تصوير اول:
مکان: دفتر پذيرش يه بيمارستانی که می شناسيم. زمان: يه روزی از همين روزا
دختر در دفتر رو باز می کنه. مبلهای سياه چرمی مثل هيولا يه گوشه دفتر افتادن. مانتوی بد رنگ کارش رو می پوشه. ميره تو اتاق پشتی و يه سيگار روشن می کنه. خودشو تو آينه اتاق پشتی نگاه می کنه. زير چشاش گود و سياهه هنوز. تلفن زنگ ميزنه. سيگارش رو خاموش می کنه. ميره پشت ميزش. کامپيوتر رو روشن می کنه. تلفن رو جواب ميده. در دفترش رو باز می کنه به روی مردم. از رنگ مانتوش بدش مياد.

تصوير دوم:
مکان: همونجا، زمان: يک ساعت بعد
پدر و مادر ميان تو. "خانوم شما يه کاری بکنين. هيچ کس به حرف ما گوش نميده. همه ميگن دکتر ... خيلی بداخلاقه. شما باهاش حرف بزنين شايد تخفيف بده." می خواد سرشون داد بزنه که به من چه مربوطه، می خواد بگه من با اين دکتره اصلا حرف نمی زنم. يه دفعه يه کله کوچولو تو اتاق سرک می کشه. يه کله کوچولو که اصلا مو نداره. يه صورت گرد سفيد بی مو که دندونهای جلوييش افتاده و داره می خنده. از رنگ مانتوش حالش بهم می خوره. "باشه، من با دکتر حرف ميزنم. دکتر ساعت 10 مياد". زن دعاش می کنه.

تصوير سوم:
همونجا، نيم ساعت بعد
"خانوم به من ربطی نداره تخت خالی ندارين. من همين امروز بايد بيمارم رو بستری کنم." " آقای عزير داد نزنين." " داد هم می زنم. می خوام ببينم کی جلومو ميگيره." موهای تنش سيخ ميشه. عين دادهای ديشب يه نفره. لحن صداش دقيقا همونطوره. منتظره که الان مرد بياد و زير سيگاری رو بکوبونه تو کلش. سرشو ناخود آگاه با دستاش می پوشونه. مرد از دفتر رفته. دستاش به خارش ميفته. از رنگ مانتوش بدش مياد.

تصوير چهارم:
همونجا، نيم ساعت بعد
"خانوم چرا بيمار ميفرستين بخش زنان بستری شه؟" تلفن زنگ ميزنه از طرف رئيس بيمارستان. يه اتاق خصوصی برای روز بعد بايد خالی شه. مامانش تلفن ميزنه ميگه حالش بده. پشتش تير می کشه. يه مرد ترک اومده حرفايی می زنه که اون نمی فهمه. بايد نگهبان رو صدا کنه. اون اهل اردبيله، حتما زبونش رو می فهمه. مرد ترک داره گريه می کنه. نگهبان مياد. مرد بايد زنش رو تو اين بيمارستان بستری کنه. مرد جايی رو بلد نيست شب بمونه. مرد پول نداره. مرد زنش رو دوست داره. دختر از رنگ مانتوش بدش مياد.

تصوير پنجم:
همونجا، نيم ساعت بعد
همون کله کوچولوی بی مو دوباره سرک می کشه توی اتاق. مادر پسر کوچولو مياد تو دفتر. "خانوم حرف زدين با دکتر؟" واااااااای. يادش رفته بوده. تلفن زنگ می زنه. 5 تا تخت کم داره. بايد به بخش زنان زنگ بزنه بذارن باز يه بيمار ديگه بستری کنه اونجا. مادر پسر کوچولو گريه مي کنه. "3 ماهه پسرم شيمی درمانی می شه. همه دکترها جواب کردنمون. فقط همين دکتره که ... "از رنگ مانتوش بدش مياد.

تصوير ششم:
همونجا، نيم ساعت بعد
دايی دختر موطلايی اومده تصفيه حساب. سياه پوشيده. ببخشيد بايد پدرش بياد. دايی يه نگاهی می کنه و می گه ...

تصوير هفتم:
اتاق پشتی، بعد از وقت ناهار
مانتوش رو يک لحظه در مياره. تنش داغه. بلوزش رو هم در مياره. دستي به تنش مي كشه. چشماشو می بنده. سرش هنوز تير می کشه. چشماشو باز می کنه. يه سيگار روشن می کنه. يه قطره اشک از چشاش ميريزه پايين. تلفنش زنگ ميزنه. مانتوشو تنش می کنه. مرد پای تلفنه. جای زير سيگاری که خورده بود تو سرش شروع می کنه به تير کشيدن. دستاش به خارش ميفته. از رنگ مانتوش ...

 

صنم دولتشاهی