از همه کسايی که هفته پيش به اين ستون سر زدن و ديدن خاليه عذر می خوام. بعضی اوقات اونقده آدم مزخرف می نويسه که حتی خودشم نمی تونه راضی کنه، چه برسه به بقيه. خلاصه که هفته پيش به علت اينکه در دام مزخرف گويی صرف افتاده بودم ترجيح دادم مطلبم آپ ديت نشه.



من و آتيش و عاشورا و زن بودن



دسته حرکت می کنه، سنج می زنن. منو روشنک چادر سياه سرمون کرديم و داريم دنبال دسته می ريم. شمع دستمونه. من 7 سالمه و روشنک 15 سالشه. زنا گريه میکنن. مردا سينه می زنن. هوا سرده. وقتی می ريم خونه سيرابی داريم. سيرابی همون گوسفندی که مامانم ظهرش تو حسينيه کشته. جيگر هم داريم. جيگر همون گوسفنده که مامان ظهر تو حسينيه کشته. جيگرا روی آتيش داره کباب می شه. آتيش. آتيش زرد زرد.

همه دور آتيش وايسادن. 5 سالمه، شايدم 7 سالمه. يه آتيش گنده است. همه دورشن. هر کی يه چيزی توش ميندازه. يکی گاز چراغ ميندازه، يکی اسپری، يکی هفت ترقه. يکی يه پودر صورتی توی گاز تزريق کرده. وقتی گاز تو آتيش می ترکه همه جا صورتی می شه. يه دود صورتی همه جارو می پوشونه. صورت بقيه رو نمی بينيی. همه دارن می خندن و صورتی شدن. يه دفعه سربازا ميان. پليسا،

نيروهای انتظامی. خيلين. 50 تا، 60 تا. نمی ذارن مردا پهلوی زنا بشينن. بعد از سالها به همچين تجمعی تو پارک لاله مجوز دادن. يه تريبون آزاد برای زدن حرفايی که بايد با داد گفته بشن. حرفايی از رنج زن بودن تو روز جهانی زن.

"زن بودن". هفته پيشم می خواستم از" زن بودن" بنويسم و از همه زيباييهاش. از زيبايی انسان بودن. از زشتی روزگاری که نمی ذاره يه انسان باشی و رو تو برچسب جنس ديگر می زنه. از رنج زن بودن. هفته پيشم می خواستم از فکرايی که تو کلم داره وول می خوره بنويسم. از آتيشی که توی وجودمه. آتيش.

سرخی تو از من، زردی من از تو. وقتی از روی بوته ها می پريديم اينا رو می گفتيم. تيريپ بچه مثبتی بود. بعدشم قاشق زنی. با بچه های همسايمون چادر سرمون می کرديم و در خونه ها می رفتيم و قاشق می زديم و کلی خوراکی گيرمون ميومد. بعضی اوقاتم پسرای بدجنس همسايه سوسک مينداختن توی کاسه امون. بچه بچه بوديم. ساده ساده. ضربه های قاشقی که میخورد به کاسه هامون ضرب خوشی و بی خبريمون بود. قاشقا يواش يواش جاشو داد به قلم. دستهايی که می نويسن. دختر کوچولوی چادر به سر شمع به دست دستاشو روی کی برد می لغزوند و شمعارو گذاشته بود يه گوشه و روی الواح شيشه ای علامت سوال نقش می زد. شور بچه گی و بی خبری که ميون دود و آتيش چهارشنبه سوريا صورتی می شد و می رفت تو آسمون يه آتيش داغ داغ شد که بعضی اوقات بد جوری می سوزوند و می سوزونه.

زن بودن، دختر کوچولويی که ديگه کوچولو نيست. چشمايی که ديگه می بينين. "ديگری". جنس "ديگر"، "جنس دوم." آدمی که می خواد زن باشه، زنی که می خواد آدم باشه. مردی که می خواد تنهايی آدم باشه. زنی که می خواد تنهايی آدم باشه. آدمی که میخواد فقط آدم باشه. آدمی که نمی خواد "ديگری" باشه.

دارن سنجا به هم می کوبن. ظهر شده. صدها سال پيش همين موقعی شهيد شد و سرش رو از بدنش جدا کردن. 20 سال پيش يه همچين موقعهايی مداح بالای منبر حسينيه خونه عمه قمر دختر کوچولو رو از سربريدن ترسوند و يه موضوع جديد برای کابوسای ترسناک دختر کوچولو درست کرد. سنجا دارن به هم میکوبن. صداشون از لای پنجره مياد. مامان لباس سياه پوشيده. نمی دونی حسين برای چی شهيد شده، زينب کی بود، مامانت چرا سياه پوشيده، اينا چرا دارن سنجا رو به هم می کوبن، زنا چرا گريه می کنن، صنم 20 سال پيش چرا گريه می کرد، فردا شب چرا همه دختر پسرا با روژ لبای قرمز و موهای ژل زده، شمع به دست ميان تو خيابونا، چرا همه قيمه نذری ميدن، چرا حسينيه عمه قمر شبايی که شام ميدن اينقدر شولوغه، چرا چهارشنبه سوری امروز نور آتيشش کمه، چرا ديگه هيچکس دود صورتی درست نمی کنه، چرا اينقده فرق تو قانون و عرف هست بين زنا و مردا، چرا اگه يه زن حامله کشته بشه ديه پسر توی شيکمش دو برابر ديه خودشه، چرا وقتی هر جا ميری اول تو رو با جنسيتت می سنجن، چرا هر چی می نويسی اون معجزه هه نمی شه، چرا؟ چرا؟ چرا؟....

صنم دولتشاهي