اسمش نرگس بود احتمالا. شايد چون آدم وقتی بهش نگاه می کرد ياد دسته گلای تازه نرگس ميفتاد. از همونا که زردی وسطشون ورقلمبيده و اونقده تازه ان که آدم دلش می خواد بخورتشون. خودشو که تو آينه نگاه کرد لپاش گل افتاد. وقتی اومد پشت سرشو تور سفيدشو کنار زد قلب نرگس تاپ تاپ شروع کرد زدن. هنوز گوشش پر بود از صدای هلهله ها. به هيچکس نگفته بود که کلی تو دلش خدا خدا می کرد همه چی درست بشه. هيچکس از دلش خبر نداشت. ساعت دو شب بود. بالاخره همه رفته بودن. يه دسته گل نرگس هم تو گلدون روی ميز براشون گذاشته بودن. لپاش گل انداخته بود حسابی. تورشو زد کنار براش. چراغا رو خاموش کرد و اومد سراغش. بعد ساعت 5 و نيم صبح بود که يهويی زمان متوقف شد برای نرگس. دستشو جدا پيدا کردن. تو انگشتش يه حلقه طلايی بود.

***

شايد اسمش صغری بود. چادرش سياه سياه بود. شايد عين بختش. کارش شده بود از صبح تا شب بچسبه به ضريح امامزاده دعا کنه معجزه شه حکم اعدام پسرشو که شايد اسمش ياور بود لغو کنن. اونقدر شيون کرده بود که صداش در نميومد. اونقدر به پای مامان بابای علی افتاده بود که از خونش بگذرن سر زانوهاش کبره بسته یود. "قتل کرده پيرزن، قتل کرده"، "جوونمو ناکام کرد. جز جيگر بزنه. الهی ناکام شه." اصلا صغری نمی دونست يه جاهايی يه عده آدم می شينن راجع به ممنوعيت اعدام حتی حرف می زنن. قتل کرده بود ياور، بايد خونش ريخته می شد. خدا گفته بود. ولی بازم می رفت ضريح امامزاده رو می چسبيد. اونشب تا صبح زار می زد. بعد ساعت 5 و نيم صبح بود که يهو همه چی متوقف شد. ديوارای ضريح ريخت درست روی سرش. هيچکس اون تو نبود جز خودش. دستشو جدا پيدا کردن. تو مچ دستش يه تيکه نخ بود که گره اش باز شده بود. ديوارای زندان هم همون موقع ريخته بود و 40 تا محکوم به اعدام در رفته بودن.

***

اسمش ليلا بود شايد. 5 تا قد و نيم قد داشت. سردشون بود اونشب. همشون چپيده بودن زير يه پتو و يه والور پت پتی يه خورده گرمشون می کرد. ساعت پنج و نيم ديگه سردشون نیود. همشون کنار همديگه آروم خوابيده بودن. دستاشون تو دست هم بود.

***

اسمش فکر کنم اگه اصغر سياه بود بيشتر بهش ميومد! الان داره آب خنک می خوره. جزو همون 75 راننده کاميون بود که هم خودشون دزد بودن، هم کاميوناشون، هم بار کاميوناشون. براش بعد از ساعت 5 و نيم صبح تازه زمان شروع شده بود. تا تونسته بود بار زده بود پس مونده های خرابه های خونه نرگس و صغری و ليلا رو. اين يکی مثل ياور شانس نداشت.

***

اسمش چه فرقی می کنه چه اسمی بود؟ تا صبح می شه نشست قصه همشون رو نوشت. 20 هزار تا قصه؟ سی هزار تا قصه؟ آخرش که بالاخره ساعت پنج و نيم صبح می شه و همه چی متوقف می شه. به جز برای اون 75 تا که براشون تازه شروع می شه. به جز برای اون پيرزنه که 98 سالش بود و براش هيچچی متوقف نمی شه. اسمش چی بود راستی؟ همون که زير کمد مونده بود و بعد از چند روز سالم پيداش کردن؟ برای اون اصلا توقفی نيست، تو چشاش که نگاه می کنی انگاری همه چی هميشه يه خط ممتد بوده. عين روحی که ساعت پنج و نيم صبح هم متوقف نشد. همون روح خشتی و گلی. همون روح ممتد سه هزار ساله. چه فرقی می کنه اسمش چه اسمی بود؟