زياد شنيديم و خوانديم. وقتی اين را نوشتم زياد نخوانده بوديم و نشنيده بوديم، اما مطمئنا ذهنهای زيادی درگيرش بودند. تراژدی اميد، تراژدی شجاعت، تراژدی رمز و رازهای طبيعت، شايد هم خلقت.

از نديدن صورت هم خسته شده بودند. از نداشتن فرديت خسته شده بودند. دلشان می خواست کمی از هم دور باشند تا دلتنگی را تجربه کنند. دلشان می خواست هر کدام دنبال عقايد خودش برود. دلشان می خواست ازدواج کنند، يکی خبرنگار شود، يکی حقوقدان. دلشان می خواست...

جانشان را بر سر آنچه که می خواستند از دست دادند. جانی که همه عزيزش می داريم. دو بانوی باهوش عجيب که نقص جسمانی نتوانسته بود مانع از آن شود که درس بخوانند، با دنيا در ارتباط باشند، و طعم زندگی را بچشند. دو بانوی شجاع که با وجود اينکه هزارتوی مغزهايشان به هم پيوسته بود بازهم شخصيتی منحصر به فرد داشتند. فرديتی که در بند بود.

نقص جسمانی مانعی برای انديشه اشان نبود، مانعی برای خواندن و ديدن و شنيدن نبود. اما ...

برخی آدمها اينگونه هستند. آدمهای زيادی که حاضرند جانشان را بر سر فرديتشان از دست بدهند. برخی آدمهای ديگر هم هستند. آدمهايی که حاضرند جان برخی ديگر را بگيرند تا فرديتشان را از آنها بگيرند. فرديتی که گاهی برای بعضيها ترسناک می شود. برايتان آشنا نيست؟ بگذريم!

***

تمام خبرگزاريهای مهم جهان اين جراحی بی سابقه را پوشش خبری داده بودند. رويتر و آسوشيتد پرس و فرانس پرس و همه پرسهای ديگر عالم خبر می دادند و عکس می فرستادند و خبرگزاريهای ايرانی به قرقره اخبار آنها می پرداختند. وقتی همه عالم به صدا در آمد سيمای ملی يادش آمد بايد خبرنگاری بفرستد. عکسهای زيادی روی جلد روزنامه ها رفت. عکاسهايشان ايرانی نبودند. آنها با پول صدقه سنگاپوريها عمل می شدند. حسابی در يکی از بانکها باز شد. رئيس جمهور محبوبمان (محبوبتان؟) در بحبوحه فريادها برای استعفا و لايحه های دو گانه و چند گانه و نامه های رنگارنگ و دستگيريهای عجيب وغريب يادش آمد اعلام کند دولت هزينه ها را تقبل می کند. پزشکان ايرانی مدارک پزشکی آنها را تحويل بيمارستان سنگاپوری نداده بودند. آزمايشها همه از اول انجام شده بود. همه پزشکان دنيا جوابشان کرده بودند. شانسشان خيلی کم بود، تنها يک پزشک شجاعتش را پيدا کرد عملی را قبول کند که می دانست شکست در آن همه حرفه اش را به خطر می اندازد و می دانست چقدر خطر زياد است.

***

ايرانيها همديگر را پيدا کرده بودند. همه دعا می کردند. می گويند نمايش فيلم مستند آنها در سنگاپور بی تاثير نبوده. سنگاپوريها هم نگرانشان بودند. هفت ماه اقامتشان در سنگاپور از بهترين روزهای زندگيشان بوده. وقتی که اولی مرد همه گريان دعا دعا می کردند که ديگری زنده بماند. آزاد، فرد، همانجوری که هر دو می خواستند.

***

اعتراضها بالا رفت. اين صداها برايمان آشناست. از دور دستی برآتش دارند و آتش می زنند بر جانها جماعت هميشه معترضی که هميشه عقب هستند. خبرنگاری که آنجا نبود، پزشکی که حتی مدارک را نفرستاد...

دوستی می گفت اين اتفاق برای جامعه پزشکی ناگوارترين است. می گفت تا مدتها پزشکان دست و دلشان می لرزد به استقبال خطرهای بزرگ بروند. می گفت اگر پزشک سنگاپوری احساس گناه کند خيلی بد است، می گفت همه مقصريم اگر او احساس گناه کند. می گفت آنها با پای خودشان رفتند، با اميد زياد در صورتی که کسی اميدوارشان نکرده بود، با مسئوليت خودشان، از آن مسئوليتهايی که کمتر کسی حاضر است قبول کند.

***

و تراژدی اميد و شجاعت اينگونه پايانی تلخ پيدا کرد، تراژدی که همه را به احترام واداشت، احترام برای شجاعتی که اين روزها خيلی کم می بينيمش. احترام برای شجاعت آن دو بانوی جوان. دو بانوی جوانی که مهم نيست نامشان چيست. دو بانوی جوانی که شايد خود ما بوديم و شايد کودکانمان. دو بانوی جوانی که نامهايشان مهم نيست اما شجاعتشان و تلاششان برای رسيدن به فرديشان بايد هميشه در يادهايمان باقی بماند. کاش به احترامشان به فرديتمان بيشتر احترام می گذاشتند...