سحر گفت سلام. قانون
سحر گفت سلام. قانون بي قانون هم گفت سلام.
اين جمله مال من نيست. مال خداياره . اما نمي دونم چرا از صبح که از خواب پاشدم
داره مثل پتک تو کله من کوبيده مي شه.
***
سوار يه تاکسي مي شم. يه دختر، نه، يه زن خيلي زيبا عقب نشسته و داره سيگار
مي کشه. دو تا دختر شيش هفت ساله هم بغلش نشستن و دارن با هم حرف مي زنن. دختر، نه،
زن، نه، مادر بچه ها هر از چند گاهي دعواشون مي کنه که ساکت باشن. يکي از دختر بچه
ها ساعت دوست داره. از من مي پرسه خانوم ساعت دارين؟ من مي گم آره. زن، نه، دختر به
ساعت من نگاه مي کنه و مي گه واي چقدر قشنگه. به نظر من ساعتم خيلي زشته. تعجب مي
کنم. دختر کوچولو کلي خودشو مي کشه که ساعت منو ببينه. ساعتم رو در ميارم ميدم
دستش. دختر، نه، زن با يه صداي ريتم دار از من تشکر مي کنه. چقدر لبهاش قرمزه. آدم
ياد گل انار ميفته. دلم باز مي شه. ناخونهاي بلند و زيباش هم قرمز رنگه. خوشم مياد.
به آخر راه مي رسيم. من مي خوام پياده شم. راننده تاکسي بقيه پولم رو نمي ده و دست
دست مي کنه. زن، نه، دختر ازش مي پرسه آقا مسير بعديتون کجاست؟ مرد مي گه خانوم
گفتم که من جاي ديگه اي نمي رم. زن مي گه يعني مي خواي همينجا بموني؟ مرد مي گه
آره. يالا زود باش پياده شو. دختر کوچولو ساعت من رو پسم ميده. پياده مي شن و ميرن.
بالاخره راننده بقيه پول من رو پس ميده و ميگه خانوم مي خواست خودش رو به من
بندازه. ترسيدم شما برين برام دردسر شه. لباي زن قرمز قرمز بود. عين گل انار. بچه
هاش عين برگ گل بودن. صورتشون عين قرص ماه.
سحر گفت سلام. قانون بي قانون هم گفت سلام.
***
مارو گرفته بودن به جرم بد حجابي. 20 نفر بوديم. انداختنمون توي يه ميني بوس
و بردنمون وزرا. ما 2 تا دختر بوديم. بقيه پسر بودن. من و دوستم خيلي معمولي بوديم.
خيلي. اما انگاري نبايد از اون خيابون رد مي شديم. ساعت 7 ساعت ممنوعه اي بود براي
رد شدن از يه خيابون شلوغ و پر سرو صدا. رفتيم وزرا. يه بازجوي مهربون بازجوييمون
کرد و بهمون گفت اگه راستشو بگين کاري به کارمون ندارن. ما هم گفتيم که موهامون
بيرون بوده. حتي آرايش نداشتيم. ساعت 12 شب مامان باباهامون اومدن شناسنامه گرو
گذاشتن و ما رفتيم خونه. اونجا دستشويي نداشت. وقتي اومدم خونه 1 ساعت خودمو تو
دستشويي زنداني کردم. فردا صبحش رفتيم مجتمع قضايي براي محاکمه. توي حياط مجتمع يه
ميني بوس اومد و 15 تا دختر رو پياده کرد. من و دوستم دستاي همو گرفتيم. ترسيده
بوديم! يه دختره بود که زير چشاش سياه سياه بود. سر مددکارش داد مي زد که من سيگار
مي خوام. يه دختره بود که ابروهاش نخ نخ بود. خيلي ابروهاش خوشگل بود. دستاشو به
دستاي يه دختر ديگه که موهاش زرد بود دستبند زده بودن. تا حالا دستبند نديده بودم.
يه جوري حرف مي زدن. زبونشون رو نمي فهميدم. مي گفتن سوار ماشين دوست پسراشون بودن.
ولي يه جوري حرف مي زدن. يه دختره بود غش غش مي خنديد. از ناخوناش مي ترسيدم. بنفش
و دراز بود. بردنمون يه طبقه اي. مامانم هم باهامون اومد. روي يه نيمکت نشستيم. يه
دختره رو آوردن پهلومون. يه چادر آبي خوشرنگ سرش بود. ازش پرسيدم چادرت رو از کجا
خريدي. گفت مال زندان اوينه. پوست صورتش مثل برگ گل بود. دستاش. اما دستاش يه جوري
بود. رو هر دو تا دستاش جاي سوختگي با سيگار بود. دلم مي خواست داستانش رو بشنوم.
