انگار همين ديروز بود که صدای بی صدای يه مرد تنها جاودانی شد و اون مرد تنها برای هميشه با شهر دود گرفته تهرون خدافظی کرد. انگار همين ديروز بود که تو ضبط صوت قراضه آشپزخونه امون آروم می گفت تو هم با ما نبودی و گوله گوله اشک از چشمای من ميومد پايين. انگار همين ديروز بود که خدايار قاقانی آستين بالا زد که اون ويژه نامه رو برای مرد تنها درست کنيم و با اشک و افسوس کلمه هارو تايپ کنيم.

يه سال گذشت و اون تو خاک سرد خوابيده و من هنوزم دارم نصفه شبا برای کاپوچينو مطلب تايپ می کنم و موقع نوشتن هدفون ميذارم و فرهاد گوش می کنم. يه سال گذشت و هنوزم هيچ آهنگی به اندازه بوی عيدی بوی توپ منو ياد روزای خوب بچگی نميندازه.

و انگار همين ديروز بود که من تو يه تنهايی عجيب دست و پا ميزدم و احساس می کردم آدم عاشق چقدر تنهاست. و شايد لازم بود يکسال بگذره و کلی اتفاقای عجيب و غريب بيفته تا بفهمم آدم اصولا هميشه تنهاست، چه عاشق باشه چه نباشه. و شايد لازم بود يه سال بگذره تا بفهمم آدم بايد به فکر روزای تنهاييش باشه و سعی کنه يه کاری بکنه که بتونه تنهاييهاشو با يکی قسمت بکنه.

بگذريم! اين روزا همه ازم می خوام بيشتر راجع به قوانين ازدواج و مهريه و اين جور چيزا بنويسم. نوشتن دوباره از ماراتنی که ازش گذشتم يه خورده سخته. بعضی وقتا جنگيدن با چيزی که اسمش رو سنت گذاشتيم بيشتر از اونی که آدم فکرشو می کنه سخت و طاقت فرساست. و وقتی خودت رو در برابر همه اون قانونا و سنتای غلط تنها ببينی ديگه خيلی سخت می شه. آدم تو يه موقعيتی می افته که مجبور می شه خودش رو ثابت کنه.

مدتهای مديدی با يه عقيده زندگی کردم و بزرگ شدم. پدر من خودش بيشترين سهم رو تو شکل گيری شخصيت من داشت. اون بود که اولين کتاب و روزنامه رو دستم داد و هلم داد تو اجتماع. ولی وقتی نوبت خودم رسيد ترسيد. نگرانی، حس مسئوليت، شايد هم ترس، و احساس وظيفه برای محافطت از من باعث شد که همون آدمی که خيلی از سنت زخم خورده خودش بخواد زير سايه اون پناه بگيره و از من بخواد منم همين کارو بکنم. پيشنهاد يه مهريه نجومی و پافشاری بر روی اون پيشنهاد منو شوکه کرد. حرف زدن و استدلال کردن هم فايده نداشت. بهش حق ميدم. وقتی وضعيت زندگی دخترای دوستاش رو می بينه، وقتی مردهايی رو می بينه که به چه راحتی همسرشون رو از همه حقوقش محروم می کنن و بعد می تونن به راحتی طلاقشون بدن، وقتی می بينه بعضی از اين دخترها فقط به کمک مهريه اشون تونستن بعد از طلاق يه زندگی برای خودشون دست و پا کنن و نابود نشن، بهش حق ميدم.

اما شايد همه اين ترسها و واهمه هاش باعث شده بود يه چيزی رو نبينه، و اونم اينکه دخترش بزرگ شده، دختری که يه زمانی دو متر از خونه دور نمی شده به خاطر تربيت همون پدر از خودش يه شخصيتی داره و می تونه رو پای خودش وايسه. اون دختر ديگه اجازه نميده افسار زندگيش رو کسی به دست بگيره. می تونه خودش تصميم بگيره و تواناييش رو داره که با کمک يه شريک و يار غار يه زندگی رو بسازه. و اون دختر به ارزش وجودی خودش به عنوان يه انسان آگاه شده و ديگه نمی تونه اجازه بده عين گاو قربونی روش نرخ بذارن و خريد و فروش بشه. همين آدم از طرفی هم نمی تونه به خودش اجازه بده که از شريک و يار غار زندگيش انتظار داشته باشه بی هيچ دليلی اين قيمت رو بپردازه.

