October 23, 2002
sanam - sanam

نجات دهنده جشن نورو

نجات دهنده



جشن نورو گل و شيرينی و صدا و آدم. جشنی برای نجات دهنده. جشنی برای آنهايی که هنوز به کهن الگوی نجات دهنده اعتقاد دارند. خيابونها شلوغ شلوغ، شهر شولوغ. مردم سرگردان، تاکسيها پر. خانه ات کجاست؟


***


زنان را به مسلخ می برند، يکی يکی. زهرا، تاج بيگم. شوهرانشان را کشته اند. قاتلان و ربايندگان دختران را هم به مسلخ می برند. جشن نور و گل و شيرينيست. پس نجات دهنده کجاست؟ چرا می کشند؟ چرا می ربايند؟ چرا به مسلخ می برند؟


***


5 ساله است. شعر می خواند. مادرش می بوسدش. جايشان در تاکسی تنگ است. زن چشمانش نگران است. زنها چشمانشان نگران است. وقتی کودکش دختر می شود چشمانش نگران می شود. می گويند نسل سوم آمده. می گويند همه چيز عوض شده. می گويند ديگر ظلم به زن افسانه ای بيش نيست. می گويند بزرگش می کنيد نا برابری خودمان و شمارا. می گويد برابريم در عمل. دلت می خواهد باور کنی، خوشحال شوی. نسل سوم؟ نسل گذار؟ ای کاش راست بگويد.


***


جشن نور و گل و شيرينيست. صدای دفها بلند است. زن "يا علی مددی" می خواند. زنها سرهايشان را تکان می دهند و در سماع می روند. می گويد اينها مايع مغزيشان با مايع گوش ميانيشان در هم مياميزد و حالشان بد می شود و فکر می کنند به خدا رسيده اند. زن هايده می خواند در وصف نجات دهنده. سلام، سلام...


***


راننده چشمانش را بسته و دهانش را باز کرده و تو را مهمان سخنان شيرينش می کند. تو با همراهت خنديده ايد. می گويد شما هرزه ايد. می گويد ازدواج نمی کند که اعصابش آرام باشد. ميخواهد مارا در ميانه راه پياده کند. سيگارش را آتش می کند و می خندد. خروجيهای ميدان را کاميون چيده اند. صد مرد در ميدان ايستاده اند. تو و همراهت تنهاييد. وحشت برتان ميدارد. جشن نور و گل و شيرينيست برای ميلاد نجات دهنده.


***


چشمانت را می بندی و دف زنان می زنند و ضربان قلبت تند تر می شود و دستانت را فشار ميدهی و می خواهی از اين تنهايی و خلا فرار کنی. جمع خوانی، آواز، نوحه، نيايش، سماع. پرچمهای رنگی. مردمی که در ميدان شهر خسته به انتظار ايستاده اند. زنی که بيهوش می شود از بس به انتظار سرش را تکان داده. راننده ای که به انتظار مسافری پرپول ايستاده، چشمانت که به انتظاربازگشت آنکه آرام و بی صدا رفت گرم و نمناک می شوند، دستهايت که به انتظار دستهای آنکه ابرو باد و مه و خورشيد و فلک از اينجا بردش يخ می کنند...


***


نور چراغها چشمهايت را ميزنند. خانه ات کجاست؟



صنم دولتشاهي