August 11, 2004
saleh-2 - saleh

«ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!


بناست اينجا در اين کشکول کلمات همه‌چيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت می‌نويسد. نوشته‌های «ترس‌آلود و لرز‌اندود» يکی، کنار تصوير ديگری می‌نشيند.
هفته‌های غير هم، روی ماجرای ترس‌هامان ولرزها حرف می‌زنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشته‌ای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که می‌ترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگی‌اند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل می‌بريم و می‌پرسيم چرا می‌ترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل می‌نشانيم و تصوير و تصورمان را می‌بريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اين‌ها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه می‌شود. کمی محترم‌تر از دست‌به‌آب.


*****************


«ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!
صالح تسبيحی


قبلتر، «ت»ي ترس و لرز را گفتيم. حالا رسيديم به « ر ».

2. ر

روايت‌هاي قبلي و همه‌ي حرف‌هاي پيشتر را دور مي‌زنم و مي‌روم سراغ «ترس و لرز» نوشته‌ي غلامحسين ساعدي.
پيش از هر چيز بايد نزديک شويم به کثرت. و جمع اضداد. و جهاني که در يک آدم جمع شده. منظورم از ساعدي، غلامحسين ساعدي نويسنده «ترس و لرز» و «واهمه‌هاي بي نام و نشان» و «عزاداران بيل» است و نه هيچ کس ديگر. حتا نويسنده‌ي شکوهمند دهه‌ي چهل هم نه. دقيقا نويسنده‌اي که ترس و لرز را نوشته و ترسش و لرزش را در حروف ريز و درشت کاغذ ريخته.
ضمن آنکه اين نوشته فقط براي آن‌ها نيست که کتاب را خوانده‌اند. سيري است در معناگرايي و مصداق‌يابي براي احوالات مربوط به ترس و لرز.

«ترس و لرز» به ظاهر داستان آدم‌هاي جنوب است، و تعاملشان با جهان و بدويتشان.
و همين بدويت است که شالوده استوار مي‌کند براي ترسيدن. در جهان بدوي همه چيز محدود است در نتيجه همه چيز مي‌رود به سوي نماد شدن. در اين جهان، هر چيزي قابليت آن را دارد که نشاني از غيب داشته باشد. راوي انگار که هم‌ولايتي آن‌ها باشد در جهل‌شان سهيم است و اين جهل است که ما را با ترس و لرز آن‌ها همراه مي‌کند.
ترسي چنين، از جهل برمي‌خيزد اما علتش جهل علمي و زميني نيست. جهل آدم است نسبت به ترسيدنش. جهلي که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در رويکردي نمادين، شخصيتي هست به اسم «محمد احمد علي»، که از همه چيز مي‌ترسد. و غايت ترس براي او مرگ است. و براستي ياد مرگ هم هست که آدم را بيش از هر چيز مي‌ترساند. و گشايش راز بعد از مرگ، و جهان قبل و بعد.
تو هم به عنوان خواننده‌ي داستان اشاراتي مي‌بيني که تنها مال توست و باقي اهالي روستا نمي‌بينند. محتمل آن‌ها، اشارات ديگري مي‌بينند که خودشان براي خودشان مي‌لرزند.
مثلا مردي که بي هوا به روستا آمده و نمي‌دانيم از کجا آمده (مثلا مي‌خواستم فقط براي کساني ننويسم که کتاب را خوانده‌اند، نمي‌شود. خيلي قشنگ است!. 1800 تومان چيزي نيست. بخريد بخوانيد. حيف است) مرد آب به صورتش که مي‌زند و نفس تازه مي‌کند، مشتي مگس ريز از دهانش بيرون مي‌ريزند . و تو از او مي‌ترسي.
اين ترس از کجا آمده و با ترس‌هاي ديگر چه تفاوتي دارد؟ اينکه اين آدم واسطه‌اي باشد از جهان ديگر که قدرتش از آدم‌هاي عادي بيشتر است و مي‌تواند امنيت آرام يک جهان کوچک به وسعت يک روستا را به هم بزند؟
اينکه نمادها در اين ميان چه مي‌کنند؟ مثلا اگر پروانه مي‌زد بيرون ديگر اين شخص بده نمي‌شد. مگس از دهان. ترس ما از چنين آدمي از جنس همان ترسي است که نسبت به الهگان و خدايان شرور، شياطين، حيوانات وحشي، آدمي اسلحه به دست و سرانجام از قوه‌ي قهريه‌ي خداوندي داشته‌ايم. از هر آنچه زورش از ما بيشتر است!
ترسي که عصاي موسا به جان کافران مي‌انداخت. اما اين تمام ترس آدمي نيست. چون فرعون هم هست که جانانه مي‌ايستد و نمي‌ترسد. البته فرعون هم ترس‌هاي خودش را دارد. ترس از آنکه خدايش نپندارند. اما اين ترس از آدم مگس در دهان جنبه «خيال پردازانه» و «عدم امکان» آدم را تحت الشعاع قرار مي‌دهد. عدم امکان آنکه اين مگس‌ها در دهان آدم باشند. پس اگر کسي اين قدرت را داشت قدرت‌هاي ديگري نيز دارد که تو از آن عاجزي. مانند معجزه که به ايمان منجر مي‌شد. کسي که عصايش به مار تبديل مي‌شد، پس حتما اگر مي‌گويد خدا هست و رستاخيز خواهد رسيد و به سزاي گناهان خواهيد رسيد، حرفش حجت است. پس برويم بترسيم و سرمان را پايين بيندازيم تا خداوند چوب جزا در آستينمان نکند.
و اين نوع از ترس، ترسي است که به ايمان منجر نمي‌شود بلکه خود ايمان است. اينجا باز رابطه‌ي مستقيم ميان ايمان و ترس پديدار مي‌شود.

