می گويد اين بار
می گويد اين بار تلخ ننويس. می گويم سخت است. می گويد عکس ها را ببين، کودکانه، کودکی...
***
هنوز اون نرده های قهوه ای رو يادمه. می گفتن ۲ سالم بوده. می گفتن تا اون نرده ها رو ميديدم جيغم می رفته هوا. مهدکودک اداره مامان. هنوزم بعضی وقتا، توی خواب، يا يه جای خيلی خاص، ياد اون نرده ها ميفتم. خيلی دلم می خواست يادم ميفتاد پشت اون نرده ها چه خبر بود...
***
آخر مگر می شود کودکانه نوشت و از کودکی جلال که ۲ سالش بود نگفت؟ مگر می شود از کودکی گفت و سوختگيهای تن انسيه را فراموش کرد؟ انسيه تنها ۵ سال داشت...
***
۵ سالم بود. يه روز هر چی شکلات بود خوردم. بعدشم با دختر داييم اونقدر آب بازی کرديم که من سرما خوردم. سرفه، سرفه، خروسک، چادر اکسيژن. يه لباس خواب شيری رنگ داشتم که روش گلای رز داشت. يه غذايی زير چادر اکسيژن بهم دادن که مزه خر ميداد! نخود پخته له شده. همونجا شکوفه زدم. سرم دستم بود، لباس خواب قشنگم رو قيچی کردن. ديگه هيچ وقت نخود نخوردم از اون موقع!
***
هنوز هم نمی دانند آرين را چه کسی کشت. نامادری؟ نابرداری؟ بی پناهی مادر؟ غفلت من و تو؟
***
درختای بيد مجنون، چمنا، درختای برگ بو، شمشادا، درختای کاج با ميوه هاشون، بوته های خر زهره، چنارا، گلای پيچک که رو زمين خودشون رو ولو می کردن. با همشون رفيق بودم. بعد از ظهرای تابستونی تنهايی می رفتم سراغشون. من می شدم ملکه و اونا رعيتای من. عصرا هم با بچه ها مامان بازی می کردم. گچهای ساختمونی رو می سابيديم و آرد درست می کرديم مثلا! با برگ چنار و پيچک دلمه درست می کرديم. برگ بوها غذاهامون رو خوش بو می کردن. پسرا مرد خونه می شدن و با دوچرخه هاشون می رفتن سر کار و بعضی موقعها برامون خريد می کردن...
***
منشور جهانی کودک می گويد هر آدم زير ۱۷ سال يک کودک به حساب مياد. با اين حساب ما ۲۵ ميليون کودک داريم. ايران سال ۱۹۹۴ به کنوانسيون حقوق کودکان پيوسته. تلويزيون می گويد ايران عضو فعال اين کنوانسيون است. تلويزيون می گويد ايران خيلی مدافع حقوق کودکان است. دوستی می گويد روزی چندين کودک را به بيمارستان م تهران مياورند. می گويد به همه تجاوز جنسی شده.
***
روز اول مدرسه تنهايی رفتم! هيچکس باهام نيومد. خودم نذاشتم. آخه بزرگ شده بودم ديگه. بعدش که دوستام همه افتادن تو کلاس خانوم کريمی و خانوم شهواری و من افتادم تو کلاس خانوم فيروزی بداخلاق دوباره بچه شدم و عرعر گريه ام همه مدرسه رو برداشت. ولی بازم نبردنم کلاس خانوم کريمی! خانوم کريمی تپل بود، مهربون بود. اصلا از شيده بپرسين. معلم اون بود. اون بهتون می گه چرا حسرت کلاساشو می خورم هنوز. هميشه دير می رسيدم مدرسه. با بی رحمی هر چه تمامتر اسم يکی از همکلاسيامو به جای خودم به انتظامات می گفتم! سپيده تميمی. سپيده الان کجاست؟ اون دختر بچه ای که خودشو سپيده جا می زد الان کجاست؟ اون بچه هه که فکر می کرد بزرگ شده و دلش می خواست بزرگ بشه الان کجاست؟
***
قانونی به اسم محافظت از کودکان هست؟ کودک آسيب ديده کجا می تواند برود؟ بچه ها را چه کسی محافطت می کند؟ غفلت ما را چه کسی جبران می کند؟ آرين را چه کسی زنده می کند؟ سپيده را چه کسی پناه ميداد اگر آن راننده کاميون به پاسگاه نمی بردش؟ عاطفه را چه کسی بزرگ می کند اگر نخواهند در زندان پيش مادرش نگهش دارند؟ مريم را که تنها ۱۱ سال دارد و جيب بری می کند، چه کنيم؟
***
يه کارتونه بود که توش يه دونه گندم از تو نون به بچه ای که هی نون حروم می کرد بيرون ميومد و ميبردش حسابی می گردوندشو بهش قصه نون رو ياد ميداد که ديگه نون حروم نکنه. يادمه هر چی نون می خوردم از وسط نصفش می کردم شايد اون دونه گندمه از توش بياد بيرون منو ببره قصه نون رو يادم بده. هيچوقت دونه گندمه رو پيدا نکردم. حتی دوستای خياليم هم نتونستن تو دنيای خياليشون دونه گندم رو برام پيدا کنن. ۷ سالم بود که دوستای خياليم رو ديگه نتونستم ببينم. ۷ سالم بود که اولين سردردا شروع شد. هفت سالم بود که ديگه فهميدم زندگی فقط بيد مجنون و مامان بازی و دونه گندم و کارتون نيست. ۷ سالم بود که عاشق کارتونه که توش باباهه می خواست بچه بشه شدم. ۷ سالم بود که ديگه منم دلم می خواست بچه بشم.
***
انگار نمی بينمشان. به لباسهايمان می چسبند و با چشمان معصومشان ملتمسانه از ما می خواهند چيری ار آنها بخريم. تنها می خواهيم فرار کنيم، از خريدن چيزی، از به ياد آوردن چيزی، غفلتی. می گويند معتادشان می کنند و صبح زود وانتی آنها را در قسمتشان از خيابان پخش می کند. می گويند تا بوده آنها هم بوده اند و دل هيچکس به حال کودکيشان نسوخته، که هنوز هم هستند و به لباسهايمان می چسبند و با چشمان معصومشان ملتمسانه از ما می خواهند چيزی از آنها بخريم.
***
کودکی، کودکانه، خاطرات تلخ و شيرين، ترسها، رنجها، گريه ها، شاديها، بازيها، لی لی ها، سالهای دور. روزهايی که امروز حتی ابری ترينشون هم حسی نوستالژيک تو وجودم زنده می کنن. حس بی خبری اونروزها، حس قوه تخيل عجيب غريبی که برام زيباترين دنياهارو ساخته بود. حس نوستالژيک روزهايی که دنيايی داشتم که خودم ملکه اش بودم و ميروندم و ميروندم و ميروندم. حس کودکی ای که زود تموم شد. خيلی زود.
***
روز جهانی کودک مبارک. به اميد آنکه خواب هيچ کودکی در هيچ گوشه ای از اين دنيا آشفته نشود، به اميد آنکه بچه ها ديگر بی پناه نباشند ، به اميد آنکه همه بچه ها بتوانند دانه های گندمشان را پيدا کنند.









