يه خونه دور ديگه
June 03, 2004 پرستو يه بار اسمشو گذاشته بود خواب عاشقانه. از همون موقع هر وقت که بهش فکر می کنم جمله های پرستو تو ذهنم می...
زردی من از تو، سرخی تو از من
March 11, 2004 خيره بود به آتيش. صدای داد و بيداد اومد. يه عده آدم در رفتن. يه صدای بدی اومد. نمی دونست تير هواييه يا بازم يکی از همون ترقه هاست. مردم هو می کردن. در می رفتن. پسرای شيطون همسايه اشون هفت ترقه و "دارت" در می کردن و کتک می خوردن.
اسمش چی بود؟
January 09, 2004 اسمش نرگس بود احتمالا. شايد چون آدم وقتی بهش نگاه می کرد ياد دسته گلای تازه نرگس ميفتاد. از همونا که زردی وسطشون ورقلمبيده و اونقده تازه ان که آدم دلش می خواد بخورتشون.
يادداشتهايی که کسی حوصله خوندنشون رو نداره
January 02, 2004 هر چی نوشته شه تکراريه. يه غم بزرگی که همه ديگه خوب می شناسنش. هر کسی يه نوشته است. يه نوشته پر از غم و غصه. اين مدت خوب آه و ناله کرديم، خوب شعر گفتيم، خوب عکس گرفتيم، خوب قصه نوشتيم. و هيچ کدوم از شعرا و قصه ها و نوشته ها و نانوشته هامون چيزی رو عوض نکرد.
به بهانه روز جهانی ايدز
December 04, 2003 عشق بورزيم، جنگ نکنيم اول دسامبر روز جهانی ايدز است. به همين مناسبت با همکاری گروه کاری HIV/AIDS سازمان ملل در ايران و وزارت بهداشت...
خوش به حال سقراط...
November 30, 2003 هواپيما بلند می شه. مهرآباد اون زير کوچيک و کوچيکتر می شه. يهويی دور می شی از همه چيزايی که دوست داشتی و نداشتی. يهويی...
اهرام ثلاثه، تخت جمشيدم آرزوست!
November 18, 2003 شب بود. از يه اتوبان گنده رد شديم و وارد يه خيابون عريض شديم. دست راستمون يه هتل مجللی بود که طبق معمول بيشتر هتلهای مجلل مصر قبلا يه قصر بوده.
سوالهای يک نويسنده مبتذل فارسی غلط نويس اينترنتی
November 06, 2003 ملاک غلط و درست چيست؟ چرا زبان شکسته بد است؟ چرا حتما بايد زبان نوشتار با زبان گفتار متفاوت باشد. چرا وقتی کسی افکار شخصی اش را بيان می کند بايد به زبان کتابی اين افکار را بنويسد؟
غروبی و طلوعی ديگر
October 18, 2003 می گفتند غروبش دل انگيز است ساحل وحشی و نا آرامی که ميهمان ابدی کشتی به گل نشسته يونانيست. می گفتند نيمه شبش آرامت می کند ساحل نقره فامی که موجها را آرام آرام می پذيرد و با لالاييشان به خواب می رود. می گفتند طلوعش رقص نور و رنگ به ارمغان می آورد در دوردستهايی که افق می خوانيمشان...
هويت نصفه نيمه زنهای اينجا
September 11, 2003 خاطره های ماندگار. خاطره ای که خاطره "پروانه" آوازه خوان معروف شهر ما در زمانهای دور بوده. خاطره ای که خودش يکی از همين روزا خاطره می شه. افليايی که يه روزی خاطره همه پيانيستهای شهرمون می شه. خاطره همه آوازه خونهای زن و خاطر ه همه پيانيستهای زن شهرمون. فقط زن.
دختری که فکر می کنه بزرگ شده!
August 28, 2003 بعضی وقتا جنگيدن با چيزی که اسمش رو سنت گذاشتيم بيشتر از اونی که آدم فکرشو می کنه سخت و طاقت فرساست. و وقتی خودت رو در برابر همه اون قانونا و سنتای غلط تنها ببينی ديگه خيلی سخت می شه. آدم تو يه موقعيتی می افته که مجبور می شه خودش رو ثابت کنه.
فريبا، کتاب، کنوانسيونهايی که در فارنهايت 451 درجه می سوزند
August 06, 2003 شاگردها تو کلاس نشستن. ازشون می پرسی چه کتابايی می خونن. فهيمه رحيمی و دانيل استيل بيشترين آمار رو دارن. می دونی که همين هم غنيمته. می دونی که خوندن اين کتابها می تونه راهی باشه برای آشتی دادن آدما با کتاب خوندن. می دونی که ...
اين ستون به فروش می رسد!
