بناست اينجا در اين کشکول کلمات همه‌چيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت می‌نويسد. نوشته‌های " ترس‌آلود و لرز‌اندود " يکی، کنار تصوير ديگری می‌نشيند.
هفته‌های غير هم، روی ماجرای ترس‌هامان ولرزها حرف می‌زنيم. يعنی يک هفته " ترس و لرز " پژوهی، يک هفته هم نوشته‌ای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که می‌ترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگی‌اند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل می‌بريم و می‌پرسيم چرا می‌ترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل می‌نشانيم و تصوير و تصورمان را می‌بريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اين‌ها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه می‌شود. کمی محترم‌تر از دست‌به‌آب.


نخست و پیش از هر چیز، سرحرف‌ها را می‌گوییم تا بعد. این بار حرف از " ت"ی ترس است. تا بعد سر بخوریم و هفته‌های بعد " ر " باشد و بعد، س. لاجرم لرز را خواهیم لرزید، هم.

1. ت

تا بخواهم از نسل بگویم، از توالی تناسلی ناهمگون که زنجیره آدم‌ها را به‌هم وصل می‌کند و تاریخ را شکل می‌دهد، ترس برم می‌دارد. "وحشت" ماجرایی آغاز شده نبوده که روزی تمام شود. همیشه بوده. از آن بود که آدم هزار سال گریست تا خدا ببخشایدش.
ترس دلیل داشت. خوردن میوه ممنوع. ترس از عذاب الهی. آگوستینوس قدیس در اعترافات‌اش از این ترس می‌گوید. وحشتی سترگ که رنگ و بوی دینی به خود گرفته و مفاهیم دیرپایی چون وجدان، گناه و توبه را پی می‌گرفت. این مفاهیم، خود، ذهن‌اند و مصداق‌های عینی‌شان است که آنها را معنا می‌کند. همین است که پیش خود می‌گفتی گناه کردم و می ترسیدی از عذاب.
اگر آدم دیروز کنار آتش افروخته از سایه‌ی خود می‌ترسید و آرمان‌اش را به‌عنوان حکومت بر زمین و غلبه بر دیگر جانوران نقاشی می‌کرد، آرام بازوانش وسعت یافت و به خدایی رسید. تصویر آدم کوچک روی دیوارهای غارها که هر بزی سرش سوار بود کشیده‌تر شد.درنقاشی‌های فیگوراتیو عصر آهن، آن آدم ریز نیزه به‌دست که مجبور بود از خود دفاع کند، کشیده شد بزرگ شد. بزرگتر از خود آدم عادی. و بعد مدام شیرها را کشت و پا روی‌شان گذاشت و با آنها عکس گرفت. اما می‌ترسید. هنوز از نیرویی خارج از خود می‌ترسید.اما آدم‌ها به‌هم اعتماد داشتند. آدمی آدم دیگر را واسطه‌ی خدا می‌دانست و اعتراف می‌کرد تا ایمان آرامش کند.
در این آستانه سورن کی‌یرکه گور در ترس و لرز از نابودی امر قدسی می‌گوید.
او در قرن هجده تصرف در سرنوشت خود و داشتن قدرت انتخاب را دلیل ترس آدمی می‌داند و از حذف ایمان می‌گوید و می‌پرسد خداوند به ابراهیم اسحاق را پس داد. چون او ایمان داشت و آب بر آتش ترس ریخت، چاقو را روی گلوی فرزند کند کرد تا او باز پس داده شود.اما آیا من ابراهیم‌ام؟ در این زمانه عسرت و فراموشی این وحشت است که پیامبری می‌کند. نکند من معمولی باشم. ابراهیم نباشم. نکند ایمان نداشته باشم.
آدم در ترس و لرزی دائم است.
نیچه این ترس را بی‌دلیل می‌دانست و اساسا آنرا ابزاری می‌دید در گرو خواست قدرت. و برای بودن توبه و چرخیدن چرخ آباء کلیسا لازم می دانست‌اش که گناه را اختراع کردند. و با پاسخی دیونیزوسی، با آری گفتن به زندگی و شور زیستن،طریقی کنفوسیوسی اختیار کرد که در آن آدمی از خود ابرمردی خواهد ساخت شایسته پرستیدن. و این ایمانی انسانی بود که خدا را درون آدم‌ها به آزمایش وجود گذاشت. ترس، از تلخکامی نه گویانه‌ای سرچشمه می‌گرفت که نافی همه‌چیز است و به‌جای آن چیزی دائم هم نمی‌دهد.
ترس اما در منظری کاملا غربی، با جهان‌بینی عرفانی شرق تنافر دارد. پس از صحرای مردم‌خوار خوف، سر از لرز برمی‌داری و به رجا می‌رسی. به رهایی و بسط دائم. و دیگر به این مرحله باز نمی‌گردی که در آن همه چیز مظهر قهر خداوندی بود.
اما همه اینها در خود مفهومی به نام خدا دارند که علت اصلی است. سر بودن و نبودن‌اش بحث دارند و این به بودن‌اش صحه می‌گذارد.
اما وقتی او نباشد، مرده باشد، آدم‌ها همدیگر را تحت سیطره می‌گیرند و با ترساندن هم قدرت‌نمایی می‌کنند. این عقل خودمرکزبین جهان‌گستر انسان امروز است که ارابه‌رانی می‌کند نه خدا.

