جادو



بچه بودم. خواهرم مجله فيلم می خريد. نزديکای جشنواره که می شد کلی دنبال مجله می گشت. با دوستاش کلی سر و دست ميشکوندن که برن فيلما رو ببينن. پيش خودم می گفتم جريان چيه؟‌حتما اينا بهونه است. حتما به بهونه سينما جای ديگه ای می رن!


***


بزرگتر شده بودم. يواشکی مجله فيلم رو می خوندم. خيليا از حس خودشون، از نوستالژياشون حرف می زدن. خيليا از يه چيزی به اسم جادوی سينما حرف می زدن. گيج شده بودم.


***


عروس رو ديدم. تصويرهای زيباش بعد از مدتها ديدن تصويرهای غم گرفته و دود گرفته چشمامو نوازش ميداد. بعد نوبت دلشدگان شد و مسافران. دلشدگانی که يکبار تو جمع ديدم و بار دوم تنهايی، اولين باری که تنهايی سينما رفتم. بزرگ شده بودم!


***


موسيقی، صدا، تصويرهای چشم نواز و کارت پستالی دلشدگان به من فهموند که جادوی سينما يعنی چی. هق هقهای گريه من روی شونه خواهرم بعد از فيلم از کرخه تا راين تو سينما عصر جديد به من فهموند جادوی سينما يعنی چی. سردرد بعد از فيلم بمانی به من فهموند جادو يعنی چی.


***


جشنواره برای من يه جای دست نيافتنی بود. آدمهايی که سر و کله می زنن و می رن يک عالمه فيلم رو تو يه مدت کوتاه می بينن. که چی بشه؟ فيلمها رو می شه به مرور زمان ديد، تو وقت مناسب، هضمشون کرد. نقدشون کرد. يه مدتی باهاشون زندگی کرد. چه لزومی داره خودمون رو تيکه پاره کنيم تا کارت و بليط گير بياريم؟


***


سينما سروش رفته بوديم. دوستمون اصرار داشت که بريم. بازم من بودم و خواهرم. اسم مهر جويی به اندازه کافی وسوسه برانگيز بود. گلی ترقی وسوسه بر انگيز تر. درخت گلابی رو روی زمين ديديم! باغ دماوند با اون درختای تبريزی سر به فلک کشيده، ميم که ژاندارک شده بود. طعم سوختن، سوختن از تب، سوختن از عاشقی. هيچ وقت يادم نمی ره صحنه ای رو که همه مشغول خواب بعد از ظهرن تو باغ دماوند. ميم و پسرک به فاصله از هم خوابيدن. پاهای ميم برهنه است. پسرک دستاشو دراز می کنه. دوربين از روی چشمهای ميم شروع می کنه و به پايين مياد تا به پاهای ميم می رسه. انگاری دوربين داره تن ميم رو لمس می کنه. انگاری اين چشمهای پسرک هستن که دارن با تن ميم عشق بازی می کنن. و قتی نگاه به پاهای ميم می رسه دستهای پسرک دراز می شه، به نزديک انگشتای سياه و خاکی پای ميم می رسه. و تصوير کات می شه به احساس غير قابل وصف تو. احساسی که از ديدن تصويری از عشق قلقلک پيدا کرده. وقتی فيلم تموم می شه اصلا متوجه نيستی که دو ساعته روی زمين خاکی سينما نشستی و فيلم رو ديدی و پاهات بدجوری خواب رفتن. وقتی فيلم تموم می شه و می بينی پنجاه نفر ديگه هم مثل تو رو زمين نشستن يا وايسادن و فيلم رو ديدن می فهمی جادوی جشنواره يعنی چی. وقتی که تو صف سانس فوق العاده بعدی ملت صف کشيدن و دارن کتک کاری می کنن می فهمی جادوی جشنواره يعنی چی. وقتی اون صحنه عشقبازی چشمهای پسرک با ميم تو اکران عمومی سانسور می شه می فهمی جادوی جشنواره يعنی. وقتی خيلی از فيلمها رو ديگه بعد از جشنواره نمی بينی و محکوم تبعيدی می شن اون فيلمها می فهمی جادوی جشنواره يعنی چی. وقتی...



کات.




صنم دولتشاهي