باورم نمی شه. اين باد خزون دست از سرما بر نمی داره. يه روزی نشسته بودم و زل زده بودم به مانيتور و باورم نمی شد چيزی رو که می ديدم. يکی ديگه هم رفت. يکی ديگه هم تو غربت روزهای خاکستری رفت، پريد. هيچ کس نبود جلوش رو بگيره. هيچ کس نبود بالاشو بگيره.
***
من اينجا نشستم هی دارم کليک کليک می کنم و سترون شدم. من اينجا نشستم و دارم هی خودمو تکرار می کنم. نوشته هام همون تکرار اين روزهامه. نوشته هام همون آينه هست که دلم می خواد بشکنمش که ديگه نبينمش. همون آينه هه که روبروی يه آينه ديگه وايساده و هرچی نشون ميده دوبرابرش می کنه، سه برابر، بی نهايت.
***
مست، هوشيار، کجا پرکشيد رفت؟
***
می گفت بکشين، می گفت اعدام. می گفت می ترسونه بقيه رو. می گفت طناب دار رو که بندازی دور گردنش، وقتی چشاشو از ترس بهم فشار بده، بقيه از ترس دستاشونو بهم فشار ميدن. بقيه از ترس، بد بودن يادشون ميره. طناب دار رو دور گردنش آويزون کردن. هيچکس از ترس دستاشو بهم فشار نداد. هيچکس بد بودن يادش نرفت. ديروز تو پارک لويزون جلوی نو عروس آتش اسلحه ها شليک شد. نوعروس آتش عروس خوشه های خشم شد. گرگ خاکستری از توی جنگل پريد و مردش رو خورد و رو يه تيکه از وجود اونم چنگ انداخت.
***
بدو، بدو، تند تر. ماشين رو روشن کن. فرار کن، فرار. رسيد پاسگاه. وقتی برگشتن همه چی تموم شده بود. با اينحال پدر رسوندش به بيمارستان. مرد مرده بود. حالا گرفتنشون. اسمشون ايندفعه باند "حاتم گرگيه". دفعه پيش "کرکسا". دفعه بعد "يجوج مجوج!". دفعه بعدی "چه کسی از ويرجينيا ولف می ترسد!" اسما فرق می کنه. همش يکيه اما. طناب رو ميندازن دور گردنشون. يه کرکس می ميره. اما اگر اونور خيابون رو نگاه کنی می بينی داره از اونور ميره؛ يه گرگ.
***
حالا تو هی بگو طناب، اعدام، عبرت.
***
راستی، فصل سرما که می شه کلاغا کوچ می کنن مگه نه؟ اين رسمشه ديگه، مگه نه؟ بعدنش که دوباره هوا گرم شد برمی گردن کلاغايی که کوچ می کنن، مگه نه؟
***
الف مثل آی آی آی. ب مثل بی پناه. پ مثل پناهنده...