گفتم اين هفته راجع به اون خانومه که کلشو کوبونده به يه چيز سخت و خودشو کشتونده بنويسم، گفتم بابا به ما چه، حقش بوده ديگه حتما، می خواست کارای بد بد نکنه. گفتم بيام يه نامه سرگشاده بنويسم به مسئولين شرکت سونی-اريکسون و نوکيا که بابا چرا تازگيها روموبايلا تون دوربين عکاسی ميذارين که اونوقت خدای ناکرده يه نفر از خانومايی که ميان استخر يا لب دريا بياد عکس بندازه، بعد يادم افتاد ورود موبايل به استخرای زنونه داره ممنوع می شه و خيالم راحت شد از اين بابت. (البته امروز تو استخر دست بعضيا موبايل بود و منم دور خودم حوله پيچيدم که که کسی نتونه عکسمو بگيره!)

گفتم راجع به اون دو نفر (اعضاي شوراي سردبيري...) بنويسم که بعد از 9 روز تعريف کردن "اون تو" چه خبر بوده و چقدر قدم رو رفتن و بعدش چقدر نور خورشيد براشون دلچسب بوده، بعد ديدم بايد هی جاي همه چي نقطه چين بذارم و خودمم اونوقت نمی فهمم می خواستم چی بگم، پس بی خيالش شدم. اومدم راجع به اون دختر بدبخت بنويسم که تو يه روز 8 بار بهش تجاوز شده و دو سه تا روزنامه شجاعت به خرج دادن و خبرشو کار کردن، گفتم لابد دختره وضع پوششش نامناسب بوده و حقش بوده اين بلا سرش اومده و تازه بايد به جرم رابطه نامشروع مجازاتم بشه و اصلا دليلی نداره پليس و خونواده اش آموزش ببينن که چه جوری بعد از اين ماجرا باهاش رفتار کنن که بتونه به زندگی عاديش برگرده، پس اونم بيخيالش شدم.

بعد يه خورده فکر کردم ببينم می شه راجع به اينکه چی می شه سونيا بچه ده ماهه اش رو ميده دست ناپدری بچه (که البته سونيا هيچ مدرکی نداره که صيغه يارو بوده) و بعد چی می شه که يارو مريم کوچولو رو به بهشت زهرا می فرسته که برای هميشه اونجا آروم بگيره و می گه بچه از رو تاب افتاده مرده بنويسم، بعد يهو ياد اين افتادم که بهشت زهرا ظرفيتش در حال تکميله وهمش تا چهار سال ديگه وقت داريم تو اين آرامگاه زيبا مستقر بشيم و حس و حالم برای نوشتن راجع به مريم کوچولو از بين رفت. بعد گفتم اصلا بنويسم برای چی اين سونيا که به زور 18 سالش می شه بايد يه بچه ده ماهه داشته باشه و از شوهراولش طلاق گرفته باشه و برای چی قانون اجازه داده دخترا تو سنين پايين ازدواج کنن و بچه دار شن که ديدم اصلا به من چه ربطی داره. خود قانون گفته پدر رئيس خونواده است و اگه تشخيص بده و اجازه بده دختر 9 سا له رو هم می تونه به عقد هر کی دلش می خواد دربياره و فهميدم نبايد پامو از گليمم دراز ترکنم و اونم فراموش کردم. بعد اومدم راجع به اينکه مجلس موافقت کرده ايران به کنوانسيون رفع همه گونه تبعيض عليه زنان بپيونده بنويسم که يادم افتاد قراره اين پيوستن با هزارتا شرط و شروط صورت بگيره و تازه حالا کو تا از ما بهترون طرح رو تصويب کنن، پس هر هر خنديدم و بی خيال اين يکی هم شدم.

خلاصه ماجرای اون زنه که هفته پيش هم بچه شو کشت و هم خود کشی کرد چون نون نداشت بخوره هم ديگه حسابی کليشه ای و کم اهميت شده، نامه 150 تا نخبه شريفی هم که اصلا حرفشو نزن، هوا هم که حسابی داغه و از بارون مارون و بوی بارون و باد خزون هم که خبری نيست...

خلاصه که ايها الناس نويسنده اين ستون دچار عدم موضوع پيدا کنندگی شده و به اين نتيجه رسيده که اينجارو تخته کنه بهتره. البته سرقفلی اينجا خيلی می ارزه. قيمت خوب پيشنهاد بدين و بخرينش لطفا و خيرشو ببينين و از اين جور حرفا + آبی دريا قدغن و ....

صنم دولتشاهی