زمان گذشته و
زمان گذشته و من هنوز مطلبم رو ننوشتم. فردا جلسه تحريريه است. تا همينجاشم
دير کردم. خدايا از چی بنويسم؟ اجتماعی؟ شهری که ميون برجا گم شد؟ کوچه باغايی که
زير اين برجا له شدن و گم شدن؟ دستايی که توی اينهمه دود گم شدن؟ حسهايی که ميون
اينهمه بوق و صدا گم شدن؟ نگاهايی که ميون اينهمه نگاه دزدکی گم شدن؟ سوراخايی که
هيچوقت پر نمی شن؟
آره از اولم می خواستم راجع به اين سوراخا بنويسم. اينهمه حرف خوب تو دنياست. من می
خواستم اينجا از بداش بگم. از تلخاش. از سوراخاش. وقتی ديدم دنيا اينهمه سوراخ داره
کلی دلم گرفت. وقتی که فهميدم شهر من سوراخاش خيلی زيادتر از جاهای ديگه اس دلم
بيشتر گرفت. وقتی شهرداری اون پسره رو که روی پل عابر واکس می زد و وزن مردم رو
ميفروخت از اونجا بلند کرد دلم گرفت. وقتی که عکسای فوتباليستاش از بالای پل ريخت
رو زمين دلم بيشتر گرفت. وقتی تيم فوتبال کره اونقدر از جون و دل بازی کرد و نا
ممكن رو ممکن کرد دلم گرفت. وقتی به تيم ملی کشور خودم فکرکردم که کمتر همچين غيرتی
رو توشون می شه ديد دلم بيشتر گرفت. وقتی به اسکناسايی که صرف ورزش بقيه می شه و
انصافا هم خوب نتيجه می ده فکر کردم دلم گرفت. وقتی به اسکناسايی که قراره صرف ورزش
مملکت خودم بشه و انصافا هم خوب خرج ميشه، فکر کردم دلم بيشتر گرفت. وقتی تو
روزنامه خوندم که اون دختره با دوست يکی از فاميلاش ازدواج کرد، بدون اينکه از قبل
پسره رو ببينه، اون هم فقط برای اينکه پسره خارج زندگی می کرد دلم گرفت. وقتی خوندم
که پسره 2 روز دختره رو تو فرودگاه قبرس علاف کرده و بعد گفته پشيمون شده از ازدواج
و دختره سکته قلبی کرده تو فرودگاه دلم بيشتر گرفت. وقتی به دوستای شريفيم ويزای
آمريکا ندادن دلم خيلی گرفت. وقتی شنيدم آلمانم ديگه به سختی به ايرانيا ويزا ميده
دلم بيشتر گرفت. وقتی که ديدم اين آدما که ميخوان خودشونو به آب و آتيش بزنن و برن،
تو اين شهر شولوغ هيچ جايی ندارن دلم گرفت. وقتی که...
آره دلم می گيره وقتی می بينم دنيا اينهمه سوراخه. دلم می گيره وقتی می بينم
اين سوراخا هيچ وقت پر نمی شه. دلم می گيره وقتی می بينم ...
تو بهم بگو از کدومش بگم. تو بهم بگو از کدوم يکی از اين همه سوراخی که
شهرمونو زشت کرده بنويسم؟ کدوم سوراخ که ميون اينهمه برج گم شده؟ کدوم سوراخ؟









