چی شد؟ اينجا مگه حکايت اون شهری نبود که تو برجها گم شد؟ اينجا مگه حکايت من نبود؟ برشهای کوتاه؟ از چی؟ از من؟ از تو؟ از ديوونگيهامون؟ برشهای کوتاه؟ از زندگی؟ از تلخی؟ از سبزی؟ برشهای کوتاه از حکايت من، تو، اون شهر دودی؟
***
تلخ يعنی چی؟ تلخ يعنی وقتی به آخر يک راه می رسی، وقتی آسمون ديگه آبی نمی شه، وقتی يادت ميره آبی چيه. تلخ يعنی چی؟ تلخ يعنی وقتی گنجيشکه رو درسته مياری ميذاريش اون وسط. با همون بالای کنده شده، با همون تن زخمی. تلخ يعنی هرچقدر هم بخواد يادت بره، يادت نمی ره و اون همه رنگ يه دفعه می شه سياه، خاکستری.
***
اسم اينجا شد برشهای کوتاه. مثل هميشه.
***
تنهاييش را با کلمه فرياد می کرد. با کلام. بايد تو هم آنجا می بودی. ميان آن کلامها. بايد جايی در هزارتوی افکارش جای میگرفتی. نه اينکه جا نداشتی. چرا! جای داشتی، اما در کلام، در نوشته، در آنچه می ماند، در آنچه بعد از تو با ديگران سخن خواهد گفت نبودی.
***
زن زير پل عابر پياده ايستاده بود و ماشينها به سرعت از روبری صورتش عبور می کردند. سرگيجه گرفته بود. آفتاب صورتش را می سوزاند. هيچ سايه ای نبود. تو هم نبودی.
***
برنجهای پخته را نگاه ميداريم که به کبوتران گرسنه سرگردان ميان اينهمه برج و سيمان بدهيم. غصه هايمان را در دلمان نگه ميداريم که به روی آنکه دوستش ميداريم لبخند بزنيم. عاشقيمان را در دلمان نگه ميداريم که برای آن که در گوشه ای از دلمان جای گرفته بازگويش نکنيم که خسته شود و دلزده. آرام، بی تفاوت. زنانگيمان را پنهان می کنيم که در امان باشد لطافت مستانه امان. يادمان می رود که همين ديروز از نگفتن چقدر خسته شديم. يادمان ميرود که از لبخندهايمان چقدر خسته شده ايم. يادمان نمی رود اما که از بودنمان چقدر خسته شده ايم.
***
چرا، چرا، چرا؟ رازش را که يافتی، چرايش را که فهميدی، آوازش را که شنيدی به من هم بگو. آوازش را که شنيدی مرا هم هم صدا بزن. دلم برای شنيدن آوازش تنگ شده. زندگی اين روزها در اوج همهمه صامت شده. صدايم بزن آوازش را که شنيدی. چرا چرا کردن شايد يادم برود!
***
اورا روزی می برند به مسلخ. اين را ميدانم. هيچ نجات دهنده ای نيست. خاکستری فکر نمی کنم. نجات دهنده از اينجا رفته. نجات دهنده را قهر گرفته. او را می برند به مسلخ چرا که لطافت مستانه اش دريده شد و او هم از مستانگی درامد و دريد. دريد تا ديگر درنده خويی نماند. زن را روزی می برنده به مسلخ. کاش چشمانش را ببندند که آن چشمان نگران کودکانه را نبيند در مسلخ. کاش چشمانش را ببندند که کابوس چشمان آدمکی که هميشه دنبالش می گرديد تا انتقامش را بگيرد در بيداری نبيند. کاش آهسته به مسلخ برود.
***
هنوز هم دل هيچکس برای باغچه نمی سوزد....
صنم دولتشاهي