هی می گه بنويس، بنويس، بنويس. کاشکی می دونستم چرا. اونی که می خوام بياد و بخونه که نمياد اينجارو بخونه. حالا من هی بنويسم که آره چشم اون زنه رو می خوان درارن چون رو چشمای اون مرد غريبه که می خواست بهش دست بزنه اسيد ريخته، هی بنويسم ديگه نمی ذارن 12 شب به بعد بريم درکه و دم اون رودخونه هه بشينيم و دلتنگيامونو با درختا و رودخونه قسمت کنيم. هی بگم برادره خواهرشو کشته چون عاشقش بوده. چه فايده داره وقتی اونی که قراره چشمای اعظم رو دراره نمياد اينجارو بخونه؟ چه فايده وقتی اونی که در رودخونه رو ساعت 12 شب می بنده نمياد اينجارو بخونه؟ چه فايده وقتی ...

***

در اتاقم رو محکم باز می کنه. می گه حق نداری در اتاقت رو ببندی. می گم از در باز می ترسم. می گه اکسيژن نداری. من می خوام فرار کنم برم يه جايی که بشه دراش رو بست. درای باز حتی تو خوابم ميان سراغم.

***

بيضايی می گه فقدان عشق يکی از معضلات زمان ماست. دستای همديگه رو می گيرن بدون اينکه حس کنن هم رو. دوره عشق و عاشقی ديگه گذشته. من فقط يه جسمم. يه جسم برای هم آغوشی. تو فقط يه جيب پر پولی برای خريدن اون آغوش. عين دختر مدرسه ايها شدم امشب مگه نه؟

***

کی ديگه ميره فکر کنه تو کله يه زن چی می گذره؟ کی ديگه ميره روح يه زنو بشناسه؟ کی ديگه تنهايی يه مرد رو می فهمه؟ کی ديگه ميره جير جيرکارو از تنهايی دراره؟

***

علی رفيعی کارگردان تئاتر رو به خاطر تئاتر شازده احتجاب 2 سال از کارگردانی محروم کردن. می گه اينجا ديگه نمی شه نفس کشيد. من می گم دلم می خواد نفس بکشم. اون می گه ديگه خيلی ديره.

***

می دونی دلم می خواست امشب از نيمه های گمشده ای برات بگم که يه جايی ميون همين دودا و شلوغيا و برجا گم شدن؟ می دونی می خواستم از آتيشايی بگم که يه جايی ميون اينهمه ماشين و دويدنها و نرسيدنها سرد سرد شدن؟ می دونی ديگه خيلی برای همه اينا ديره؟ می دونی دل گنجيشکه شيکسته؟

صنم دولتشاهی