بهاريه
بهاريه براي بهاري که نيست...
مي گن داره بهار ميآد. چشاتو که ببندي، پنجره ها رو که باز کني، گوشاتو که تيز کني صداي پاشو مي شنوي. مي گن داره عيد ميشه. هفت سينا رو بايد چيد، لباس نو به تن کرد، سبزي پلو با ماهي خورد،عيدي داد و عيدي گرفت...
مي گن عيد خوبه، نوروز خوبه، بهار خوبه...
***
اما من عيد رو دوست ندارم. نوروز برام پر از خاطره هاي بده، پر از روزاي درد و دلتنگي و تنهايي. نوروز هميشه برام تصوير يه شهر مرده بوده، نوروز هميشه يادم مينداخته که چقدر چيزاي خوب مي تونه خيلي هم بد باشه. اما صداي پاي بهار رو هميشه دوست داشتم. باروناي بهاري، آسمون آبي، کوه دماوند که هر جاي شهر باشي مي توني ببينيش، شکوفه هاي رنگ وارنگ، لبخند خورشيد که از هميشه خوشگلتره، رنگ آسمون وقتي که بارون ميآد- يه رنگ تيره شفاف و عجيب، برگ درختاي توت که تو هواي باروني انگاري فانوس شدن و نور ميدن...
اما امسال بهار رو هم دوست ندارم. امسال صداي پاي بهار هم با صداي پاي جنگ همراه شده. بهاري که جنگ بيآره رو دوست ندارم...
***
هر سال دم سال تحويل نفسارو تو سينه حبس مي کرديم و آرزو هاي خوب خوب مي کرديم. آرزوهايي که هيچ وقت برآورده نمي شدن. امسال هم باز نفسمو تو سينه حبس مي کنم و آرزو مي کنم که جنگ نشه، که ديگه هيچ بي گناهي کشته نشه، ديگه هيچ کودکي آزار نبينه،ديگه هيچ حقي... نفسمو تو سينه حبس مي کنم و يک عالمه آرزو مي کنم، آرزوهايي که هيچ وقت برآورده نمي شن!
***
مي دونم، بهاريه نويس خوبي نمي شم! ولي آخه چيکار کنم،امسال حتي شکوفه ها هم در نيومدن!
سال نو مبارک. اميدوارم حداقل تو سال جديد «دلاتون» بهاري باشه...
صنم دولتشاهي.









