برای پامچال
برای پامچال
يه عصر داغ و بوگندو بود. ماشينا هی بوق می زدن و مينی بوسا هی گازوئيل ول ميدادن تو خيابون. ساکشو خرکش کرده بود و داشت می رفت طرف ايستگاه اتوبوس. از اون اتوبوس زردا حالش بهم می خورد. دعا دعا می کرد يه اتوبوس از اون آکاردئونيا بياد. زير پاش از زور گرما ذوق ذوق می کرد. چادرش رو به دندون گرفت و با يه دستش چادرشو تکون داد که يه خورده باد بخوره. پيرمرده يه نگاهی بهش کرد و زيرلب يه استغفراللهی گفت و روشو کرد اونور. اتوبوس زرد درب داغون اومد. تا خرخره توش آدم بود. اخم کرد. راشو کج کرد رفت جلوی يه تاکسی نارنجی خالی دست تکون داد.
_ پونصد تومن ترمينال...
_ با پونصد تومن تا چهارراه بعدی ام نمی برنت دربست. هزار بده ببرمت.
بازم اخم کرد. در ماشين رو باز کرد و نشست تو ماشين. ساکشو گذاشت بغل دستش. راننده از تو آينه يه نگاهی بهش کرد. از آينه ماشين يه پلاک سربازی آويزون بود. زن کنجکاو شده بود که پلاک سربازی رو ببينه. راننده هه موهاش سفيد سفيد بود ولی خيلی پير به نظر نمی رسيد. مجری راديو داشت با احساس از اومدن بهار و زندگی تازه حرف می زد. بازم اخم کرد.
_ اينم ترمينال. خانوم زود پياده شو که افسره نياد جريمه ام کنه.
_ می شه پلاک رو ببينم.
دستای چروکيده پلاک رو از آينه جلوی ماشين بر داشت.
_ متولد 1356؟
_ آره.
_ پسرت؟
_ آره.
_ کجا؟
_ فاو.
در رو بست و چادرشو به دندون گرفت و دودستی ساک رو تو بغلش گرفت. باد می پيچيد تو چادرشو و چادرش از پايين کنار می رفت. يه پيرمرده از کنارش رد شد و گفت استغفرالله.
***
اتوبوس از تو تونلا رد می شد. صورتشو چسبوند به شيشه...
پشت موتور بودن. چادر رو با دندوناش گرفته بود و دور تنش پيچيده بود. دستاشو دور کمر مرد گره زده بود. لباس مرد بوی خاک و عرق ميداد. پوتيناش هم يه جورايی پاره شده بود. مرد هی گاز ميداد. 4 ساعته رسيدن به ده. هيچکس منتظرشون نبود. زود رفتن طبقه بالا. زن حمومو آماده کرد و مرد تنش رو حسابی شست. زن لباسا رو هم شست. پوتين رو نمی شد کاريش کرد. فرداش مرد رفت. زن پشت سرش آب ريخت.
اتوبوس دم يه قهوه خونه نگه داشت. همه پياده شدن. زن صورتشو چسبوند به شيشه...
مرد جواب نامه هاش رو نداده بود. زن می خواست بدونه اسمشو چی بذاره. دست می کشيد روی شيکمش و عين اين ديوونه ها می خنديد. روزی يه دونه نامه می نوشت. آخر هفته هر هفتاشو ميداد شاگرداش ببرن پست خونه شهر. هر دو تا دايی هاش با بچه هاشون هم اومده بودن. ده شولوغ شده بود. می گفتن امن تره و موشکا بهش نمی رسن. يواشکی می دويد می رفت بالا و جورابای کوچولو می بافت. پسر دايی بزرگه اعصابش رو خورد می کرد. سفت تر رو می گرفت وقتی اون تو خونه بود.
مردم اومدن تو اتوبوس و اتوبوس راه افتاد. دستشو کرد تو کيفش. لای قرآنش بود. زنجيرش رو دور دستاش گره کرد. صورتش رو چسبوند به شيشه...
هيچ حا پيداش نکرده بودن. هيچ خبری نبود. تو ليست صليب سرخ هم نبود. حالش هی بد می شد. تو تهران هم جوابش کردن. اومد ده زعفرون دم کرد خورد و به اندازه يه ماه هيزم جمع کرد. يه روز اونقده ازش خون رفت که غش کرد. دستشو می کشيد روی دلش و دلش شور ميزد. جوارابا رو جمع کرد و دفعه بعد که رفت تهران همه رو به يه دستفروشه تو ترمينال فروخت.
کوهای پر از درخت پيداشون شد. سردش شد. در کيسه پلمپ شده رو باز کرد. اورکت پاره پوره رو دراورد. يه سوراخ گنده وسط طرف چپش بود. دورو بر سوراخ هم قرمزو سياه بود. بوی مرداب ميداد. اورکت رو دور تنش پيچيد. آستين اورکت با يه تکون کوچيک جر خورد. پلاک رو توی دستاش می چرخوند. کنار جاده اتوبوس نگه داشت. زن از اتوبوس پياده شد. پشت درختا رودخونه بود. پلاک تو دستش بود. باد چادرش رو تکون ميداد وپايين چادرش می رفت هوا. پيرزن اومد طرفش.
_ پلاک رو می شه ببينم؟
_ بيا...
_ 1348؟
_ آره.
_ کجا؟
_ فاو.
_ خدا صبر بده دختر جان. جنازه شو چيکار کردين؟
_ گفتم من نمی خوامش، تحويل پدرش بدين.
_ وا؟ استغفرالله! مگه نمی خوای خاکش کنی؟
_ پلاکو ميدی بهم؟
_ بيا دختر جان. چی ازش مونده بود؟ مال من خيلی ماشالا سالم بود. می گن تو مرداب بهتر می مونن.
پلاک رو از دست زن کشيد و دوييد و دور شد. اورکت رو توی دستاش می چلوند و اورکت هم تيکه تيکه می شد و تيکه های پارچه روی زمين می ريخت. رودخونه هر چی بالاتر می رفت بزرگتر می شد. بارون تند شده بود. اتوبوس داشت بوق می زد. پلاک و اور کت رو پرت کرد تو آب. رفت سوار اتوبوس شد. دست کشيد رو شيکمش و صورتشو چسبوند به شيشه اتوبوس. شب شده بود.









