براي قصه نويساي جمعمون که بوي بارون ميدن...

از سرکار ميام که برم خونه. هوا هنوز گرمه. توی تاکسی مردی که بوی شيرينی ميده و انگشترای عقيق دستشه می شينه پهلوم. ديروز جلو نشسته بودم. راننده يه پيرمرد شکسته ترک بود. از آينه اش يه پلاک سربازی آويزون کرده بود. پسر متولد 1357 بوده. يعنی يه سال کوچيکتر از من. راننده هه خيلی مودب بود ديروز. فقط 25 تومن ازم بيشتر گرفت. امروز اون مرده که بوی شيرينی ميده و انگشترای عقيق دستشه خوابش برده و تن سنگينش ولو شده روی تن من.


***


ديشب خواب ميديدم. خواب ميديدم بازم لب ساحلم و لباس آبيام رو پوشيدم. خواب ديدم که داره بارون مياد و همه جا خيس شده. اما امروز که از خواب پاشدم ديدم هيچ چی عوض نشده. همه چی مثل قبل. همه چی پريده. همه چی رو هوا. دوستيايی که باد خزون داره يواش يواش می پروندشون که برن. منم همينجور نشسته ام و دست رو دست گذاشتم و دارم نگاه می کنم که باد خزون...

***


به قول فروغ "من عريانم، عريانم، عريانم...."

***


يه سال از 11 سپتامبر گذشت. يه سال از اون روزی که همه دنيا ريخت بهم گذشت. يه سال از اون روزی که يک عالمه آدم تو جاهايی غير از نيويورک مردن می گذره و همه فقط نيويورک رو يادشون مياد. يه سال از روزی که نطفه کشتارهای جنين بسته شد گذشت. اينا رو روزنامه مسافر بغل دستيم نوشته.

***


مردی که بوی شيرينی ميده و انگشتر عقيق دستشه سنگينيش رو روی من انداخته. چقدر خسته است. چقدر دلم براش می سوزه. چقدر دلم برای روزای اول کاپوچينو تنگ شده. کافی شاپ برگ. بوی بارون. جلسه های قصه خونی. آقای نقاشی که کاپوچينو رو برامون نقاشی کرد و بعضی وقتا دعوامون می کرد الان ناراحته. ناراحت و تنها. الان همه چی ريخته به هم. آقای مهربون تپلی که بايد حرفاشو گوش ميکرديم، ولی هيچوقت گوش نمی کرديم ديگه رفته. باد صبا رو هم با خودش برده. آقای ريشو ديگه کمتر مياد تو جلسه های قصه خونی. من گوشواره هامو يادم ميره گوشم کنم. اون گل خوشبوی جمعمون که خودشو ميون يک عالمه خارهای الکی و حفاظ های سفت و سخت پيچيده بود از تو حفاظش چند وقتی اومد بيرون و درست همون موقع که می خواست خارهاشو بکنه بريزه دور، باد خزون اومد سراغشو غنچه هاشو پر پر کرد. حالا هی من بايد خودمو بخورم و غصه بخورم که چرا اينقده بهش می گفتم از حصارت بيا بيرون. اون آقاهه که بايد شاعر می شد اما نمی دونم چرا قصه می گه و نوک انگشتاش دختر کوچولوهای قصه ها رو می بره تو اوج آسمونا هم حالش بده. شايد دوست نداشت يکی از اون بالا بياد پايين و قصه هاشو برای خودش بخونه و همه بفهمن. شايد دلش نمی خواست خونه اش شيشه ای باشه. شايد دلش نمی خواست همه بفهمن کنجکاوه. شايد پشيمونه. می ترسم من...

***


هوا گرمه. من دلم گرفته. خيلی هم گرفته. همش هی دارم به آقای نقاش و اون گله و آقای قصه گو فکر می کنم. اين آقاهه که بوی شيرينی ميده و انگشتر عقيق دستشه هم هی سنگينيش ميفته رو من از بس که خسته است. باد خزون داره بدجوری صورتم و موهامو نوازش می کنه. از باد خزون متنفرم. از جداييها متنفرم. از يازده سپتامبر متنفرم. از رنگ مانتوم بدم مياد...

صنم دولتشاهي