June 12, 2002
sanam - sanam

گفتند صفحه اجتماعي. گفتم

گفتند صفحه اجتماعي. گفتم حکايت من، حکايت تو، حکايت اين شهر شلوغ، حکايت کوچه باغهاي گم شده ميان برجها. حکايت حس هاي غريب، حکايت دنياي ديوانه ديوانه ديوانه، حکايت روزهاي جواني که گاهي ميان اينهمه دود فراموش مي شود. حکايـت من و شهري که ميان برجها گم شد.

***

  گفتند مطلبي براي معرفي. گفتم من "صنم". نمي شناسيدش مگر! ساکن يک کوچه باغ گمشده. ساکن شهري که ديگر نيست. دخترکي مثل خود شما. گمشده در سايه هاي درختاني که نيستند. بيش از اين مي خواهيد بدانيد؟

***

  گفتند چرا مي نويسي؟ گفتم دستانم خواهشي ابدي دارند براي نوشتن.

***

  گفتند چرا اينجا؟ گفتم براي اينکه اينجا بوي عطر کاپوچينو ميدهد. بوي عطر بعداز ظهر هاي دلگير که مي رفتيم در کافه هاي تنگ و تاريک شهر، درد دل ميکرديم تا که ماه از آسمان درآيد. گفتند مگر ماهي هم هست؟ گفتم اينجا دلم باز مي شود. حتي اگر ماهي نباشد.

***

  گفتند خط؟ گفتم خط بي خط! گفتند پس خط قرمز را چه کنيم؟ گفتم سالهاست که دلم را خط قرمزکشيده ام. اينجا هم از دلم مي نويسم. مگر نه؟ تو نگران خطش نباش!

***

پي نوشت:

  به من گفتن يه معرفي نامه براي صفحه ام بنويسم. منم ديشب شديدا تو حس بودم. يه خورده شور ورم داشته بود و مطلبم اونجوري شد. بعد يه دفعه پيش خودم فکر کردم اگه بياين اينا رو بخونين که در ميرين ديگه سراغ اين صفحه هم نمياين! گفتم بهتون بگم بابا اينجوريام نيست. قرار نيست اين صفحه خيلي هم جدي باشه. فقط چون اصولا من خيلي دمدمي مزاجم، هر دفعه اينجا ممکنه يه جوري باشه. مثلا هم قراره که اينجا صفحه اجتماعي کاپوچينو باشه، ولي خوب حتما تا حالا فهميدين که اينجا همه چيز "قراره" يه جوري باشه، ولي کسي خيلي با اين قرار مدارا کاري نداره! مثلا تو صفحه اي که قراره مربوط به موسيقي باشه ممکنه يه دفعه از فوتبال بخونين. تو صفحه اي که قراره دري وري باشه، ممکنه مطالب عميق اجنماعي پيدا کنين! تو صفحه اي که قراره سينمايي باشه ممکنه مطلبي راجع به موسيقي بخونين! و تو صفحه منم که قراره اجتماعي باشه و بيشتر راجع به تهرون خودمون ممکنه يه دفعه از برد پيت و ديويد بکام بخونين يا از گل بهار، دختري که ميان آتشها سوخت...
خلاصه از مجله اي که اسمش کاپوچينو هست و نويسندگانش هم ما (که اسم بعضيهاشون رو شايد هيچ جاي ديگه دنيا نشنيده باشين! و البته به زودي تو مراسم جوايز مطبوعاتي پوليتزرخواهيد شنيد!) جز اين چه انتظاري مي شه داشت؟ برام بنويسين!

 

صنم دولتشاهی