فقط کاپوچينو، لطفا!




ايده ای که خسرو و بابک دادن. من و شيده که الکی الکی و به خاطر ايميل احسان پاشديم رفتيم. مهدی و علی عسگری که نمی شناختيم. کافی شاپ فانوس. صبايی که مشهد بود. خداياری که می گفتن سربازه و روزنامه نگار. صالحی که تا چند وقت بعدش فقط ازش تيغ ماهی ميديدم. خسرو، بچه تيريپ هنری توپولی مو آشفته، بابک جدی. وای که چقدر ازش بدم ميومد. خسروی مهربون. بابک زبل. احسان با مزه. علی عسگری و مهدی هميشه ساکت. صبای با اون نوشته های سختش. خدايار با اون مثلث عجيب غريبش. مطلبايی که سخت می شد فهميدشون. و بعد اون طراحی گرم و خوشگلی که احسان زد، با اون لوگوهای گرافيکی محشر خسرو. آره، همون موقع بود که کاپوچينو کاپوچينو شد. از همون موقع فهميدم که سخته آدم اين تو ننويسه. از اون موقع فهميدم هر روز عمرم به اين صفحه قهوه ای جمع و جور نگاه خواهم کرد.

شماره صفر در اومد. ويژه نامه جام جهانی. من و مالدينی و اون توپ گرد. نوشته هايی که هچکدومشون شبيه هم نبودن. هفته بعدش نيما هم بود. قصه گويی که بايد شاعر می شد. مرد کوچکی که کاپوچينو رو بدون شکر می خواست. همون هفته ای که امير خرمگس هم بود و "سايدر آناناس" سفارش داد و ماکلی به قيافه اش موقع خوردن آب آناناس داغ خنديديم. همون هفته ای که از لابی هتل لاله انداختنمون بيرون و رفتيم کافی شاپ پاپا. و بابکی که دلخور بود. يادت مياد مطلبت توروزنامه ايران چاپ شده بود و هممون داشتيم از خوشحالی پر در مياورديم و تو باهامون حرف نمی زدی؟ چقدر ازت بدم ميومد اون موقعها. فکر می کرديم نيما جواد جواد باشه. اما اون پسر ريزه ميزه اصلا جواد نبود. چشمهايی به عمق يه دريايی که نمی دونم کجاست، با نوشته هايی که عقل از سرت می پروند.

بعدش سينا اومد. نيما رفت تو شيکمش. تو دلمون کارخونه قند آب شده بود که کارمون ديده شده. و سينا برامون کلی حرف زد. اصلا کاپوچينو همون موقع که سينا اومد و کلی ازمون تعريف کرد کاپوچينو شد. همون موقع که بچه های ما نشون دادن مقهور هيچ اسمی نيستن، همون موقع که اولين آدم حرفه ای دوست داشتنی تحويلمون گرفت. بعدش مصاحبه با نبوی بود. مصاحبه ای که خودش برامون تنظيم کرد. مصاحبه ای که توش هر هر کرکر جمع هم بود، تيکه های شيده هم بود. تپق ها هم بود. و بعد لينک گويا. کنتری که هيتش هيچ وقت بعدا تکرار نشد. اصلا فکرکنم کاپوچينو اون موقع کاپوچينو شد.

بعد زلزله اومد. خسرو دلش می خواست ويژه نامه زلزله داشته باشيم مثل جام جهانی. قبول نکرديم. قدرت سردبيری خدشه دار شده بود. بعد هرکس از ديد خودش يه پاراگراف نوشت. بلرز زمين، بلرز! اولين روی جلد دسته جمعی. با عکسای نفيسه که اون موقع با ما نبود. فکر کنم اصلا اون موقع بود که کاپوچينو کاپوچينو شد.

