سفرنامه جشنواره موج در کيش
روزهای عجيبی که معلوم نيست کی به پايان می رسند. روزهای ترس و واهمه، روزهای دلتنگی...
خبرهای خوش که باورشان سخت است. خبرهايی که مژده رسيدن سحر می دهند...
روزهای آينده به اين ستون سر بزنيد. شايد سفرنامه ای آن لاين ديديد ؛)
دوشنبه_ ساعت 10 صبح_ فرودگاه مهرآباد
من شب مسافرم اما فکر می کنم اينم بخشی از سفرم باشه. ترمينال دو. ترمينالی که ديگه کم کم دارم ازش متنفر می شم. روشنک خواهرم و سياوش خواهرزاده عزيزم دارن برای دو ماه می رن مسافرت. پشت شيشه ها منتظرم که يه بار ديگه سياوش رو ببينم و بغلش کنم و به خودم بچسبونمش. فرودگاه حکايت اومدنها و رفتنهای ابديه. چشمهای گريون، و تويی که هميشه می مونی. جلوی چشمات رو از اشک خوب نمی بينی. اون حس وابستگی شرقی که هممون رو اسير خودش کرده بدجوری تلنگر می زنه. آدمهايی که در حضور هم و با بودن هم تعريف می شن. زنی چادری به سراغت مياد و با خوشرويی ازت می خواد عينک آفتابيت رو از بالای سرت برداری و موهاتو بپوشونی. نمی دونی از برخورد خوبش خوشحال باشی يا از دستوری که داده عصبانی. نمی دونی از رفتن روشنک و سياوش که درست ترين کار ممکنه است الان خوشحال باشی، يا از دردی که دوری برات مياره ناراحت باشی. نمی دونی از اينکه هنوز شيش ماه ديگه وقت داری خوشحال باشی، يا از اينکه شيش ماه ديگه خودتم ميای تو همين ترمينال شماره دو و از اون در عبور می کنی و از پشت شيشه برای همه اونايی که بهشون وابسته ای دست تکون می دی ناراحت باشی.
سياوش يه ماچ گنده می چسبونه رو لپاتو می پره توی بغل باباشو از اون در عبور می کنه. سيگاری روشن می کنی و سراغ تاکسی فرودگاه می ری. هنوز خيلی کارا داری، خيلی وقت داری...
دوشنبه شب ـ فرودگاه مهرآباد
پرواز ساعت ۸ شبه، اما بنا به دلايل نامعلوم تا مدت نامعلومي تاخير داره. يه عده celebrity با ما هستن و بعضي از مردم مي رن سراغشون و قربون صدقه اشون مي رن و از اين حرفا. بي خوابي شب قبل داره کم کم اذيتم مي کنه. تنها چيزي که هراز چند گاهي حالمو خوب مي کنه فکر آزادي سيناست. بوفه فرودگاه همه چي رو چند برابر قيمت داره مي فروشه. انگاري اينجا آخر دنياست. هيچ کاري نمي توني بکني. حتي نمي توني کتاب بخوني چون کتابت تو ساکته و بارها رو تحويل گرفتن. بالاخره بعد از يک ساعت و نيم سوار هواپيما مي شي. تاريکي مطلق، هيچچي مطلق، حتي نمي توني تو خيال ابرا بري. اصلا رفتنمون درست بود؟
مي رسيم کيش. اومدن دنبالمون، با يه تعداد ميني بوس ما رو به هتل انتقال مي دن. همه دارن تحويلمون مي گيرن. اتاق ما يه جورايي بهترين اتاق هتله،يه سوئيت دوبلکس دوست داشتني. (دست اوني که برامون پارتي بازي کرد درد نکنه). من و سارا يه خورده تو اتاق بالا و پايين مي پريم. توي راهرو که بريم پشت شيشه ها تا چشم کار کنه خليج فارس مي بينيم. هتل پنج ستاره اين خوبيارو داره. نصف شب مي ريم دوچرخه سواري. کاري که هيچوقت تو شهر خودم نمي تونم بکنم. يه مدتي تنهاي تنها براي خودم دوچرخه سواري مي کنم. يه احساس عجيب و غريب. اصلا اين جور کارها حتي تو ذهن ما هم نمياد تو اون شهر دود گرفته شولوغ. شرجي هوا تو همه جونم نفوذ مي کنه. دلم مي خواد فقط برونم تا آخر هيچ کجا. ولي وقتي يه دفعه گم مي شم و کيفم و موبايلم هم پيش خودم نيست از همه اين خواب و خيالا بيرون ميام و پاهام مياد روي زمين. بايد پيداشون کرد...
