بناست اينجا در اين کشکول کلمات همهچيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای «ترسآلود و لرزاندود» يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
وقتی ترس لذتبخش میشود
صالح تسبيحی
از «ت» و «ر»ی ترس و لرز عبور کرديم و رسيديم به «س»ی خودمان. حرفی که اگر نام اول اسمی باشد، جهان بیرمق رنگپريدهای را رنگ میکند با واژه.
سؤال:
چرا در تونل وحشت میترسيم؟ يا به ديدن فيلمهايی با ژانر ترسناک علاقه داريم؟
آن خندهی همراه با ترس نشان از چه دارد؟ از عمق هيجان عاری از خطر؟
آيا غير از آن میتواند باشد که ترس با خود وجوهی از لذت دارد؟
محتمل اصل ماجرا روانشناسانه است و کار يک روانشناس. اما برای نرمافزار قرار گرفتن تأمل دربارهی ترس و لرز، خميرمايهی خوبی است.
حدود اين لذت چقدر است؟ آيا آگاهی از اين که اين نوع از ترس کاذب است و آن هيولای پلاستيکی دستش به تو نمیرسد باعث میشود خوشايند باشد؟
يا ترس نوع غايی هيجان است که باز میگردد به روان آدم و طلب ناخودآگاه شوک و حرکت؟
فکر میکنم اين نوع ترس نه در هيجان متوقف میشود نه در آگاهی از مرزهای آن.
چه، اينها هيچکدام مقولات هميشگی همهی آدمها نيستند و آدمهای زيادی را سراغ داريم که از هيجانات مقطعی گريزانند. اين شايد «خود انگيختگی» اين ترس است که آن را لذتبخش میکند. يعنی به نوعی تو به خودت پاسخ میدهی. میروی که بترسی و از اين ترس کيف کنی. با اين تعريف، غافلگيری حذف میشود. همين غافلگيری است که راه ترس بیلذت و بالذت را از هم جدا میکند.
کسی که حواسش نيست، احتمال ترسيدن، درونش پنهان اما حاضر به يراق است و وقتی با ترکيدن صدايی نزديک از جا میپرد، تنها ترسيده. اما با حرکت قطار و رفتن در تونل، آدم آماده میشود و در آن ميان هم مطمئن است که تونل پايان دارد، بنابراين، از ديدن هيچچيز غافلگير نمیشود و ترسش خودخواسته است. از اين آگاهی است که خوشايندش میشود و لذت میبرد. آگاهی چون نوعی اعمال قدرت است از جانب انسان به جهان پيرامون، در خود لذت دارد.
اين، طلب آزادی درونی انسان است که اين ترس را برای او لذتمند میکند. طلب آزادی و محيط کردن همه چيز، ناشی از قدرتطلبی انسانی است که عادت کرده يا بترسد يا لذت ببرد.
وقتی اين دو در يک نقطه با هم تلاقی میکنند و اين اضداد به نفع وحدت ترکيب میشوند، جان تلاشگر برای رفت و آمد ميان اين دو، واحد میشود و چون لازم نيست ديگر يا بترسد يا لذت ببرد، آزاد میشود.
وقتی اين دو جدا بودند، وقت ترس به ياد لذت و به اميد آن انتهای ترس را نمیچشيد و در هنگام لذت به ياد ترس میلرزيد و کام تلخ میکرد، حالا که آزاد شده و خدا و شيطان را در معاشقه میبيند، هم در اوج ترس به سر میبرد و لذت را فراموش میکند، هم از اين فراموشی و اوج گرفتن لذت میبرد.
ناگهان میخواهم بزنم به صحرای کربلا... آخر میترسم بلای «فخر رازی» را دچار شوم به نوبهی خودم البته. فخرالدين در آخر عمر بیتاب بود و مدام راه میرفت و میگفت هر چه گفتم پرت بوده و کامل به خطا. و میخواستم چيز ديگری بگويم واژگونه شد.
حالی هست که نه ترس دارد و نه لذت، و همان حال هم حال دائم آدم است. مثل سکوت که صداها (ترسها و لذتها) گاهی پارهاش می کنند و باز بر میگردد به حالت اول. آن حال است که ترسی دارد که حرف ندارد و نمیشود گفتش. تا سکوت کنی و هيچ نگويی.