باورش سخته، برای خودمم سخته، ولی اين راهيه که اون نشونم داد و منم خيلی وقته شروعش کردم. پدر من ياد داد من در مورد عدالت بخونم و بدونم. من هم جراتش رو پيدا کردم که مهمترين قرارداد زندگيم رو با يه شرايط عادلانه امضا کنم. قانون ما خيلی جاهاش در مورد حقوق زنان ايراد داره. من ياد گرفتم در مورد اين قوانين بخونم و بدونم و تصميم بگيرم که زير بار يه چيزايی نرم. هيچوقت يادم نمی ره خانومی رو که همسرش تو يه کشور ديگه بود و اين زن می خواست گذرنامه اش رو تمديد کنه و چون همسرش نبود که بهش اجازه رسمی بده نمی تونست اينکارو بکنه. هيچوقت يادم نمی ره خانوم مسنی رو که به شدت با همسرش اختلاف داشت و اومده بود برای سفر به سوريه گذرنامه بگيره و ازش اجازه همسر خواسته بودن و اونم نگران بود که شوهرش بهش اجازه نده. هيچوقت همسايمون رو يادم نمی ره که بهم گفت تو رو خدا راجع به اينکه شوهر آدم بايد اجازه بده تا ما گذرنامه بگيريم تو اون سايتهاتون بنويسين. برای همين بود که يکی از شرطهای ضمن عقد من "حق سفر زوجه" شد. دلم نمی خواست هيچکدوم اين مشکلات يه روزی گريبانگير خودم بشه.

هيچوقت يادم نمی ره خانوم يکی از فاميلهامون رو که بعد از ادواج مجبور شد کار رو بذاره کنار چون همسرش نمی خواست و حالا با داشتن چهار تا بچه شوهرش همسر دوم هم گرفته و اين زن هيچ پشتيبانی هم نداره که بخواد از همسرش جدا شه و اين چهار تا بچه رو بزرگ کنه. هيچوقت دوست مامانم رو يادم نمی ره که همسرش بعد از چند سال جلوی کار کردنش رو گرفته بود و اونم دستش به هيچ جا بند نبود و مجبور شد از همسرش جدا بشه تا به کاری که علاقه داره بپردازه. برای همين بود که توی عقدنامه جزو شرايط ضمن عقد ذکر کرديم که زوجه حق اختيار شغل داره.

بالا پايين رفتنها و دوندگيهای خيلی از زنها رو يادم مياد که مجبور شدن آخرش بگن مهرم حلال جونم آزاد و بعد از چندين سال له شدن و زجر کشيدن موفق شن طلاق بگيرن. برای همين بود که خواستم تو عقدنامه ذکر بشه حق طلاق با زوجه است.

اينا همش به نظرخيلی مسخره مياد. همه اينا به نظر حقوق طبيعی انسانها مياد. ولی وقتی يه جای کار لنگ می زنه و اين حقوق طبيعی داده نشده، آدم نبايد عين يه آدم بی اراده قبولش کنه و مهر تاييد بزنه به اون قانون غلط. فعلا تنها کاری که يه زن می تونه بکنه اينه که از شرايط ضمن عقد استفاده کنه، عقد نامه رو خوب مطالعه کنه، از چند نفر هم پرس و جو کنه و حالا که مجبوره برای قانونی کردن عشقش امضا بده، امضاهای درستی بده و قراردادی رو امضا کنه که شرايطش عادلانه باشه و به زن به چشم يه برده نگاه نکنه.

صنم دولتشاهی