بوی مهر سميرا خودشو
بوی مهر
سميرا خودشو کشت. 16 سالش بود. همين نزديکيا بود. شوهرش می گه خودکشی کرده. خودش می گفت شوهره پارانويا داشته. پزشک قاونی مشکوکه. مرد 28 سالشه. سميرا رو آزار و اذيت ميداده. به سميرا که پوست صورتش عين برگ گل می موند و هنوز 16 سالش بود مشکوک بود. قطاره ديروز داشته می رفته برای خودش و نزديکيای دامغان مادر ميره دستشويی و وقتی که بر می گرده هيچ چی نمی بينه جز دود، گرد، غبار. پسر نه سالش بود. 8 کيلومتری دامغان پيداش می کنن. در قطار باز شده بود. نمی دونم چرا خنده ام می گيره. وای خدايا منو ببخش کجاش خنده داره؟ آخه تيتر و نگاه کنين: عرفات در محاصره تانکها. کسی خبر داره نامزد آيت اخراص الان کجاست؟
***
می دونم ديگه نبايد روزنامه بخونم. بارون. خدايا اگه يه خورده بارون بباره...
***
جنگ، جنگ، جنگ. صدام خطرناکه. بوش احمقه. ما با حاليم. يه دختر پسر 5، 6 ساله ان که هميشه نزديک خونه ما دمپايی و فال ميفروشن. بازم اينجا نوشته بود مهمونخونه دارن درست می کن برای بچه هايی که تو خيابون کار می کنن. نمی دونم چرا ياد چارلز ديکنز ميفتم. اونم بچه بود تو کارخونه کار می کرد و بطری می شست. بعد که بزرگ شد همه رو کتاب کرد و بعدش اليور توييست رفت قاطی قصه ها. بعدش ما هی سرمون رو تکون ميداديم. بعد اون دختر کوچولوهه که فال می فروشه اون روزی اومد به من گفت خانوم تو رو خدا برای من يه سمبوسه بخر. منم رفتم برای اون و داداشش سمبوسه خريدم. بعد ديروز جلوی يه دختر ديگه رو گرفته بودن و سمبوسه می خواستن.
***
بچه ها جاشون کجاست اينجا؟ کسی می دونه؟ بچه ها...
***
می دونی، اگه بارون بياد دماغ آدم پر بوهای خوب خوب می شه. ديگه بوی دود رو نمی شنوی؛ بوی آهن، بوی پول. بوی خون... می دونی، اگه بوی بارون بياد بوی مهر رو هم بيشتر می شه حس کرد. ديگه از اون تاب و تبای شبای اول مهر خبری نيست. ديگه کفش و لباس نمی پوشم جلوی آينه رژه برم تا صبحش که قراره برم مدرسه. ديگه از اون شور و شيطنت دوران دبيرستان خبری نيست. ديگه از اون آزارهايی که ناظمارو می داديم خبری نيست. ديگه فراش پير مدرسه از دست ما عاصی نمی شه و مارو فحش نميده. ديگه يه عالم و آدم از دست ما دادشون به هوا نيست. ديگه از اون دختر شوخ و شنگی که هر روز سر کلاس جيغ ميزد" موش! موش! موش!" که معلما بترسن و کلاس بريزه به هم خبری نيست. ديگه از اون دختر وحشی ای که لامپای اضطراری مدرسه رو می شکوند تا وقتی عصرا برق ميره مدرسه تعطيل بشه خبری نيست. ديگه اون دختر، نه، زن، بزرگ شده. ديگه اون دختر، نه، زن، خودش معلم شده. دیگه اون دختر خودشو تو شاگرداش پيدا می کنه؛ دلش می خواد شاگرداشم مثل خودش شوخ و شنگ و وحشی و شيطون باشن. ديگه اون دختر الان خودش زنی شده که به عقب بر می گرده و با حسرت به روزای بی خبريش نگاه می کنه. حالا اون دختر، نه، زن، دما غشو تيز می کنه که بوی مهر رو بشنوه. بوی بارون، بوی باد، بوی مدرسه...