مایکل مور با ساخت" بولینگ برای کلمباین" نشان داد که در جامعه جهانی و به‌خصوص امریکا ترس دائم است که مردمان را به تهیه و همراه داشتن اسلحه ترغیب می‌کند. جورج بوش روز حمله به مرمش گفت صدام ما را تهدید کرده، خلاصه بترسید و بگذارید ما برویم اسلحه‌هایی که خودمان به او داده‌ایم تا همسایه‌اش را تکه‌تکه کند پس بگیریم. بترسید و بکشید تا نکشندتان.
وجهه سیاسی ماجرا قابل ندیده گرفتن نیست اما تمام ماجرا این نیست. این وجوه وقتی به شرایط اقلیمی و زمانی باز می‌گردد همه معیارهایش به هم می‌ریزند.
نسل ما (پنجاه و چندی‌ها تا شصت و چندی‌ها) می‌ترسند. همان‌طور که مادران‌مان تا برسد به آدم و حوا. اما همه، همه این‌ها متصل بودند به علتی، به علتی که خود می‌دانستند. می‌دانستند که چرا می‌ترسند. یا لااقل با تعاملاتی که هنوز ممکن بود، ترس را به فراموشی تبدیل می‌کردند. پدری که دخترش را محدود می‌کند، می‌ترسد. مادری که بوی دهان پسرش هراسناک‌اش می‌کند، می‌ترسد و برای رستن از این گرفتاری، اغلب نخستین راه را انتخاب می‌کنند. برای پاسخ به این خودخواهی مزمن و برای آنکه شب را آسوده بخوابند حاضرند بی‌خبر باشند اما ترس نداشته باشند.

و خبر آرامش را ویران می کند. اگر سوار امواج رسانه‌ها شود صد برابر می‌شود و ترس تولید می‌کند. اخبارگو با صدایی رسا و لحظه به لحظه آمار کشتگان را می‌دهد که تو در قهقرای درون‌ات خودت را میت فرض کنی. تا آن اتفاق شایعه رخ دادن‌اش به تو رسید وحشت برت دارد. دیگر تنها ترس، رستاخیز نیست. هر آبی که از استکان می‌ریزد سیل و هر پایی که به زمین کوفته می‌شود زلزله انگاشته می‌شود.
ترس، از آن‌سوی ابرها به زمین آمده و با زدوده شدن جنبه الهی از آن، خوراک هر روزه‌مان شده است.
امروز، رسانه‌ها ما را شیشه‌ای کرده‌اند. دفترچه‌های خاطرات روزانه قفل‌اش باز شده و خلوت‌های مغشوش جلوی بی‌خبری درآمده‌اند. صراحت روسپی‌گونه، چندان به ما زل می‌زند که دست و پا گم می‌کنیم و می‌ترسیم. از آن‌سو اضطراب نسل منقلب (انقلاب‌کرده) منتقل به فرزندان‌اش شده ولی نه ایمان به‌عنوان مامن به آنها داده شد و نه راه کسب آن گشوده ماند. از این‌طرف رسانه‌ها با آن احوالات امکان فراموشی این ترس را منتفی می‌کنند. آنقدر که با صدا و تصویر بمباران‌ات می‌کنند.
اساسا ماهیت رسانه‌های جمعی ترساندن است. آنها از ترس به‌عنوان تم تعلیقی داستان طولانی مخاطبان‌شان بهره می‌برند.
نسل منقلب و عصبی، جنگ کرد و ما نفهمیدیم چرا. خودش هم نفهمید. ناگهان گلوله‌های داغ و آهنی از آسمان باریدند و تا آمدیم به خودمان بیاییم هشت سال گذشت و ما می‌ترسیدیم و زیر آژیر کشدار اضطراری می‌لرزیدیم.
تا زمین لرزید ریختند و با عکس و نوشته و خزغبلات رادیو تلوزیونی، از مرگ، خوراک گذراندن برنامه و پر کردن صفحات روزنامه ساختند تا حالا شب‌ها یکی در میان خواب زلزله ببینیم و ترس گرفتارمان کند. قبل‌تر وقتی امریکا به عراق حمله کرده بود این خواب، خواب آن حمله بود به ایران و این ترس، ترسی پنهان که هرازگاه جایی سر برمی‌آورد.

می‌ترسیم اما نمی‌دانیم چرا. فکر می‌کنم آگوستینوس می‌دانست یا برای ترس چاره‌ای یافته بود: زانو زدن و صلیب کشیدن. یا دیگری سجده کردن و ذکر گفتن. کی‌یرکه گور و نیچه و دیگران تا ما. ما موجودات عجیب و تازه تولید‌شده‌ای هستیم که ترس داریم و "ترس آگاهی" نه. این کارهایی که این‌ها می‌کردند کفاف‌مان را نمی‌دهد.نه آن‌قدر می‌ترسیم که این ترس رو به قبله بایستاندمان و بترسیم که اگر نخوانیم چه و چه می‌شود، نه آن‌قدر ایمان که به‌کلی شاد شویم و بی خدا، مشت بکوبیم به سینه و خیال‌مان تخت بشود. باری علی ذوالفقارش را غلاف کرده که دیوان و ددان ما را هزار پاره کنند.

تا اینجا برای این شماره هسته‌ها مطرح شدند، به قول معروف ملات ریخته شد. تا دو هفته بعد که روی این سر فصل‌های گشوده شده، یکی بعد از دیگری حرف می‌زنیم، البته اگر زلزله نیاید و زنده باشیم!