گفت مامان باباش آلمانن. گفت با شوهرش گرفتنش منتها شناسنامه ندارن. براي همين
دختره بايد زندان بره. مي خنديد. نمي دونين چه مژه هايي داشت.خيلي خوشگل بود. يه
جور خوشگلي معصومانه. نمي دونم بگم چه جوري. يه زن درشت هيکل چشم و ابرو مشکي اومد
سراغش. دختر پاشد و رفتن يه گوشه اي. زن يواش حرف مي زد ولي فضولي من گل کرده بود و
گوشام حسابي پهن شده بود. زن بهش گفت اصلا حرفي نزنه که اون مامانشه. هر چي گفتن هم
بگه هيچ کسي رو نمي شناسه و بگه هيچ کسي رو نداره. آدرس خونشونن رو هم نده. بهش گفت
پول هم براش مياره. بعدش زن سريع رفت. دختر اومد دوباره پيش ما. گفت مامانش بود و
از آلمان اومده. بعد هم به سربازه گفت "جناب سروان من جيش دارم. منو ببر دستشويي."
وقتي که دادگاه ما تموم شد و داشتيم از مجتمع قضايي ميومديم بيرون از مامانم پرسيدم
مامان اون زنه کي بود؟ مامانم گفت مامانش بود. مامان يعني چي؟
سحر گفت سلام. قانون بي قانون هم گفت سلام.
***
توي يه مرکز خريدم. 2 تا دختر با لباساي رنگي دنبال مانتوي مامانشون رو
گرفتن و دارن گريه مي کنن و مي گن "مامان گشنمونه". زن ميشينه روي لبه استخر وسط
مجتمع. دختر ها هم بغلش مي شينن. منم خستم. ميام برم اونجا بشينم. دختر کوچيکتر يه
نگاهي به ساعت من مي کنه. "خانوم چقدر ساعتتون قشنگه. ميذارين ببينم؟" لباي زن، نه،
دختر چقدر قشنگه. زن يه سيگار در مياره. به من نگاه مي کنه اما منو انگار نمي بينه.
ساعتم رو درميارم ميدم بهش. موبايل زن، نه، مادر بچه ها زنگ مي زنه. زن شروع ميکنه
به داد و بيداد. منتظره کسيه که بياد دنبالش. بهش مي گه ميره به بچه ها غذا بده.
موبايلش رو قطع مي کنه. به بچه ها مي گه الان عمو مياد ببرتشون پيست اسکيت و بعد
اونا ميرن به کاراشون برسن. بهشون ميگه بعدش ميان دنبالشون. بعدم بهشون ميگه پاشن و
ساعت من رو بهم پس بدن و برن غذا بخورن. موبايل دختر، نه، زن دوباره زنگ مي زنه.
دختر ساعت رو به من ميده. دختر، نه، زن داره ايندفعه مهربون حرف مي زنه.
سحر گفت سلام، قانون بي قانون هم گفت سلام.
***
رفته بودم رستوران. منتظر دوتا از دوستام بودم. زنگ زده بودن بهم که يه خورده دير ميان. يه نوشيدني سفارش دادم. مجله فيلم همراهم بود. شروع کردم به خوندن قسمت فلاش بکش. روزهاي خوب گذشته. روزهاي اوج مجله فيلم. روي جلدهاي شاهکار. يه دختري اومد توي رستوران. همه ميزها پر بود. اومد سر ميز من. گفت "خانوم مي تونم پيش شما بشينم؟" روسريش آبي بود. يه آبي خوشرنگ. دستاش. دستاش اما دستکش داشت. موهاش زرد بود. پير بود. خيلي پير. پوستش ديگه مثل برگ گل نبود. لباش قرمز بود. رنگ خون. موژه هاش اما هنوز بلند بود. دلم گرفت. موبايلش زنگ زد. ناخوناش دراز بود. بنفش. ترسيدم. نشست سر ميزم. دستکشاش رو در اورد. دستاش. دستاش يه جوري بود. پاي تلفن مامانش بود...
***
سحر گفت سلام. قانون بي قانون هم گفت سلام. خدايار راز اين جمله چيه؟









