از ترسها و نترسیدن
بناست اينجا در اين کشکول کلمات همهچيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای «ترسآلود و لرزاندود» يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
از ترسها و نترسیدن
سمیرا برادری
انگار زندگی همان پل صراط باشد. همان باریکتر از مویی که اگر دست از پا خطا کنی، تمام میشوی و میلغزی در آن. سر میخوری در کورههای آتشین تا آویزانت کنند از مو...
دوباره کودکم میشوم. که موهایم را با دستهای کوچک میکشیدم. هنوز سوزش خفیفش را دوست دارم.
دوباره کودک میشوم و نمیترسم. نمیترسم از کورهای که نامش عرق مینشاند بر پیشانی معلمها. معلمهای پیردختر مدرسه که پیشانی خشک میکنند. پیشانیهای پر مو و سیاهی خیس که نشان از ترس دارند.
ترس انگار تنها درسی است که باید آموخت و رفتارش کرد. ترس از خدا و ترسهای دیگر.
تمام نایافتههای کودکیات. سرابی که بلرزاند و مجبورت کند به افت و خیز بی حس و حالی بر خاک و سجدهگاه.
به ذکرها و ادعیه هفتگی روزانه و ماهانه. وادارت کند به داوری انسان. به کل کائنات. به عالم. و بفریبد.
فریبت دهد تا گم گشتگی. و مجبورت میکند به این ترس. میگویند همین وحشت است که هدایتت میکند به ایمان. حجمی از وحشت که حتا فکرش زار و نزارت میکند.
تمرینش میکنی و میگردی و میگردی و میگردی در خودت، در خانهات و نیست.
و میان همین سرگشتگی است که میترسی از نترسیدنت. از جسارتی کور.
حالاست که کودک شوم. دوباره بترسم از نترسیدنم. از خدایی که خودش ترس است انگار. که هرچه بیشتر بترسی بیشترش پرستیدهای و بیشترت رحمت خواهد.
کودک میشوم و دست به موهایم که میکشم، میترسم از ترسها و نترسیدن

عکس از: صالح تسبیحی









