيم. دشنه زير متکا میگذاريم و قمقمههامان را از آبسردکن آب میکنيم، چون میدانيم باران نمیبارد.
میلرزيم و دستهامان را توی سرما میماليم به هم. دهانمان بخار میکند و میترسيم سرما به سر نرسد.
خانه نداريم. آرمان و پدر و پسر نداريم. چنته روح القدس از آفتاب درست و حسابی خالی شده. همه هستند غير از خدايی که روزی روزگاری "غير از خدا هيچکس نبود".
بناست اينجا در اين کشکول کلمات همه چيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای " ترسآلود و لرزاندود " يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته " ترس و لرز " پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
هفتهها، پارچههای ناجور برزنتی کلفتی نيستند که ميان اقامه نماز وحشت کشيدهباشيم. اقامه ترس و سجود لرزيدن. از جنسيت و زمان و مکان آدمها گذشتهايم. هميشه بوده و تا دنيا دنيا باشد خواهد بود. اما ترسی که ما را، همنسلهای ما را که با آب و تاب جواناشان میخوانند در بر میگيرد. ترسی که پريشانی و سر گردانی به همراه آورده. اين ترس، دستاوردی است که ترکشهای آن خود را به همه جا میکوبند. از آن طرف برجهای تجارت جهانی را فرو میريزانند و از اين طرف مشت گره میکنند و پرچم آتش میزنند. اين حرفها نزديک شدن به جوهره همان ترس است.
ترسی که دادهاند طلا کاریاش کنند تا بر فرق تاريخ بدرخشد.
باری اين هفته حرف ترس زدهشد. میماند تا دو هفته بعدتر. هفته بعد " خود ترس " روی خطوط جهان مجازی میلرزد. برويم در دالان تا ببينيم چه میشود.
کلاغ طلا دوست رفت روی گنبد مطلا نشست که صدای بامبی زير پايش ترساندش. چون پرنده بود و شعور درست و حسابی نداشت نرفت ببيند اين بامب و بومبها را کدام طرف دعوا راه انداخته. بلند شد برود خانهاش ديد گم شده..لرزيد. از اينجا به بعد کلاغه با کلی اطوار الکی، ناکام میماند و هيچوقت به خانهاش نمیرسد.









