هواپيما بلند می شه. مهرآباد اون زير کوچيک و کوچيکتر می شه. يهويی دور می شی از همه چيزايی که دوست داشتی و نداشتی. يهويی پرت می شی تو يه جای بزرگ غريبه، با آدمای غريبه. يهويی يه مدلی می شی که بعضی از آدما به راحتی می تونن مسخره ات کنن و بگن طرف رگ ناسيوناليستيش قلمبه شده. آره، دقيقا همونجوری می شی. چشم می گردونی آدما رو نگاه می کنی و سعی می کنی حدس بزنی که ممکنه اون آدم ايرونی باشه؟ گوشاتو تيز می کنی که ببينی فارسی می شنوی يا نه؟

***

روی يه کشتی غريبه هستی. با آدمايی که همشون غريبه ان. وفتی می گی ايرانی هستی بعضياشون با توجه بهت نگاه می کنن و از ايران ازت می پرسن. اما بعضياشون هم ابرواشون رو بالا ميندازن و مثلا با تعجب می پرسن "ايران؟ اونجا خطرناک نيست؟" و تو نمی دونی چی جواب بدی. می تونی بگی اونجا هم خطرناکه هم نيست. هم دوست داشتنيه هم نيست. هم خيلی خوبه هم نيست. بعد هر چی بديه از يادت می ره و شروع می کنی با رگ ناسيوناليستی ورقلمبيده ات هی از کشورت تعريف می کنی.

***

توی يه بازار شلوغی. آدمهای رنگ و وارنگ از همه جای دنيا دارن خريد می کنن. بايد تو بازارای مصر تا ميتونی چونه بزنی. اون می گه 250 پوند، تو می گی 5 پوند. و آخرش 40 پوند می خريش. آخه وقتی می فهمه ايرانی هستی يهويی صورتش باز می شه. بهت می گه اهلا و سهلا. قيمتا ارزون می شه. دستها به دوستی جلو مياد. پيرمردی که تو يکی از دهات شهر"آسوان" زندگی می کرد- همون پيرمرد بابای راننده تاکسی که ما کيفمون رو توش جا گذاشته بوديم- وقتی می فهمه ما ايرانی هستيم با نوشابه از ما پذيرايی می کنه. باهامون دست ميده و می گه ايرانی و مصری برادرن، يکی هستن. خاتمی رو هم اون پيرمرد می شناسه.

***

بازم روی کشتی غريبه هستی. با همه گارسونا دوست شدی. اونا هم ايران رو دوست دارن. تو هم دوست داری. با آدمای غريبه روی کشتی هم دوست می شی. بعضياشون خيلی خالين. بعضياشون خيلی پر. عين مردم کشور خودت. ولی دلت می خواست اينجا دوستات پيشت بودن. همه اونايی که فکر می کنی پرترين و بامزه ترين و باحالترين آدمای روی زمينن.

***

سفرت با کشتی تموم می شه. بالاخره پاتو ميذاری رو خاک مهرآباد دوست داشتنيت. هنوزم رگ ناسيوناليستيت ورقلمبيده. دلت عين خر برای همه تنگ شده. برای ماست و خيارای بابات، برای جلسه های کاپوچينو، برای قليون کشيدن تو فرحزاد، برای بغل کردن مامانت، گپ زدن با خواهرت، بازی کردن با خواهر زاده ات، وراجيهای طولانی مدت با شيده، قرارای وبلاگی، کوهای تهرون، روزنامه های کاغذی، برای هزار و سيصد تا چيز ديگه.

***

بعد می خوری به اولين بچه خيابونی، اولين چاله خيابونی، اولين زن خيابونی. روزنامه های نخونده رو می خونی. اخبارهای جديد از 50 فاميل به گوشت می رسه. بازيهای جديد و قديمی سياسی يادت مياد، همه اون چيزايی که حتی تو مجله اينترنتيت هم خط قرمزه يادت مياد. اون کارمند بوگندوی روانی دانشگاه رو يادت مياد. اون پارچه روی سرت يادت مياد. دخترای خوزستانی يادت مياد. خيابونای کثيف يادت مياد. بعد دوباره دلت می خواد پناه ببری به همون فرودگاه غريبه، همون کشتی غريبه، همون آدمای غريبه. بعد گيج می شی. احساس آوارگی بهت دست ميده. دلت ميخود يکی بهت بگه خونه آروم تو واقعا کجاست.

***

خوش به حال سقراط وقتی می گفت: "من نه آتنی ام، نه يونانی، من شهروند دنيام". خوش به حال سقراط...