از يادداشتهای يه عکاس:

خواب بود. آره خواب بود. نصف شب بود. همون شبی که من هوس هات داگ کرده بودم و نمی دونستم که سرخش کنم يا بذارمش تو مايکرويو. همون شبی که خيلی خوابمون ميومد. يهويی اومد. تو راه پله ها بود. می گفت همونجا جاش خوبه. ولی ما برديمش تو. به مامانم می گفت شما برين کنار. من دارم می ميرم. حالتون بد می شه. ولی مامانم نرفت. مامانم گريه می کرد. پنبه آورديم و همه رو پاک کرديم. من هی عکس می گرفتم يادم نره. می گفت خواب بوده وقتی اتفاق افتاده. بعد اونا اومدن. ريختن خونمون. می خواستن ببرنش. گفتن ما بهش می رسيم. تو چشاش پر وحشت بود. می گفت منو دست اينا ندين. می گفت می کشنش. مام داد زديم. همسايه ها اومدن. نصف شب بود. می ترسيد. ديگه جونی تو تنش نبود. همسايه ها اومدن و ريختن سرشونو اونام رفتن. می گفت زنشو از خدا بيشتر دوست داره. بعد زنگ زديم نيروهای انتظامی اومدن و کمکش کردن و بردنش. کجا؟ نمی دونم. ولی نصفه شب بود. می گفت خوابيده بودن همه شون. هنوز شلوار کرديش پاش بود. من هي عکس مي گرفتم. می گفت زنشو از خدا بيشتر دوست داره. اون درجه داره که بردش خيلی مرد خوبی بود. باهاش مهربون حرف زد. همشون خواب بودن. همشون خواب بودن وقتی زنبورا حمله کردن. همون زنبورايی که قبلا هم صورتای آدما رو نشونه گرفته بودن ولی آزادشون کرده بودن. همون شبی بود که من نمی دونستم سوسيسم رو سرخ کنم يا بذارم تو مايکرويو. همون شبی که اون ماهواره های لعنتی هی داشتن تو گوش ما می خوندن که اونا خواب نبودن و رفتن تو خيابونا. همون شبی که اتاقاشون رو با خون و سنگ و قمه ويرون کردن. همون ... ... رو می گم...

صنم دولتشاهي