از طرفي « محمد احمد علي» در جريان داستان، نماينده‌ي جنس برتري از ترس است. جنسي از ترس که گفتم، به مرگ باز مي‌گردد. هنگامي که مي‌گويد: «وقتي کسي مي‌ميرد نمي‌تونم پاهام روي خاک باشن» اشاره به باوري دارد که منتهي مي‌شود به جهان پس از مرگ. و ترس از نکير و منکر. شب اول قبر. و مي‌ترسد از پس دادن حساب.
اين‌ها را همه، با دريا، با نماد بي‌کرانگي بخشنده جبران مي‌کند. و «محمد احمد علي» که نمي‌تواند روي خاک بايستد پناه مي‌برد به آب. ايمان به وسعت دريا مي‌بخشد. دريايي که براي اين آدم‌ها محل ماهي‌گيري است. محل فرو رفتن خورشيد است. محل تأمين معاش است. تا نترسند از گرسنگي. آخر آدم از «گرسنگي» مي‌ميرد.
باز ترس از مرگ.
گرسنگي يعني ضعف. ضعفي که در فصل فرجامين کتاب به وادادن آن‌ها منجر مي‌شود. به سنگيني. آن‌ها که با موهاي بلند از آن سوي آب‌ها آمده‌اند تنها استعمارچي نيستند. هيبتي غريب از آدم‌اند که از دورادور بخشندگي آمده‌اند تا تشنه‌تر کنند.
اگر آن مرد به قول خودش ملا نمي‌آمد، اگر از آن آدم‌هاي غريب و غذاهاي چربشان خبري نبود، آدم ترسيده‌ي نحيف در ايمان متوقف مي‌شد و راحت به زندگي‌اش مي‌رسيد. هم مدام از کوچک‌ترين نشانه‌اي خيال مي‌کرد و از خيال خودش مي‌ترسيد، هم با ايمان آرام مي‌شد.
اما در جهان دوگانه‌ي ما که آدم مجبور مي‌شود بفهمد غير از دهات خودش جهان‌هايي ديگر هم وجود دارند، جهان‌هايي بهتر، ترسي عميق وجودش را فرا مي‌گيرد که با ايمان نه تنها حل و فصل نمي‌شود، بلکه اين آب شور تشنه‌تر مي‌کند و ترس مي‌ماند و ايمان نه. تنها ترس مي‌ماند و مي‌لرزي و آنقدر خدا خورده‌اي که فربه شده‌اي و توان رفتن و بلم نشستن و روي امواج درياي ايمان قوس کردن را هم نداري، جاني که پيشتر داشتي.

و اينجا نمادهاي پنهان داستاني فرو مي‌ريزند و انسان و ترس‌هايش سر بر مي‌آورند. ايمان مأمن اصلي نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمي‌کند. گرفتارترش مي‌کند تا بيشتر و عميق‌تر بترسد. اين آب شور است، نمي‌شود در اعماقش فرو رفت...
ايمان سؤالي در خود دارد بي پاسخ:
ايمان به چه؟