بناست اينجا در اين کشکول کلمات همهچيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای «ترسآلود و لرزاندود» يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
عريان
سميرا برادری
نترس. بنشين دوباره كنار اين قاب بیعكس كه چشمانم را خيره كرده به خود و گريخته صاحبش يا مرده شايد. نمیدانم ديروز يا كمی قبلتر. شايد به سال هم برسد. شايد چند سال. آنقدرها غصه نخوردم از رفتنش. فقط نشستم جلوی اين قاب. نگاهش مثل برق عكس ماه بود در ته چاه عميقی كه سياهیاش چشمانت را میدرد و چيزی در رگهای قلبت جريان میيابد. دوست داشتم موهايش مشكی و موجدار بگذرد از روی شقيقهها و بريزد روی سينهام.
كمحرف بود. همهچيزش كم بود. كمرنگ. لبخندش، اندوهش، خواستههايش، اموالش حتا. از وقتی رفت ـ كه نمیدانم مرد يا گريخت ـ ديگر من ماندم و اين قاب عكس كه با همان نگاه خيرهی افتاده از لای رشتههای مو با من سكوت میكرد...
پسرم پيله میكرد بروم بيرون، سيگاری بكشم، قدمی بزنم در پارک و با آدمهاي در خود فرورفته و منتظری كه از نشستن روی نيمكتها خسته نمیشوند، آشنا شوم و گپ بزنم. چطور میشد اين نگاه آشنا را رها كرد و گذشت از تماشای چهرهی سرد و خاموشی كه سالها ـ از جوانی تا حالا كه انگار پيرم ـ چشمهايم را روشن كرده است. حتا حالا كه نه خودش هست و نه عكسش.
پسرم عكس را از قاب برداشت و پنهان كرد. اما مرا نتوانست از روی اين صندلی چوبی تابدار جلوی قاب بلند كند. به خيالش خواست فراموش كنم. به خيالش عكسی كه به آن خيره بودم همان برگ قابشده بود. اما عكسی را كه جلوی چشمان نشسته و هنوز خيره به من است و با من، نديد. به خيالش ديوانه شدهام. چه فرق میكند بداند يا نه! ببيند تو را كه برگشتهای و ايستادهای كنار سايهی برگ كه از رقص نور و نسيم میلرزد در شيشهی پنجره. نترس. ديگر كسی در قاب خالی به بندت نخواهد كشيد.
بنشين در اين نقطه كه خيره چشمانم به آن انتظارت را میكشد. اين نقطه كه میترسم بلند شوم از جايم و چشم بگردانم در حدقه و برگردانم سرم را و... رفته باشی. میترسم بگذری و ديگر نبينمت جلوی پردهی چشم. میترسم نباشی و من مانده باشم و سايهی برگ. آنوقت فراموش كنم و... قدمزنان بروم تا پارک. بنشينم روی نيمكتی كه كسی به ظاهر فرورفته در خود، انتظارم را بكشد، همكلامم شود، با هم قدم بزنيم و چای بخوريم و...
بايد اما بنشينم اينجا. نبايد فراموش كنم كه نگاهت تنها تصوير چشمهای من بودهاند. ساليان سال. آخر گفته بودم بعد از تو هم چشمانم جز تو را نخواهد ديد. نبايد شرافتم را از دست بدهم.
میترسم بلند شوم، دور و برم را نگاه كنم و مثل كسی بشوم كه عادت افتاده از سرش. بايد بنشينم پايبند باشم به حرفم... بنشين تو هم كنار قاب بیعكس.
