بناست اينجا در اين کشکول کلمات همهچيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای «ترسآلود و لرزاندود» يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
زوال مرگ
سمیرا برادری
ميلرزد دستش كه دراز مانده رو به من و دستم را پس كشيدهام. نگاهش از انگور كبود و لهيدهاي كه در چشم دو دو ميزند ــ چشم كه بغض كرده و نكرده پشت پردهی شيشهاي لرزاني خيره مانده است ــ ميگذرد. سوزن ميلرزد در دستان پيرزن و نخ. شرم ميكند، تاب ميآورد خواهش نخ كردن سوزن را.
ساده ناتوان ميشود دست و چشمانش. ساده ميگذرم از نگاه قدرشناسانهاي كه حوصلهاش را ندارم. حوصلهي پيرزن را، قربان صدقه رفتنش را، نخ و سوزنش را كه براي دهمين بار به سمتم دراز ميكند و فكرم ميگريزد و حواس.
حوصلهي پيرزن كه نه بيمار است و نه حرف ميزند و آزاري دارد، حوصلهاي كه نميدانم از چه رو ندارمش.
حوصلهاي كه دايره ميزند زمان در حاشيهاش كه پير ميشوم و حوصلهام را ندارند. پير ميشوم و انزواي جهان سوزنی ميشود در دستم كه برايم نخ نميكنند و فرو ميرود در چشمهام. چشم كه حالا كه پيرم در خيال خود، احساس ميكنم تمام عمر چيزي براي ديدن نيافته است.
حالا كه ميلرزد دستانم در پردهي چشم، ميترسم از زوال مرگ. از پير شدن و زنده بودن. ميترسم از لحظهی ناتواني، از جايي كه روزي حوصلهام را ندارند، روزي كه نه مرگ است و نه زندگي...
چگونه ميگذرد از لاي انگشتانم زمان به سختي و باريكي سوزن!