سه شنبه _ صبح تا عصر
صبح رفتيم دانشگاه کيش. يه دانشگاه خيلی خوشگل با امکانات فوق العاده. قرار بود از سايت کامپيوتر دانشگاه مجانی استفاده کنيم. بچه ها می خواستن سايتاشون رو آپ ديت کنن. ظاهرا قيافه های ما خيلی غير دانشگاهی بود و وسط کارمون يه دفعه گفتن کافه تعطيله. بعد از ناهار رفتيم دريا. تمام تصوراتی که از دريای شمال داشتم و امسال با ديدن اون دريای خاکستری از بين رفت در مورد خليج فارس به واقعيت پيوست. آبی آبی. تمييز. وقتی از ماسه های داغ رد می شی و خودتو به دست موجای خنک و شور ميدی دلت می خواد جيغ بزنی از خوشحالی. روی آب می خوابی و موجا با تنت بازی می کنن. بعد می رين گوش ماهی جمع می کنين و بعد يه دفعه يکی از ناجيا صداتون می کنه و می فهمين وقتی تو آب بودين و تو خيال خوش موجا ولو شده بودين يه دختر نا آروم اومده و کيف همراهتونو زده. دختر می زنه زيرش. اما می دونه راهی نداره و 2 نفر ديدنش. وضعيت ناجوريه. دلم می خواد به ناجيه بگم ولش کنين بره، 4000 تومن اونقدا مهم نيست. بعد کيف دختره رو ميارن و همش 500 تومن پول توشه. فکر و خيال مياد سراغت. پول رو کجا قايم کرده؟ نکنه معتاده؟ نکنه همراهش دودرش کرده؟ حالا بی پول شده؟ نکنه...
ما ميريم در حاليکه حس خوب بازی موج و باد و کف و شنای داغ از بين رفته. در عوض چشمای نا آروم دختر تمام مدت جلوی چشمامونه.
بايد رفت جشنواره. افتتاحيه جشنواره ای که هنوزم در موردش حس خوبی نداری. از ميون اون همه آدمايی که با اون پرواز چارتر هواپيمای آسمان اومدن تعداد زيادی تو سالن نيستن. Celebrity ها موقع افتتاحيه هستن و نسکافه و کيکشون رو مي خورن و موقع نمايش فيلمها جيم فنگ مي زنن. به زحمتايی که برو بچه های خانه سينماگران جوان برای برگزاری اين جشنواره کشيدن فکر می کنی. به فشاری که الان روشونه فکر می کنی.
دانشجوهای دانشگاه کيش خيلياشون اومدن. با دوتاشون دوست می شی و برات از دانشگاه کيش می گن و اينکه چند وقته بهشون گير ميدن. از اينکه دانشگاه يه جورايی تق و لقه و با اين وجود بازم بهشون خوش می گذره و از استادا و امکاناتشون راضين. از اينکه جشنواره امسال از پارسال بهتر و شولوغ تره. تازه بعضی فيلمها رو از خود تو بهتر می فهمن!
بعضی فيلمار و دوست داری و بعضيها رو نه. آدمايی که وسط نمايش فيلم جيم فنگ می زنن اعصابتو خورد می کنن. به خرجی که شده فکر می کنی. به اينکه با اين پول چند تا فيلم می شد ساخت. به اينکه اما اگه اين جشنواره تو کيش برگزار نمی شد شايد بيست نفرم موقع نمايش فيلما جمع نمی شدن. به اينکه جشنواره با همه ريخت و پاشاش کلی باعث تشويق اين فيلمسازای جوان می شه. به اينکه هميشه يه جای کار بايد بلنگه. از اينکه بر خلاف خيلی موقعا ايراد از برگزار کننده ها نيست و يه جورايی ايراد از شرکت کننده های عزيزه.
شبش دلت برای خودت تنگ می شه. از انرژی منفی بعضی آدما خسته شدی. می ری تو اتاقت و هر کی هم می گه بيا بريم بيرون نمی ری. توی بالکن باد تنتو نوازش ميده و سيگار می کشی و تلفن حرف می زنی و به آسمون صاف بی ابر نگاه می کنی و با خودت زمزمه می کنی:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است...
سه شنبه _ شب
ساعت 2 شب با دوستای خوبی که با انرژيای مثبتشون همه انرژيای منفی رو از تنت بيرون می کنن ميريم قايق سواری. قايقش کفش شيشه ايه و نور ميندازه کف دريا و دنيای زير آبو که از خواب خدا سبزتره نشونت ميده. ماهيای مختلف، گياها و مرجانا و جک و جونورايی که تاحالا اسمشونو نشنيدی. خدارو توی خيار ماهی دوباره پيدا می کنی. يه ماهی لوله ای سياه و دراز که زياد تکون نمی خوره و خيلی وقت پيشا مردم صيدش می کردن و می چلوندنش و ازش يه ليوان آب شيرين بدست ميومد. ماهی ای که عين خيار دل و روده نداره و درصد زيادی از وجودش آبه.
خيارای زير آب، جاذبه های توريستی زير آبی که به اندازه همه جاذبه های توريستی بعضی کشورای همسايه می تونه برای کشورمون ارز بياره، اما معلوم نيست چرا نمياره.
ديگه هيچ چی. ديگه حرفای ناخدای قايق که برات از سالهای دور و نزديک می گه. ديگه شهری که هيچوقت خواب نداره. ديگه خودت که هنوز پيداش نکردی.
هنوز مونده....









