اون چشما، اون چشما. از روزی که ديدمشون دست از سرم بر نميدارن.
***
دلم تنگ شده. دلم برای دستای مهربونش تنگ شده. دلم برای چشمای نگرونش که هميشه مواظب بود غذامو کامل بخورم تنگ شده. دلم برای دستای مهربونش که لباسای منو که تو بازی پاره پوره می شد ميدوخت تنگ شده. دلم برای لپهای تپليش تنگ شده. دلم برای بچه شدنهاش وقتی که ديگه خيلی مريض بود تنگ شده. دلم برای باغچه هم تنگ شده. دلم برای باغچه می سوزه. يکی اينجاست که فکر می کنه ديگه هيچ کس دلش برای باغچه نه می سوزه و نه تنگ می شه. يکی اينجاست که فکر می کنه همه دورن، همه بی تفاوت، همه سرد.يکی اينجاست که داره داد می زنه يه ساله که فريدون رفته. کسی يادش مياد؟ کسی فهميد؟ دلم برای حبيبه جون تنگ شده. دلم برای اونايی که تنهايی رفتن می سوزه....
***
زن دلش تنگ شده. زن فکر می کنه ديگه اون دوردورا، همونجايی که يه روزی تو کوچه هاش لی لی بازی می کرد فقط يه جاييه تو روياها، تو خواب. زن دلش برای کوچه باغای شهر بچه گيهاش تنگ شده. زن دلش برای بوی خاک زادگاهش تنگ شده. من سوار تاکسی بودم. ميدون آزادی. داشتم به زن و دوريش و حبيبه جون فکر می کردم. من داشتم به نوار فريدون فروغی که راننده گذاشته بود گوش ميدادم. من داشتم به باغچه فکر ميکردم. ميدون شولوغ بود. خيلی شولوغ. هزار نفر؟ دو هزار نفر؟ نميدونم شايد هم سه هزار نفر. جره ثقيل رو ديگه برده بودن. الگانسای پليس پر بودن. دارشون زدن. دوتاشون رو اونجا. سه تاشونم تو تهرانپارس. دلم می خواست بدونم اونم اونجا دارش زدن يا تو تهرانپارس. زن بغل دستيم نفرين می کرد. فريدون سوزناک می خوند. من به اون دو تا چشمی فکر می کردم که از تو روزنامه زل زده بودن به من و هی منو مينداختن تو فکر که کجا ديده بودمشون. فقط فهميده بودم اسمش پيام بوده. دو تا چشم سبز. راننده می گفت زنا رو می بردن تو جنگلا و بهشون تجاوز می کردن. زن ميگه چه اسمی هم داشتن! کرکسها... فريدون داره از رفتن ميگه. خودشم می دونست بايد رفت. زن تو نامه اش برام نوشته که سالهاست ايران رو نديده و شايد خيلی سال ديگه هم نبينه. زن نوشته بود شوهرش مسلمون نيست. زن نوشته بود اگه بخواد وطنشو ببينه بايد شوهرش مسلمون بشه. پيام همش بيست سالش بود. نمی دونم چرا اونجوری زل زده بود به من از تو روزنامه. می دونم که يکی از همون شبای دلگير زمستونی که تنهايی بر می گشتم خونه جلوی پام ترمز کرده بوده. می دونم که همون موقع هم برق چشاش ترسونده بود منو. ولی چرا الان؟ چرا الان اينطوری زل زده به من؟
***
پيام رو تو تهرانپارس دار زده بودن. قبل از اعدام گفته بوده حقش اعدام نبوده. گفته بوده اون زنا خودشون خواسته بودن! فقط خونواده پيام سر مراسم اعدام حاضر بودن. وقتی تموم شده همه "اللاه اکبر" گفتن. تو تهرانپارس 5 هزار نفر جمع شده بودن که اعدامها رو ببينن. يه زنه به گزارشگر روزنامه گفته بود بايد جاهای مرکزيتر شهر اين مراسم رو انجام بدن که همه ببينن! حببيه جون وقتی مرد فقط 50 سالش بود. هيچکی نفهميد چرا اينقدر مريض بود. فقط خودم می دونستم چرا. فريدون رو هم می دونم چرا مرد. همش از تنهايی بود مگه نه؟ همش برای اين بود که کسی دلش برای باغچه نمی سوخت مگه نه؟
***
نکنه چشمای اونم داشتن به من می گفتن که چقدر تنهاست از بس که دل هيچکس برای باغچه ...
*برادرم به باغچه می گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ماهيها
که زير پوست بيمار آب
به ذره های فاسد تبديل می شوند
شماره بر ميدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
برگرفته ار شعر"دلم برای باغچه می سوزد" فروغ فرخزاد. کتاب "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"