تقصير (2)



همش تقصير خودت بود*. اگه اون روز اونجوری گير سه پيچ نمی دادی نمی کشتمت. اگه هی اذيتم نمی کردی باز می رفتم يه گوشه خودمو می ساختم و نگاتم نمی کردم. آره همش تقصير خودت بود، اگه اونروزی الکی خودتو لوس نمی کردی و اون ادکلنه رو رو خودت خالی نمی کردی که من خوش خوشانم نمی شد يهويی پام بلرزه. اصلا همش تقصير اين پام بود. اگه اونروزی الکی نمی لرزيد الان نکشته بودمت. اگه قلم شده بود و پا نشده بود باهات بياد تو اون خراب شده الان مجبور نبودم اينجا سماق بمکم تا اون زنيکه ها بيان ببرن کلکمو بکنن. اصلا همش تقصير اون مرتيکه لندهور بود که منو اونروزی تيکه پاره کرد. چيه چرا چپ چپ نگام می کنی؟ تو که ديگه مردی رفته پی کارش. واسه چی اينجوری نيگام می کنی؟ زبل بودم خودم خودمو لو دادم. فک کردی وای ميستادم از ترس اون چشای وق زده تو خل و چل بشم برم امين اباد؟ همش تقصير اون چشای وق زده خودت بود که داد می زد می دونه اينکارم. همش تقصير اون مرتيکه لندهور بود. 8 سالم بود. خانوم دکتر خيلی اينور اونور زد بگيرنش و يه خاکی تو سرمنم بريزن ولی هيشکی تحويلش نگرفت. اصلا همش تقصير اون بابام بود که منو داد دست اون مرتيکه لندهور. پارگی شديد بود. خانوم دکتر اومده بود "طرح" زاهدان. اصلا همش تقصير خانوم دکتر بود که حالمو جا آورد. اگه همون موقع اونقدر خون ازم رفته بود که می مردم تو رو الان نکشته بودم. اگه خانوم دکتر چشمش می ترسيد و ولم می کرد به امون خدا الان تو گور به گور نشده بودی.

اصلا همش تقصير اون مرتيکه لندهور بود که دلش دختر بچه هشت ساله خواسته بود. خمار که می شد ميومد سراغم می گفت دست بکشم رو سرش. بعد بايد همينجور بالا سرش می شستم. از خماری که در ميومد دو تا عروسک ميداد دستم می گفت بازی کنم و بعد اونم بازی می کرد. نه! همش تقصير اون پاسدارا بود که شترای بابامو زدن و همه بارشو گرفتن و بابارو انداختن زندان. همش تقصير اون غلام بی پدر بود که ديگه حاضر نشد به بابام جنس بده. شايدم تقصير اون دوا مسمومه بود که اون مرتيکه لندهورو کله پا کرد و من مجبور شدم بعدش پاشم بيام تهرون اسفند دود کنم. شايدم همش تقصير اون زنيکه بشکه بود که دست منو گرفت برد تو اون خراب شده که هی هر شب هرکی از راه رسيد بياد سراغمو و يه خورده دوا بده و بذاره بره.

نه! همش تقصير خودم بود که نزدم زنيکه رو بکشم و النگوهاشو ببرم بفروشم و برم ترک کنم. تقصير مامانمم بود که بابامو نکشت وقتی می خواست منو بده به مرتيکه لندهور. اگه منو نداده بودن به اون مرتيکه لندهور و اونم هشت سالگی اون بلا رو سرم نمياورد من پانمی شدم بيام تو اون خراب شده که تو بيای و بوی ادکلنت دلمو بلرزونه و وقتی می خواستی بری پام بلرزه بيفتم زمين و بلندم کنی و منو برداری ببری يه خراب شده ديگه. نه! اصلا همش تقصير اون خانوم دکتره بود که نذاشت من از خونريزی بميرم که ديگه نيام تورو بکشم. تقصير اون رئيس بيمارستان بود که هر چی خانوم دکتر بهش گفت يه کاری برای من بکنن هيچ غلطی نکرد و خوب که شدم برم گردوند سراغ همون مرتيکه لندهور. اگه برم نمی گردوندن پيش اون مرتيکه لندهور هی يواش يواش بهم پای منقل شيره نمی داد بکشم بعد مجبور نمی شدم تو تهرون با اون زنيکه برم تو اون خراب شده.

تو اون خراب شده همه مردا نيم ساعت ميومدن و بوی عرق ميدادن و دوام جور می شد. بعد فقط تو بوی عرق نمی دادی. همش تقصير تو بود که بردی منو تو اون خونه. همون خونه هه که اولش با پرده صورتياش کلی حال کردم. آره، اصلا همش تقصير اون پرده صورتيا بود که حواسمو پرت کردن و نديدم اون 5 نفر از کجا سبز شدن. همش تقصير اون چراغ رنگيا بود که نورشون چشامو زد و چشامو بستمو حاليم نشد کجا رفتم. اگه حاليم می شد کجام که جيغ و داد می کردم آدمای اون زنيکه بيان ببرنم. قول داده بود می فرستتم دوبی. شايدم همش تقصير پام بود که اون روز لرزيد و تو اومدی منو بردی. همون شبی که بعد از اينکه اون پنج تا رفتن و همه جا پر خون شده بود اون بطری بوگندوهه رو برداشتم شيکوندم و کردم تخت سينه ات. اصلا همش تقصير اون چراغ رنگيا بود که خونای خودمو پررنگتر نشون ميدادن و بعد که خون از سينه تو زد بيرون تازه فهميدم مال تو چقدر پررنگتر بود. اگه باهات نمی اومدم و می موندم تا بفرستنم دوبی الان خونه يکی از اون شيخا داشتم عربی می رقصيدم و اوضام توپ توپ بود و اونوقت تو هم نمرده بودی. اصلا همش تقصير اون روزی بود که اون خانوم دکتر پاشد اومد زاهدان "طرح" بگذرونه و منو با اون خونهايی که از ايندفعه هم قرمز تر بود ديد و نجاتم داد. نه، اصلا همش تقصير اون معلم فوضولی بود که اونروزی بعد از 15 سال از تو خاطره اون خانوم دکتره که شاگردش بود من 8 ساله رو کشيد بيرون تا بعد نتونه از تو کلش بندازه بيرون و من و بنويسه رو کاغذ. آره، همش تقصير اون معلم فوضوله بود....

*اين نوشته واقعيه. همين.


صنم دولتشاهي