۴۶۹ سرد بود، شولوغ
۴۶۹
سرد بود، شولوغ بود، گيجی بود. بايد می رفتی. حتما بايد می رفتی. همون ميز قديمی. همون کافه قديمی. مثل هميشه تنها. روميزی چهار خونه سبز. آدمايی که ميان و می رن. قصه هايی که نوشته می شن. نوشته هايی که می ريزی جلوت تا مثل هميشه توشون غرق بشی.
***
دلت می خواد بخونی، مثل هميشه، با تام ساير و هاکلبريفين شروع شد. 9 سالت بود. عجيب بود، شگفت انگيز بود. کتاب، کتاب، کتاب. دنيا شولوغ، سياه، سرد. کتابها عجيب، گرم، ارامش بخش.
***
وقتی ياد می گيری فکر کنی ديگه دير شده برای همه چی. دير شده برای نديدن، دير شده برای فکر نکردن. دير شده برای درد نکشيدن. وقتی که فکر می کنی دنيا ديگه سياه و سفيد نيست. دنيا آبی هم هست، رنگ آرامش، رنگ تازگی، دنيا سبز هم هست، رنگ پاکی، رنگ صداقت. دنيا قرمز هم هست. رنگ خون، رنگ خشونت. زرد هم هست. رنگ تنفر، دور شدن. دنيا نارنجی هم هست. رنگ خورشيد.
***
وقتی دور بشی همه جا سرد می شه. الانم سرده.
***
دختر و پسر ميان ميز بغلی می شينن. دودای سيگار می ره هوا. پسر، نه مرد، صداش خشنه، بی تفاوت. دختر، نه زن، صداش می لرزه. دستاش معلقه. زن يه درخته. يه درخت که داره خم می شه و شاخه هاش، نه دستهاش دنبال يه جايی می گرده که می مونه، يه جايی که با باد تکون نخوره. مرد يه سنگه، يه سنگی که تکون نمی خوره. يه سنگی که می مونه، اما دور، دور دور...
***
کاش می خوندن.
***
قصه اش رو همين ديروز گفتن. قصه مردی که دستاش رو دور گردن زنش حلقه کرد و همه چی تموم شد. قصه مردی که آوردنش نشوندنش پای يه تعهد بزرگ و اون نمی خواست. قصه همون سنتهای هميشگی. قصه همون مادر اسطوره ای که می خواد به جای زاده خودش فکر کنه و تصميم بگيره. قصه زنی که فالگير می آورد خونه. قصه مردی که دستاشو حلقه کرد دور زن و زن حالا ديگه نيست. به همين راحتی.
***
کاش می خوندن.
***
وقتی اومد تو ميدون شهر ديگه دير شده بود. از دور اومدن سراغش. يه ماشين سبز بود. بردنش. 30 ساعت برزخ. اتفاقی بردنش. يه دفعه يه فکر شيطانی، يه فکری از دنيای بی هويتی و معلق بودن اومد سراغشون. يه دفعه همه نخوندنا اومد سراغشون و گيرشون انداخت. يه دفعه يه آدم مسخ شد، يه دفعه يه آدم حيوون شد، يه حيوون وحشی. همه چی اتفاقی بود.
***
کاش می خوندن.
***
دلم می خواست همه نوشته شده های جلوی رومو بريزم دور. مردی که انگشتاشو حلقه می کنه دور گردن يه زن، مردايی که اون دختر، ديگه يه زن، رو 30 ساعت به برزخ کشوندن، شولوغی، شولوغی، حس روزای حيوونی، نوشته ها دنبالم می کردن. فقط مال همون يه روز بود. مرد ميز بغليم صورت حساب رو پرداخت کرد و رفت. زن، نه دختر، يه سيگار روشن کرد و به صندليش تکيه داد و قطره های اشک آروم آروم از چشاش ريخت پايين. باد سرد از لای درهری ريخت توی کافه.
***
کاشکی نمی خوندم، نخونده بودم.
صنم دولتشاهي