July 24, 2003 گفتم اين هفته راجع به اون خانومه که کلشو کوبونده به يه چيز سخت و خودشو کشتونده بنويسم، گفتم بابا به ما چه، حقش بوده ديگه حتما، می خواست کارای بد بد نکنه. گفتم بيام يه نامه سرگشاده بنويسم به مسئولين شرکت سونی-اريکسون و نوکيا که بابا چرا تازگيها روموبايلا تون دوربين عکاسی ميذارين که اونوقت خدای ناکرده يه نفر از خانومايی که ميان استخر يا لب دريا بياد عکس بندازه، بعد يادم افتاد ورود موبايل به استخرای زنونه داره ممنوع می شه و خيالم راحت شد از اين بابت...
تراژدی شجاعت و فرديت
July 18, 2003 از نديدن صورت هم خسته شده بودند. از نداشتن فرديت خسته شده بودند. دلشان می خواست کمی از هم دور باشند تا دلتنگی را تجربه کنند. دلشان می خواست هر کدام دنبال عقايد خودش برود. دلشان می خواست ازدواج کنند، يکی خبرنگار شود، يکی حقوقدان. دلشان می خواست...
تقصير (2)
July 03, 2003 تقصير (2) همش تقصير خودت بود*. اگه اون روز اونجوری گير سه پيچ نمی دادی نمی کشتمت. اگه هی اذيتم نمی کردی باز می...
از يادداشتهای يه عکاس
June 26, 2003 از يادداشتهای يه عکاس: خواب بود. آره خواب بود. نصف شب بود. همون شبی که من هوس هات داگ کرده بودم و نمی دونستم...
فقط کاپوچينو، لطفا! (ويژه يک سالگی(
June 12, 2003 فقط کاپوچينو، لطفا! ايده ای که خسرو و بابک دادن. من و شيده که الکی الکی و به خاطر ايميل احسان پاشديم رفتيم. مهدی...
تقصير کدوممون بود؟* منکه
June 05, 2003 تقصير کدوممون بود؟* منکه هوس کردم بچگی کنم و يادم بره بزرگ شدم؟ تو که دلت خواست يهويی بزرگ شی و يادت رفت آدم...
1. توی دلش داشت
May 29, 2003 1. توی دلش داشت ورجه وورجه می کرد. هر لگدی که می زد بالای شيکمش زير سينه هاش تير می کشيد. جوشهای زوناش ذوق...
احساس می کرد يه
May 22, 2003 احساس می کرد يه چرخ گوشت داره اعصابش رو چرخ می کنه. بعضی وقتها قيافه هاشون عوض می شد و شبيه حيوونای وحشی می...
نوشتن يادم رفته. نوشتن
May 15, 2003 نوشتن يادم رفته. نوشتن گزارش رو نمی گم. جدی نوشتن رو نمی گم. با ماسک نوشتن رو نمی گم. نوشته های واقعيمو میگم. بلند...
سفرنامه جشنواره موج در کيش
May 08, 2003 روزهای عجيبی که معلوم نيست کی به پايان می رسند. روزهای ترس و واهمه، روزهای دلتنگی... خبرهای خوش که باورشان سخت است. خبرهايی که...
ساعتها و روزها ميايند
May 01, 2003 ساعتها و روزها ميايند و می روند. می گفتم بگذار همين يک هفته بگذرد، همه چيز درست می شود مگر نه؟ گفتم بگذار همين...
شعری از نصرت رحمانی
April 24, 2003 وقتی که اون چيزی که دلت می خواد بنويسی رو نمی تونی بنويسی، يا شايدم نبايد بنويسی، بهتره اصلا ننويسی. از همه خواننده های...
سرگردونيهای اون شب که بارون اومد
April 17, 2003 سرگردونيهای اون شب که بارون اومد شايد سرگردون ترين زن روی زمين، نه! سرگردون ترين زن دنيايی که می شناسم. تهران بارونی بارونيه. چشماتو...
اينهايي که اين زيره
April 10, 2003 اينهايي که اين زيره قرار بود برشهاي کوتاه اين هفته بشه. يه خورده اديت بشه، مرتب بشه، بهش اضافه بشه، ازش کم بشه، شايدم...
برای پامچال
April 03, 2003 برای پامچال يه عصر داغ و بوگندو بود. ماشينا هی بوق می زدن و مينی بوسا هی گازوئيل ول ميدادن تو خيابون. ساکشو خرکش...
برای مردی که زنگ
March 27, 2003 برای مردی که زنگ نزد... نيمه شبه. منتظرم که بهم زنگ بزنی. ماهی گليای بيچاره دارن توی تنگ برای خودشون اين ور و اونور...
بهاريه
March 18, 2003 بهاريه براي بهاري که نيست... مي گن داره بهار ميآد. چشاتو که ببندي، پنجره ها رو که باز کني، گوشاتو که تيز کني صداي...
