آليس در سرزمين عجايب
آليس در سرزمين عجايب
وقتی که کودک باشی همه چيز برايت جالب است و شگفت انگيز، وقتی که کودک باشی همه چيز برايت جديد است و ناشناخته، همه چيز برايت زيباست.
***
وقتی که کودک بودم روياهايم از جنس شگفتی و تازگی و ناشناختگی بود. روياهايم زيبا بود. کودک آرام آرام بزرگ شد. هنوز دل در گروی روياها داشت، اما رويا ها هم آرام آرام مثل خود آن کودک بزرگ شد. اسمها هم بزرگ شدند. شگفتيها آرام آرام عادی شد. تازگيها کهنه شد. ناشناخته ها را شروع کرد به شناختن.
***
روياهايم چه شد؟
***
روزی که اولين معلم زندگيم را ملاقات کردم دلم خواست معلم شوم. روزی که اولين رمان زندگيم را خواندم دلم خواست نويسنده شوم. روزی که اولين روزنامه زندگيم را خواندم دلم خواست روزنامه نگار شوم. کودک هميشه در انشاهايش می نوشت دلش می خواهد خبرنگار شود. زرق و برقها را کودک دوست نداشت.
***
آليس در سرزمين عجايب را ديده ای؟ شايد هم خوانده ای؟ آن صحنه اش را يادت است که يکدفعه بزرگ شده و بود و دست و پاهايش از خانه بيرون زده بود؟ کودکانه ترين صحنه ای که ديده بودم.
***
دست و پاهايم بزرگ شده. کودک درونم هنوز مرا به بازيگوشی می خواند. آن روز که وارد سرزمين عجايب دنيای نوشته ها شدم کودک درونم دست مرا گرفت و می خواست من را بکشد بيرون. نوشته ها را که می خوانی بوی خوش فرهنگ به مشامت می رسد. بوی خوش روياهايت. وارد سرزمين عجايب که می شوی بوی گند ماسکها حالت را بد می کند
.***
ماسک، ماسک، ماسک. فرهنگ جنسش ماسک بود؟ روياهايت ماسک را می شناختند؟
***
نگاهت می کند، به رويت می خندد، به خانه اش می بردت. با هم کار می کنيد. روزی جايی با هم کار می کرديد، می نوشتيد. به رويش لبخند می زنی. وقتی که رفتی، وقتی که نبودی، ريشخندت می کند....کارش را دوست نداری، مجيزت را نمی گويد، جنس حرفهايش جنس ديگريست، چيزی نمی گويی، لبخند می زنی، ساکت می مانی، وقتی که رفت باز هم ساکت می مانی، سکوت، سکوت، سکوت. همه اتان سکوت می کنيد. می گويند اسمش بايکوت است، نه؟.. وقتی با منی، ماسکت رنگی ديگر دارد. با من با هم ماسک می زنيم و گم شده ای ديگر در دهکده جهانی را ريشخند می کنيم. برايم از رازها و رمزهايش می گويی، از نقطه ضعفهايش. من که رفتم و او آمد، ماسکت را کنار می زنی، با او ماسکی ديگر می زنی. رازها و رمزهای من، گوشه های تاريک من، اسمش را هم فرهنگ می گذاری، می گذاريم. از هيچ همه چيز می سازيم، از همه چيز، هيچ. ارزشهايمان همه چيز است به غير از خود فرهنگ، به غير از خود ارزش. هرکس که در قايق من نيست بايد غرق شود مگر نه؟
***
تلخ، تلخ، تلخ...
***
روياهايم چه شد؟
صنم دولتشاهي









