خانه ام ابريست*

يکسال ديگر از سالروز ميلاد کهن مرد سطرهای دلنواز گذشت. يکسال ديگر بر عمر افسانه نيما افزوده شد. نيما يکسال ديگر در تاريخ شعر ما بزرگ شد. سالها خواهد گذشت و او بزرگتر خواهد شد و مهتاب در سالروز ميلادش خواهد تراويد. اما اين روزها خانه هايمان ابريست انگار. مهتاب را در شلوغی اين روزها، در ابرهای بارانی اين روزها کسی نمی بيند انگار.


***


آی آدمها

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد،
يکنفر در آب دارد می سپارد جان



آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد، آدميت دارد دست و پا می زند، نمی بينيد؟ خيابانها را می بندند. مشتها به هوا می رود. فريادها به آسمان. آدميت در آب دارد می کند بيهوده جان قربان. آيا نمی بينيد؟


***


خانه ام ابريست

يکسره روی زمين ابريست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست،
باد می پيچد.



باد می پيچد و حکمها صادر می شوند و خشمها افزون می شود و باز مشتها به هوا می رود. شنونده ای نيست. نجات دهنده ای هم. تصويرها مغشوش و مغشوش تر. آدميت دست و پا می زند. هيچکس نمی شنود. عقيده ات را که بگويی به مسلخ برده می شوی و باد می پيچد.


***


خانه ام ابريست اما،
ابر بارانش گرفته است.
در خيال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم،
ميبرم در ساحل دريا نظاره



آن روزهای دور گذشته که گرم بودند از آتش دگرگونيها، درهای خانه علم را بستند. حودشان بستند. خانه های علم تاريک شد. از تاريکيشان جهلی پر و بال گرفت که حالا گريبان خودشان را گرفته است. حالا همان خانه های علم برعليه حکم مرگ شوريده اند. حالا آن ساقه های جهل پا گرفته در سياهی ها دارد حکومت می کند و مشتها به هوا رفته. به مسلخ رفتن يا نرفتن. عقيده ات هر چه که هست باشد. چه اهميتی دارد؟ آيا تورا به جرم فکر کردن بايد...


***


و همه دنيا خراب و خرد از باد است،
و به ره. نی زن که دايم می نوازد نی، در اين دنيای ابر اندود،
راه خود را دارد اندر پيش.



آی آدمها! جايی همين نزديکيها، به فاصله نزديکی انديشه هايمان وقتی که از جنس آدميت باشند، انديشه ای را دارند به مسلخ می برند.


***


آی آدمها!
او زراه مرگ اين کهنه جهانرا باز ميپايد،
ميزند فرياد و اميد کمک دارد...





*ايتاليک ها همه از نيماست






صنم دولتشاهي