من و آتيش و عاشورا و زن بودن
March 11, 2003 از همه کسايی که هفته پيش به اين ستون سر زدن و ديدن خاليه عذر می خوام. بعضی اوقات اونقده آدم مزخرف می نويسه...
اين هفته من ننوشتم
March 04, 2003 اين هفته من ننوشتم چون هر کاری کردم مطلبم مزخرف شد :) صنم دولتشاهي...
برای يه نفر، همينجوری
February 26, 2003 برای يه نفر، همينجوری سرتو بلند می کنی. دورو برت رو نگاه می کنی. غرق يه جادويی شدی. يه جادويی که اولش خيلی خوبه....
سقوط هواپيما، صدای پای جنگ
February 19, 2003 صدای پای ... هواپيمايی که آروم آروم از زمين بلند می شه. آدمايی که هرکدومشون تو يه فکرين. يکی تو فکر اينکه کی غذا...
سقوط
February 12, 2003 سقوط برای ماه پيشونی اين يه قصه خياليه. قصه دخترکی که توی روياهای خودش گم شد. قصه دخترکی که می خواست سوار ابرا بشه،...
جادو
February 05, 2003 جادو بچه بودم. خواهرم مجله فيلم می خريد. نزديکای جشنواره که می شد کلی دنبال مجله می گشت. با دوستاش کلی سر و دست...
قاب عکس
January 29, 2003 قاب عکس (کابوسهای بيست و پنج سالگی) قاب عکس می تونست خالی نباشه. آينه می تونست شکسته نباشه. دستها، دستها می تونستن ... نيمه...
۴۶۹ سرد بود، شولوغ
January 22, 2003 ۴۶۹ سرد بود، شولوغ بود، گيجی بود. بايد می رفتی. حتما بايد می رفتی. همون ميز قديمی. همون کافه قديمی. مثل هميشه تنها. روميزی...
گربه هه بازم حالش
January 15, 2003 گربه هه بازم حالش بده. دوباره يه ببر وحشی اومده داره دنبالش می کنه. دوباره يه زلزله کوچولو اومده. بايد ساکت بود. می گه...
> صنم دولتشاهي
January 08, 2003 > صنم دولتشاهي...
_ چشم به هم
January 01, 2003 _ چشم به هم بزنی تموم می شه. فقط يه دوره کوچولو اه. بايد تحمل کنی. يه چيزايی عوض می شه. رنگا همه عوض...
همش تقصير اونا بود.
December 25, 2002 همش تقصير اونا بود. اگه صداشون اينقده تو گوشم نمی پيچيد نميومدم اينجا. اگه صداشون انيقده بلند نبود نمی خواستم فرار کنم برم يه...
برف مياد. گوله گوله.
December 18, 2002 برف مياد. گوله گوله. شهر کثيف و دود گرفته سفيد می شه. هوا سرد سرد می شه، اما گرمای دستايی که نيست خيلی می...
_ بابا مرغ درست
December 11, 2002 _ بابا مرغ درست کردم با بادمجون. بيا بخوريم. بابا دايی به من تجاوز کرده. _ بالش رو گذاشتم روی سرش. بعد با چاقو...
غلام چشم آن ترکم
December 04, 2002 غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی... همانجا بود که جادوی سينما مرا سحر کرد. همانوقت که امين تارخ و ليلا حاتمی...
آليس در سرزمين عجايب
November 27, 2002 آليس در سرزمين عجايب وقتی که کودک باشی همه چيز برايت جالب است و شگفت انگيز، وقتی که کودک باشی همه چيز برايت جديد...
خاموشی، تولد، يا گوشواره هايی که دوست دارم...
November 20, 2002 خاموشی، تولد، يا گوشواره هايی که دوست دارم... تنگ و تاريک بود. گرم بود. ساکت بود. بعضی اوقات صدای قار و قور ميومد. اما...
خانه ام ابريست* يکسال
November 13, 2002 خانه ام ابريست* يکسال ديگر از سالروز ميلاد کهن مرد سطرهای دلنواز گذشت. يکسال ديگر بر عمر افسانه نيما افزوده شد. نيما يکسال ديگر...
غرق شده ام در
November 06, 2002 غرق شده ام در هجوم اخبار و اطلاعات انگار. روزنامه ها، اينترنت، حرفهای مردم. گرگهايی که چه بسيار کشته اند در جنگلهای تنگ و...
باورم نمی شه. اين
October 30, 2002 باورم نمی شه. اين باد خزون دست از سرما بر نمی داره. يه روزی نشسته بودم و زل زده بودم به مانيتور و باورم...
