بناست اينجا در اين کشکول کلمات همهچيز بياوريم و بگذاريم. از هر کس که ترسيده لرز برش داشته. اما يکی ثابت مینويسد. نوشتههای «ترسآلود و لرزاندود» يکی، کنار تصوير ديگری مینشيند.
هفتههای غير هم، روی ماجرای ترسهامان ولرزها حرف میزنيم. يعنی يک هفته «ترس و لرز» پژوهی، يک هفته هم نوشتهای که از حرافی رهيده و افتاده به ورطه خود ترس. يعنی شده آوای کسی که میترسد.
کلمات تنها اشتراک ميان اين دو پارگیاند. اما غير از آن، يک هفته کار به کارگاه عقل میبريم و میپرسيم چرا میترسم؟ هفته بعد گل آدميت به کارخانه دل مینشانيم و تصوير و تصورمان را میبريم به کلام شاعرانه. پس اين شد قراری ميان من و تو و تمام کنار اينها بايد بگويم اين تعامل به شکل تفاهمی يک هفته در ميان مردانه زنانه میشود. کمی محترمتر از دستبهآب.
شانههای ليلا
سميرا برادری
پدرسگها همهشان مثل هم بودند. لخت و عور میايستادند و دستی را که سيگار لای انگشتانش نبود تکيه میدادند به ديوارها و چارچوبهای سياه و چرک. ابرو بالا میانداختند و با خندههای شهوتآميز آدم را وادار میکردند به سمتشان برود. هنوز نرسيده و نپرسيده دستشان را دراز میکردند و روی کمرت را آرام میماليدند و با خودشان میبردندت. اطرافت را که هيچ، فرصت نمیدادند حتا خودشان را ببينی.
اشتباه کردم. بايد با کسی میرفتم. آخر من دنبال اين کارها نرفته بودم. آدم زندار را چه به اين کارها. از دوستی، کسی، نمیدانم از يک زن خلاصه بايد میخواستم همراهم بيايد. آنها به زنها کاری نداشتند. مرا که ديدند تکه گوشتی بودم انگار که جلوی دهها سگ گرسنه انداخته باشند. نمیدانم چه چيزی در اندامشان جاری بود که وادارشان میکرد مثل مارهای هندی و تربيتشده لای عضلاتشان بپيچند. تا به حال چنين چيزی نديده بودم.
اگر با کسی میرفتم، عکس را نشانش میدادم و خودم میماندم پشت در. آخرين عکس ليلا را. عکسی که در کيفم گذاشته بودم و کيفم را که باز میکردم، نگاهم اول میدويد روی شانههای سفيدش که هربار دست میکشيدم رويشان میخنديد و میگفت «قلقلکم میدهی» راستش پيدا کردن ليلا آنقدر مهم بود که دليل چنين جايی بودنش فراموش میشد.
سه سال زندگی کم چيزی نيست. عاشق خندههايش بودم. اگر آن اتفاق لعنتی مرا از خانهام دور نکرده بود، هنوز هم صبح به صبح با صدايش بيدار میشدم، با هم صبحانه میخورديم و میرفتم دنبال کار و کاسبیام. میخواستم چيزی کم نداشته باشد. میخواستم به هر قيمتی همهچيز را برايش فراهم کنم. حتا به قيمت دزدی و فراری شدن. آخر سر هم گير افتادم. اين به درک، ليلا را گم کردم. شايد هم او مرا. هيچوقت ملاقاتم نيامد. از زندان هم نشد که فرار کنم. وقتی برگشتم نه از خانه خبری بود و نه از ليلا. سراغش را از همه گرفتم. هر جا که شد رفتم. خانوادهاش که هنوز شهرستان بودند هم دست کم يکسالی از دخترشان خبر نداشتند.
نمیدانم کدام تخم جنی بود که اين اواخر يک شب زنگ زد خانهی پدریام و از ليلا گفت، از اين که چقدر بعد از رفتن من سختش بوده، از صاحبخانهی بیهمهچيزمان که به تلافی صيغهنشدنش از خانه بيرونش کرده. ليلا زيبا بود و زيبايیاش کار دستش داده بود. بيچاره شده بود از فقر و چشمچرانی مردم... اينها را همان آدمی که نفهميدم از کجا مرا میشناخت، گفت. گفت که بروم فلان فاحشهخانه و سراغش را بگيرم...
راستش ديدن آن شانههای سفيد و چشمهای زيبايی که عاشقانه دوستشان داشتم آنقدر برايم مهم بود که انگار نفهميدم يا نمیخواستم بفهمم زن زندگیام آخر در فاحشهخانه چه میکند.
میخواستم پيدايش کنم و در آغوش بگيرمش. میخواستم با گرمای لبهايش دوباره زنده شوم. عشق ليلا آنقدر بود که رفتارش را توجيه کند. دوست نداشتم به هيچ زنی بعد از او نگاه کنم. ليلای من چيز ديگری بود. يک ماهی گشته بودم و اثری نبود. حالا با اين تلفن راه افتاده بودم دنبال آدرس، آدرسی که مرا به زنی که دوستش داشتم برساند و به زندگیام بازش گرداند.
... پدرسگها اما همه عين هم بودند. چنان شهوتآميز تو را ميان بازوان خود میکشيدند و پيراهنت را در میآوردند که يادت میرفت دنبال چه کاری آمدهای... حالم که سر جايش آمد، ياد ليلا که افتادم، ترس که به جانم ريخت، زدم بيرون.
اگر حرفهای آن غريبه راست بوده باشد، حتماً ليلا هم آنجا بوده، يکی از همان زنهای عريان و وسوسهانگيزی که چهرهشان از زير لبهای قرمز و چشمهای سياهشان پيدا نبود.
اگر ليلا به راستی آنجا بوده باشد، اگر مرا ديده باشد، اگر باور نکند که من فقط به دنبال او تا اينجا آمدم، گيرم کاری هم کرده باشم، دست خودم که نبود، خدا میداند تقصير اين آکلهها بود... میترسم باور نکند هنوز دوستش دارم. از آن بدتر ديده باشد و ديگر از من نترسد. نترسد از اينکه فهميدهام اين همه مدت کجا بوده است. بفهمد دوستش دارم و برگردد به خانه و پايش اما بماند در فاحشهخانه. میترسم برای من هم عادی شده باشد و ليلا هم که برگردد ــ مرا ديده باشد يا نه ــ پايم باز شده باشد به فاحشهخانه که شانههای سفيد زنهايش مثل ليلای من وسوسهانگيز است.
میترسم ديگر مهم نباشد ليلا را پيدا کنم يا نه.
