هوا خيلی داغه.
هوا خيلی داغه. دلم می خواد مانتو و مقنعه مو همونجا وسط خيایون دربيارم. می شينه عقب پهلوی من. از گرمای تنش چندشم می شه. پنجره رو می کشم پايين. يه گوشه ای از خيابون پرچمای چهارشنبه افتاده. ياد تابوتاشون ميفتم. بازم بهم بيشتر چسبيده. داره زير لب يه چيزايی ميگه. دستمو از پنجره می کنم بيرون. باد می خوره به نوک انگشتام. بوی عرقش می خوره به دماغم. وقتی تابوتا رو آوردن يه زنی زار زار شروع کرد گريه کردن. 16 سال منتظر باشی که بياد و تورو تو بغلش بگيره و بچلوندت و باهات بخوابه. 16 سال صبر کنی که بياد همونجوری که يواشکی می بوسيدت ببوسدت. اونوقت بعد 16 سال بهت يه کله بدن که نه پوست داره که با ته ريشش پوست صورتت رو بخراشه، نه لبی داره که باهاش آتيشت بزنه، نه دستی داره که تو بغلش بچلوندت... 16 سال صبر کنی و بهت يه تيکه استخون بدن و يه دونه پلاک. 16 سال صبر کنی و بری کنار خيابون آزادی نگاش کنی که لای پرچم ايران پيچيدنش. زير گوشم داره ويز ويز می کنه. بهم يه دفعه می گه: "دوسم داری؟" يه نگاهی بهش ميندازم و زود سرشو بر می گردونه. کيفمو ميذارم بينمون. پس اين خانه های عفاف چی شد؟ مردی که بغل دست منه دلش می خواد به يکی بگه دوست دارم. دستای مريضش می خوان تن داغ منو لمس کنن. پس اون خونه هه که قراره به دستای مريض خوشامد بگه چی شد؟ 16 سال صبر کرده بود. حالا داره انگاری يه جايی براش پيدا می شه. آخه اونم ديگه شوهر نداره و دلش نمی خواد ديگه ازدواج دائم داشته باشه. آخه اونم می ترسه دوباره قول و قرارای يکی ديگه رو باور کنه. 16 سال پيش بهش قول داده بود بياره ببرتش اون بالا بالاها. نوک قله آتشفشان. حالا اونجا با چهار تا تيکه استخون پوسيده افتاده بود که نه آتيش سرش می شد و نه نوک قله. بازم بر می گرده زير گوش من می گه: "دوسم داری؟" دستشو می کشه رو پای من. زبونم بند اومده. پرچما دارن جلوی چشم رژه ميرن. پلاک، خانه عفاف، بوی عرق مرد بغل دستی تو تاکسی، استخونای خورد شده، دوسم داری؟ مقنعه ای که داره خفتمو می جوه، پرچم ايران، 16 سال پيش، ازدواج موقت، دختر17 ساله هه که مژه هاش بلند بود و تو وزرا چادر آبی اوين سرش کرده بود و دنبال مامانش می گشت، اون دختر، نه، زن که دو تا دختر کوچولو داشت و يکيشون ساعت دوست داشت و تو خيابونا دنبال يکی می گشت که با تنش ازش غذا بخره ، زن که تو دفتر پذيرش بيمارستان از رنگ مانتوش بدش ميومد، بهار که 16 سالش بود و زن هيچ کس نشد و فرار کرد رفت تو اون پارکه ، مرد که هنوزم يه دستش روی پای منه و يه دست ديگه اش....
***
آقا نگه دار. تورو خدا نگه دار. پياده می شم....









