بناست اينجا در اين کشکول کلمات همه‌چيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت می‌نويسد. نوشته‌های «ترس‌آلود و لرز‌اندود» يکی، کنار تصوير ديگری می‌نشيند.
هفته‌های غير هم، روی ماجرای ترس‌هامان ولرزها حرف می‌زنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشته‌ای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که می‌ترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگی‌اند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل می‌بريم و می‌پرسيم چرا می‌ترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل می‌نشانيم و تصوير و تصورمان را می‌بريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اين‌ها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه می‌شود. کمی محترم‌تر از دست‌به‌آب.


*****************


در کوچه‌های باريک فکر با «کيرکگور»

صالح تسبيحی


در فراز و فرود جمله‌ی کوتاه «ترس و لرز» از ترس گذشتيم و نيمه‌جان شديم من و تو. حالا رسيده‌ايم به اين تپق ميانی. به «و»ی بعد از ت ر س.

4. و

وحشتناک حرفی است: «در يک رودخانه دو بار نمی‌شود فرو شد» نويسنده‌ی مانيفيست ترس‌های انسانی در ميانه‌ی قرن نوزده کتابش را اينگونه به پايان می‌برد.
جمله، حرف کهن فيلسوف پيش‌سقراطی يونان، هراکليت است که «سورن کيرکگور» از آن به عنوان کنايه استفاده می‌کند. که يعنی اين نحوه فکر را من آغازيدم (يا ادامه دادم) تکرار نه، امتدادش دهيد. از همين خط و ربط است که من سر فلش را می‌گيرم و راه می‌افتم در کوچه‌های باريک فکر.

«ترس و لرز» به گفته‌ی نويسنده‌اش بهترين کتاب اوست و در آن ترس و لرز، اضطراب و پريشانی ستوده می‌شوند.
منشی که بعدها با حذف الاهيات و خداوند از درون آدم، ادامه يافت و اگر مجبور باشيم به شکلی واضح بگوييم کجاها «فلسفيده» شد بايد از جريان اگزيستانسياليسم و پريشانی بی‌پايان بشر نام بريم. خميره‌ی خامی که توسط ژان پل سارتر و ديگران از طرفی و کامو، ژنه و ديگر هم‌عصران آن‌ها در اروپا دنبال شد.
اين ترس‌ها، ترسی عميق‌اند. ناشی شده از ندانم‌کاری و ناآگاهی زبون آدم نيستند. ابعاد و دلايل زيادی دارند.
حرف ما يک ارجاع خشک فلسفی نيست. به سبکی «غزال» مشرب يا «شريعتی‌وار» فيلسوف‌ها را پفيوزان تاريخ نمی‌داند. اما ترجيح می‌دهم ماجرا را از قيد محدود جمجمه‌ی آدم خلاص کنم تا از آن تنگی رها شويم به تماشا. تماشای حرفی که آغاز و پايانی ندارد و در خطی ممتد، هرازگاه کسی را به سخن‌سرايی درباره خود خوانده. حرف ترس، آوای لرز.

نويسنده، ترس و لرز را می‌ستايد و آن‌ها را که بدون توجه به نتيجه، مسير را می‌پيمايند شهسواران ايمان می‌خواند. کسانی که دارند راهشان را می‌روند و مانند پهلوانی که دستانش را گشوده از خوردن تير ابايی ندارند. آن‌ها که ايمان دارند و برخلاف قهرمان‌ها، مسير نمی‌پيمايند که با عبور از ترس و بيابان‌های مردم‌خوار، به وصالی آرام رسند.
چنين کسی هدفی «گفتنی» ندارد که وسيله‌ها توجيه‌اش کنند و در سکوت پيش می‌رود. پريشان و مضطرب است اما آشفته نيست. به خودش (خدای درون خودش) ايمان دارد. پس از چه می‌ترسد؟ از نتيجه که ممکن است خطا شود؟ گفتيم که دنبال نتيجه نيست. از اينکه به کل راه را کج رود؟ گفتيم که ايمان دارد به درستی راه.
ترس و لرزی مدام و توامان دارد که تنها در مقابل آسودگی‌طلبی معنا می‌يابد. آدمی که نالان است و در انتظار رسيدن، ترس‌اش خرد و شادی‌اش خرد است. و در آرامش «نتيجه‌گيری» سرانجام ترسی عظيم‌تر را در خواهد يافت که خاطره‌ی ابدی‌اش خواهد بود. ترس دريافتن آنکه نتيجه‌اش ناقص است.
اينجا اما اين شجاعت در «انتخاب» است که شهسوار ايمان را در عين ترس به جلو می‌راند.

به گمان من پذيرفتن آنکه زندگی در عين هر چيز، وحشت‌هايش را به همراه دارد تلاشی است که نويسنده با آن کوشيده است ترس را تئوريزه کند.
يعنی به جای آنکه مانند قهرمان‌های تراژدی‌ها پايان هر شبی سفيد است را حقنه کند، از اين آرمان دست‌نايافتنی می‌پرد و پريشانی را جزوی از زندگی می‌داند.
بايد اينجا پرانتز باز کنم (و بگويم از زمان نگاشته‌شدن ترس و لرز توسط سورن کيرکگور، تا کنون اتفاقات زيادی افتاده.)
باری، خود نويسنده انگيخته‌شدنش به اين فکرها را برمی‌گرداند به شک‌اش نسبت به ازدواج. چون می‌خواسته با نامزدش ازدواج کند اما چون به قول معروف عشق که آمد توی آشپزخانه قرمه‌سبزی پخت ديگر از دهان می‌افتد، پشيمان شده. و ترسيده که با روزمره شدن ماجرا، عشق از دست برود.
از طرفی با رويکردی به مقوله‌ی «بازگشت» از داستان ابراهيم و اسحاق مثال می‌آورد که اگر تو با ايمان کامل جلو بروی و دنبال آن نباشی که نتيجه را از همين دوردست ببينی خداوند آن عشق را باز خواهد گرداند.
اما باز از خود می‌پرسد که آيا مگر من ابراهيمم؟
باری اين بهانه پريشانی‌های ديگری را به آزمايش فکر می‌گذارد و ترس‌ها را، لرزهای ممتد بی‌وقفه آدم را به ياد می‌آورد. شک، به عنوان ابزار فکری از دوره‌ی دکارت به اينسو مطرح شد. شک دستوری در همه چيز. اين خودش بر اضطراب و ترس آدم می‌افزايد. اما نويسنده همچنان که فيلسوف شکوهمند همعصرش نيچه نيز می‌انديشيد، بعضی چيزها را چاره‌ناپذير می‌داند. از جمله همين اضطراب که خردترينش در شکل شکی کوچک آدم را گرفتار می‌کند که کفش سياهه را بخرم يا اين سفيدرنگ را. و کرانه‌هايش تا کلان‌ترين و عميق‌ترين درونيات آدم کشيده می‌شود. آنجا که از خود توی خلوتت می‌پرسی من اصلا برای چه آمده‌ام به جهان، يا بالاخره نمی‌فهمی چه کاره‌ای! همه‌ی اين هذيان‌های پايان‌ناپذير از همان ترس و لرز منشعب شده‌اند.

حالا هم من، می‌ترسم. می‌ترسم که نوشته‌های آن نويسنده‌ی هراسيده را نفهميده باشم. می‌ترسم که اگر برای بازنويسی اين يادداشت بروم بالای صفحه، ببينم تمام آن‌ها که گفته‌ام خطا بوده‌اند. آخر در جريان جاری کلمات، در رودخانه، نمی‌شود دوبار شنا کرد.