بعد يه روزی از روزای خوش کافی شاپ برگ پرستو اومده بود و محمد رضا. پرستوی آروم و روزنامه نگار. به ما گفت هدف نداريم و نيما رفت تو شيکمش. عين دفعه پيش. و پرستو و محمد رضا هم بعدش اومدن تو کاپوچينو! ديگه ستونهای پايين زياد شده بود. قرار بود اونا حرفه ای تر بشن. خسرو و بابک هنوز سردبير بودن. هر کسی خودش رو خيلی قبول داشت. مطلبا دير می رسيد. احسان بايد تا دير وقت بيدار می موند آپ لود کنه. سه شنبه ها آپ لود می کرديم. بعد احسان جمعه هاش هی می گفت: آقا خسرو! بعد مصاحبه با حسين شد. اديتی که دوسش نداشتم. دوباره اديتش کردم و احسان آپ لود کرد. جمعه هفته بعدش بود؟ دو هفته بعدش بود؟ يادم نمياد، هر چی که بود خسرو وصبا و بابک رفتن. گيتا هم که يه مدتی با اونها اومده بود و تجسمی می نوشت رفت. من همون موقع بريدای پائولو کوئيلو رو کادو گرفتم. خيلی قبلش بود که انيگما گوش کردن رو شروع کرده بودم.

ما سردبير نمی خواستيم. هيچکس از اون يکی برتر و بهتر نبود. اينو اون روز فهميديم. همون موقع بود که کاپوچينو کاپوچينو شد. محمد رضا کد نوشته بود. کاپوچينو پی.اچ.پی شده بود. هممون اديتورای جداگانه داشتيم که توش بنويسيم. فقط يکی رو می خواستيم که هماهنگ کنه کارامون رو. يادم نمياد شانی کی اومد. ولی انگاری هميشه بود. با سفرنامه من به کلاردشت شروع شد فکر کنم. جنگلای عباس آباد وپابرهنه راه رفتن لب ساحل. بعدش بود که من انيگما گوش کردن رو شروع کردم. به خاطر همون نوشته ای که شبيه شعر بود. همون اتوبوسه. همون کاپوچينويی که بايد بدون شکر خوردش.

بعدش ديگه کارا اتوماتيک شده بود. نيما هماهنگ کننده کارا بود. بعد سر همه شولوغ شد. بچه ها يواش يواش مطبوعاتی می شدن. احسان و ممد رضا کار طراحيشون گرفت. هر کسی يه جايی دستش بند می شد. نيما سرش شولوغ شد. من يواش يواش شروع کردم تو کاراش فوضولی کردن و کارا رو رانجام ميدادم. نگرانی های هميشگی دست از سرم بر نمی داشت. بعد شنيديم که خسروو صبا و بابک می خوان برگردن. ما هم می خواستيم بر گردن. بابک نيومد. به خاطر نيومدنش بيشتر ازش بدم اومد. اما خسرو اومد. به شرط اينکه من ديگه مصاحبه ها رو اديت نکنم. به شرط اينکه تيتر دو داشته باشيم. به شرط اينکه سردبير داشته باشيم. سينا هم بود. يادتونه؟ و بعد قرار شد من همون کارايی که عملا يکی دو ماه گذشته اش انجام ميدادم رو انجام بدم. اولش سردبير، بعد اسمشو گذاشتم دبير اجرايی. کاپوچينو سردبير نمی خواست. فقط يه کسی که حواصش به کار باشه. تو کاپوچينو نبايد کسی به کسی دستور ميداد. شايد کاپوچينو همون موقع کاپوچينو شد.

شبهای آپ لود تا صبح بيدار بودم. توياهو مسنجر بغل اسمم می زدم "فقط کاپوچينو لطفا". مهدی که موسيقی می نوشت اکثرا آن لاين بود و کمکم می کرد. اگه بچه های ديگه هم بودن کمک می کردن. هر جوری بود آپ لود می کرديم. يه شبايی بود که می گفتم امکان نداره اين هفته بتونيم آپ لود کنيم. تو آخرين لحظات روی جلد جور می شد. دعوا می کرديم، می خنديديم، گزارش دسته جمعی می نوشتيم، به آدمای مختلف رو مينداختيم و ازشون کار می گرفتيم، بوديم.

