September 03, 2004
saleh-2 - samira

عريان


بناست اينجا در اين کشکول کلمات همه‌چيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت می‌نويسد. نوشته‌های «ترس‌آلود و لرز‌اندود» يکی، کنار تصوير ديگری می‌نشيند.
هفته‌های غير هم، روی ماجرای ترس‌هامان ولرزها حرف می‌زنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشته‌ای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که می‌ترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگی‌اند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل می‌بريم و می‌پرسيم چرا می‌ترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل می‌نشانيم و تصوير و تصورمان را می‌بريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اين‌ها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه می‌شود. کمی محترم‌تر از دست‌به‌آب.


*****************


عريان

سميرا برادری


نترس. بنشين دوباره كنار اين قاب بی‎عكس كه چشمانم را خيره كرده به خود و گريخته صاحبش يا مرده شايد. نمی‎دانم ديروز يا كمی قبل‎تر. شايد به سال هم برسد. شايد چند سال. آنقدرها غصه نخوردم از رفتنش. فقط نشستم جلوی اين قاب. نگاهش مثل برق عكس ماه بود در ته چاه عميقی كه سياهی‌اش چشمانت را می‎درد و چيزی در رگ‌های قلبت جريان می‎يابد. دوست داشتم موهايش مشكی و موج‌دار بگذرد از روی شقيقه‎ها و بريزد روی سينه‎ام.
كم‌حرف بود. همه‌چيزش كم بود. كم‌رنگ. لبخندش، اندوهش، خواسته‎هايش، اموالش حتا. از وقتی رفت ـ كه نمی‎دانم مرد يا گريخت ـ ديگر من ماندم و اين قاب عكس كه با همان نگاه خيره‎ی افتاده از لای رشته‎های مو با من سكوت می‎كرد...
پسرم پيله می‎كرد بروم بيرون، سيگاری بكشم، قدمی بزنم در پارک و با آدم‌هاي در خود فرورفته و منتظری كه از نشستن روی نيمكت‎ها خسته نمی‎شوند، آشنا شوم و گپ بزنم. چطور می‎شد اين نگاه آشنا را رها كرد و گذشت از تماشای چهره‎ی سرد و خاموشی كه سال‌ها ـ از جوانی تا حالا كه انگار پيرم ـ چشم‌هايم را روشن كرده است. حتا حالا كه نه خودش هست و نه عكسش.
پسرم عكس را از قاب برداشت و پنهان كرد. اما مرا نتوانست از روی اين صندلی چوبی تاب‏دار جلوی قاب بلند كند. به خيالش خواست فراموش كنم. به خيالش عكسی كه به آن خيره بودم همان برگ قاب‌شده بود. اما عكسی را كه جلوی چشمان نشسته و هنوز خيره به من است و با من، نديد. به خيالش ديوانه شده‎ام. چه فرق می‎كند بداند يا نه! ببيند تو را كه برگشته‎ای و ايستاده‎ای كنار سايه‎ی برگ كه از رقص نور و نسيم می‎لرزد در شيشه‎ی پنجره. نترس. ديگر كسی در قاب خالی به بندت نخواهد كشيد.
بنشين در اين نقطه كه خيره چشمانم به آن انتظارت را می‎كشد. اين نقطه كه می‎ترسم بلند شوم از جايم و چشم بگردانم در حدقه و برگردانم سرم را و... رفته باشی. می‌ترسم بگذری و ديگر نبينمت جلوی پرده‎ی چشم. می‎ترسم نباشی و من مانده باشم و سايه‌ی برگ. آن‌وقت فراموش كنم و... قدم‌زنان بروم تا پارک. بنشينم روی نيمكتی كه كسی به ظاهر فرورفته در خود، انتظارم را بكشد، هم‌كلامم شود، با هم قدم بزنيم و چای بخوريم و...
بايد اما بنشينم اينجا. نبايد فراموش كنم كه نگاهت تنها تصوير چشم‌های من بوده‎اند. ساليان سال. آخر گفته بودم بعد از تو هم چشمانم جز تو را نخواهد ديد. نبايد شرافتم را از دست بدهم.
می‎ترسم بلند شوم، دور و برم را نگاه كنم و مثل كسی بشوم كه عادت افتاده از سرش. بايد بنشينم پايبند باشم به حرفم... بنشين تو هم كنار قاب بی‎عكس.

tars8.jpg

عکس از: صالح تسبيحی