شعری از نصرت رحمانی
وقتی که اون چيزی که دلت می خواد بنويسی رو نمی تونی بنويسی، يا شايدم نبايد بنويسی، بهتره اصلا ننويسی. از همه خواننده های صميمی اين ستون عذر می خوام، هرکاری کردم فقط همون چيزی که نبايد ازش بنويسم تو ذهنم بود. کاشکی دعا کنين. می دونم اينجا وبلاگ نيست ولی يه شعر از شادروان نصرت رحمان ميذارم اينجا، همينجوری....
ميعاد در لجن:
رقصيد
پرزد، رميد
از لب انگشت او پريد
{سکه}
گفتم: خط
*
پروانه ی مسين
پروزا کرد
چرخيد، چرخيد
پرپر زنان چکيد؛ کف جوی پر لجن.
*
تابيد، سوخت فضا را نگاهها
برهم رسيد
در هم خزيد
در سينه عشق های سوخته فرياد ميکشيد:
- ای ياس، ای اميد!
*
آسيمه سر بسوی "سکه" تاختيم
از مرز هست و نيست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتيم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتيم.
*
پروانه مسين
آئينه وار! برپا نشسته بود در پهنه لجن!
و هردو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ، خطی به مرز هيچ
*
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شيار لبانش مکيد و گفت:
_ پس... نقش شير؟
روئيد اشک
خاموش گشت، خاموش
*
گفتم:
_کنام شير لجن زار نيست، نيست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اينجا نه کشتگاه عشق و غرور است
ميعاد گاه زشتی و پستی ست.
*
از هم گريختيم
بر خط سرنوشت
خونابه ريختيم.









