برای مردی که زنگ نزد...




نيمه شبه. منتظرم که بهم زنگ بزنی. ماهی گليای بيچاره دارن توی تنگ برای خودشون اين ور و اونور می رن. چند تا ماهی گلی؟ 10 ميليون؟ 20 ميليون؟ 60 ميليون؟ چقدر خوشحالم ماهی گلی نداريم. مهم نيست چرا نداريم...

نيمه شبه. همش تو فکر چشمای اون دختره ام که رفت زير چرخ بولدوزر. اسمش راشل کوری بود نه؟ يه خری مثل من. شايد منم اگه می شد می رفتم اونجا. يه ژاکت قرمز تنش بوده انگاری. خيلی شيک سرباز اسرائيليه که می بينه راشل يه بچه پرروی مصممه که نمی ذاره خونه های فلسطينيای اون منطقه رو خراب کنه با بولدوزر به طرفش ميره و به سرش ضربه می زنه. دوستای آمريکايی راشل چه گريه ای می کردن تو اون عکسا... اصلا چرا دارم اينا رو بهت میگم؟ خودت که می دونی. همه چی رو ميدونی. چرا زنگ نمی زنی پس؟

ديگه از نيمه شبم گذشته. اصلا گفته بودی زنگ می زنی؟ شايدم نگفته بودی؟ شايد من دلم می خواسته گفته باشی. آخه دلم می خواست برات يک عالمه چيز تعريف کنم. از اون حاجی فيروزه می خواستم بهت بگم. همون که تپل بود. آخه تا حالا حاجی فيروز تپل نديده بودم. يه دامن چين جينی هم پوشيده بود و قر ميداد و می خنديد و جلوی ماشينا رو می گرفت. اون يکی حاجی فيروزه اما پير بود، يه پسر کوچولو هم باهاش بود. پسر کوچولوهه هی آقا پيره رو نگاه می کرد و هی بيشتر قر ميداد. انگاری هرچی کمره رو بچرخونه تو جون پيرمرد انرژی بيشتری ميره. اگه پيرمرده و بچه هه کسی و نداشتن که ... اه، ولش کن. باز نصفه شب شد فکرايی که نبايد بياد اومد سراغم. نمی دونی چقدر با مزه بودن اين حاجی فيروزا. کلی از دستشون خنديديم. هرچی پول خورد داشتم دادم بهشون!... اِ اِ اِ... چرا چپ چپ نگام می کنی؟!

سال تحويل رو يادت مياد؟ شايدم يادت نياد. منکه اصلا يادم نمی ره. من خواب بودم. تو خواب يه رويای خيلی قشنگ ميديدم. از اونايی که اصلا هيچوقت واقعی نمی شه. الان هر چی فکر می کنم درست يادم نمياد چی ديدم. شايد يه روزی يادم اومد و برات تعريف کردم. فقط خواب خواب بودم. بالای ابرا. يه جايی که به قول سهراب "از خواب خدا سبز تره". درست همون موقعی که من داشتم از ابرا بالا می رفتم بايد اولين موشکه پرتاب شده باشه. فکر کنم همون موقع که نسيم خدا رو روی پوست تنم حس می کردم اولين بمبم ترکيده باشه. فکر کنم همون موقع که رفتم به اوج و سقف آسمونو چنگ زدم اولين بچه عراقی هم کشته شده باشه. فکر کنم وقتی که صبحش از خواب پاشدم ديگه خيليا رفته بودن تو آسمونا. خيليا...

بابا پس چرا زنگ نمی زنی؟ داره همش يادم ميفته ها. هی نشستم دارم فکر می کنم اگه اون جانی روانی رهبر عراق بمونه بچه های بيشتری تو عراق کشته می شن يا خوابشون آشفته می شه، يا اگه اون گاوچرون احمق بياد بکش بکش راه بندازه و اون جانی احمق رو از بين ببره... حالا فکرشو بکن که تو اين مدتی که من دارم فکر می کنم چند نفر ديگه می ميرن! چند تا بچه ديگه؟ چند تا آدم ديگه که اصلا نفهميدن عشق چه رنگيه؟

راستی تو ميدونی عشق چه رنگيه؟ يه حسی بهم می گه که می دونی. آخه اونشب تو اون خوابه تو هم با من بودی. يادت نمياد نه؟ می دونم يادت نمياد. آخه اگه يادت بود الان بهم زنگ می زدی. ولی خوب می دونم که بودی. بالای ابرا که خنک بود و خيس تو هم بودی. با هم داشتيم به سقف آسمون چنگ می زديم. با هم داشتيم گريه می کرديم. با هم نفس نفس می زديم. با هم پرواز می کرديم. با هم....

پس چرا زنگ نمی زنی؟ دير می شه ها....

صنم دولتشاهي