نجات دهنده جشن نورو
October 23, 2002 نجات دهنده جشن نورو گل و شيرينی و صدا و آدم. جشنی برای نجات دهنده. جشنی برای آنهايی که هنوز به کهن الگوی نجات...
چی شد؟ اينجا مگه
October 16, 2002 چی شد؟ اينجا مگه حکايت اون شهری نبود که تو برجها گم شد؟ اينجا مگه حکايت من نبود؟ برشهای کوتاه؟ از چی؟ از من؟...
می گويد اين بار
October 09, 2002 می گويد اين بار تلخ ننويس. می گويم سخت است. می گويد عکس ها را ببين، کودکانه، کودکی... *** هنوز اون نرده های قهوه...
دل هيچکس برای باغچه
October 02, 2002 دل هيچکس برای باغچه نمی سوزه* اون چشما، اون چشما. از روزی که ديدمشون دست از سرم بر نميدارن. *** دلم تنگ شده. دلم...
بوی مهر سميرا خودشو
September 25, 2002 بوی مهر سميرا خودشو کشت. 16 سالش بود. همين نزديکيا بود. شوهرش می گه خودکشی کرده. خودش می گفت شوهره پارانويا داشته. پزشک قاونی...
براي قصه نويساي جمعمون
September 18, 2002 براي قصه نويساي جمعمون که بوي بارون ميدن... از سرکار ميام که برم خونه. هوا هنوز گرمه. توی تاکسی مردی که بوی شيرينی ميده...
برای ملوک 13 سالش
September 11, 2002 برای ملوک 13 سالش بود. موهاش بور بود. توی ده با بچه های رعيتاشون می دويد و بازی می کرد. گوسفندا رو خودش می...
برشهای کوتاه اجتماعی صنم دولتشاهی
September 04, 2002 برای رضا _ فرقی نمی کنه، چه بکشی، چه نکشی، آخرش يه چيزی می شه. يا الان می کشی و يادت ميره و کمتر...
برای مرضيه زن چشاشو
August 28, 2002 برای مرضيه زن چشاشو باز می کنه. دوباره يه روز ديگه. يه نگاه به کنارش می کنه. مرد داره خر خر می کنه. چندشش...
هی می گه بنويس،
August 21, 2002 هی می گه بنويس، بنويس، بنويس. کاشکی می دونستم چرا. اونی که می خوام بياد و بخونه که نمياد اينجارو بخونه. حالا من هی...
دلش يه جای خوب
August 14, 2002 دلش يه جای خوب کوچولو می خواست. دلش يه جايی می خواست که هر دفعه ميره سراغش ته دلش يه جوری بشه و يادش...
اينجا نشسته هی می
August 07, 2002 اينجا نشسته هی می گه بنويس، بنويس، بنويس. دلم می خواست اون موقع پيش مهسا بودم وقتی داشت از دست نامادريش در می رفت....
هوا خيلی داغه.
July 31, 2002 هوا خيلی داغه. دلم می خواد مانتو و مقنعه مو همونجا وسط خيایون دربيارم. می شينه عقب پهلوی من. از گرمای تنش چندشم...
تست ميشود... احسان صنم
July 24, 2002 تست ميشود... احسان صنم دولتشاهی...
صنم: بابا! "نوروز" خريدی؟
July 17, 2002 صنم: بابا! "نوروز" خريدی؟ بابا: آره. روی تختت گذاشتم. *** مادر: بهار! بهار! بابات گفته از فردا نمی خواد مدرسه بری. بهار: آخه چرا؟...
هوا کلی گرم
July 10, 2002 هوا کلی گرم شده. همه دلشون می خواد برن استخر. کوچيک و بزرگ، مرد و زن. خوب خيليا که اصلا پولی ندارن برای...
سحر گفت سلام. قانون
July 03, 2002 سحر گفت سلام. قانون بي قانون هم گفت سلام. اين جمله مال من نيست. مال خداياره . اما نمي دونم چرا از صبح که...
زمان گذشته و
June 26, 2002 زمان گذشته و من هنوز مطلبم رو ننوشتم. فردا جلسه تحريريه است. تا همينجاشم دير کردم. خدايا از چی بنويسم؟ اجتماعی؟ شهری که...
تصوير اول: مکان: دفتر
June 19, 2002 تصوير اول: مکان: دفتر پذيرش يه بيمارستانی که می شناسيم. زمان: يه روزی از همين روزا دختر در دفتر رو باز می کنه. مبلهای...
گفتند صفحه اجتماعي. گفتم
June 12, 2002 گفتند صفحه اجتماعي. گفتم حکايت من، حکايت تو، حکايت اين شهر شلوغ، حکايت کوچه باغهاي گم شده ميان برجها. حکايت حس هاي غريب، حکايت...