بعد نيما رفت. هنوزم نمی دونم چرا اون موقع رفت. شايد من خيلی باهاش دعوا می کردم. شايد خيلی با همه دعوا می کردم. حميد نصيری اومد که برای سامانی که همه اين مدت، فکر کنم از شماره هفت با ما بود و طنزهاش باعث می شد خودمون رو از خنده جلوی مانيتور بزنيم کاريکاتور بکشه. صالح هم رفت که فيلم بسازه. يه روزی خدايار هم رفت. بعد نيما اومد. کاپوچينو شد جايی برای رفتن ها و برگشتن ها. کافه ای که هميشه چند نفر توش باشن و گپ بزنن و تو رو به يه فنجون کاپوچينوی داغ مهمون کنن. احسان رفت برای فوق ليسانس درس بخونه. محمد رضا آپ لود کرد. احسان قبول شد و برگشت. علی لطفی جونور اومد و هر هفته يه طرح باحال از مانا کاراشو همراهی کرد. بعد من رفتم که تزم رو تموم کنم و شيده و پرستو شدن دبير اجرايی. شيده ای که هيچکس از پس زبونش بر نمياد و پرستويی که تنها حرفه ای جمع ما از اول بود. کسی بهم خسته نباشيد نگفت وقتی که رفتم يه گوشه ای فقط برشهای کوتاهم رو بنويسم. عين همون موقع که بابک و خسرو رفتن و نيما رفت. کاپوچينو اينجوريه ديگه. مجمع الجزاير جداگونه از يه سری آدم که خودشون رو خيلی قبول دارن. فرديتشون رو، بودن مستقلشون رو. مجمع الجزايری از آدمهايیکه شايد بعضی اوقات زياد خودخواه می شن، بعضی اوقات پر انرژی، بعضی اوقات بی انگيزه و يا تنبل و بعضی اوقات پر از ايده های ناب.


***


کاپوچينو به نظر من اين مدت يه هدف بزرگ داشت و بهش رسيد. هدف کاپوچينو در تمام اين مدت "بودن" بود. يه "بودن" سالم. يه "بودن"ی که شايد شاهکار نباشه، اما می شه بهش افتخار کرد. ميون اينهمه کار و سختی، با وجود همه اختلاف نظرا، با وجود اينکه برای کوچيکترين چيزها هم بايد تو کاپوچينو رای گرفت و شيده بايد "کنترش" رو ببره بالا و رای ها رو بشمره، با وجود اينکه سر بعضی چيزای کو چيک مدتها داد و بيداد و جنگ و دعوا داريم، بازهم بوديم. با وجود اينکه يک قرون از کاپوچينو در نياورديم که تو جيبمون بره و تنها پولی که بابت تبليغ گرفتيم صرف فنجون خريدن و برگردوندن پول اوليه هاستينگمون بود باز هم هستيم. با وجود اينکه خيلی از بچه ها حالا ديگه معروف شدن و جاهای ديگه ای می تونن بنويسن، بازم هستيم. با وجود اينکه يه مدت فيلتر شده بوديم و دستمون به هيچ جايی بند نبود، بازهم مونديم.

کاپوچينو نمونه يه کار گروهی موفقه، يه تلاش موفق برای بودن. اما کاپوچينويی که ديگه يک سالش شده و خودش رو تثبيت کرده بايد يواش يواش پوسته بندازه. کاپوچينويی که "هست" بايد تو بودن خودش يه تحولی ايجاد بکنه. همه بچه های کاچينو بايد دور هم جمع بشن، بابکی که اين روزها کنار کاپوچينوهست و من ديگه ازش بدم نمياد بايد برگرده، صالح بايد با تيغ ماهياش يا هر طرح عجق وجق ديگه ای که داره برگرده، خدايار دو باره مثلثش رو ساز کنه. علی عسگری که فکر می کنه نبايد بنويسه داستانهای کافکايی زيباش رو بنويسه. محمد رضايی که انگيزه هاش کم شده هم با انرژی بيشتری از دنيای ديوانه ديوانه اينترنت بنويسه. مهدی که ساز رفتن کوک کرده بمونه. بقيه امون که داريم می نويسيم هم با انرژی بيشتری کار کنيم. ايده های جديد از جنس همون ايده های ويژه نامه روز جهانی کودک و سيزده بدر و دری وری و معلولهايی که خبرشون تو روزنامه ها خاموشی گرفت تو کاپوچينو زياد بشن. هدف امسال کاپوچينو بايد رو "چگونه بودن" متمرکز بشه؛ خوب بودن، حرفه ای بودن، بهتر بودن. آره، فکر کنم اون موقع باشه که کاپو چينو، کاپوچينو بشه.

تولد يک سالگی کاپوچينوی ما مبارک : )

صنم دولتشاهي