November 06, 2002
sanam - sanam

غرق شده ام در

غرق شده ام در هجوم اخبار و اطلاعات انگار. روزنامه ها، اينترنت، حرفهای مردم. گرگهايی که چه بسيار کشته اند در جنگلهای تنگ و تاريک لويزان، خانواده هايی که با بنزين به آتش کشيده می شوند از خشم يک مرد، نو عروسانی که شوهرانشان کشته می شوند، چه فرقی می کند در لويزان يا آلمان؟ زنی که از سنگسار جان سالم به در می برد و خبرش را می شنويم. زنانی که جان سالم به در نمی برند و ما هيچ چيز در موردشان نمی شنويم. بازی طنز آلود طبيعت، دستگيری مردی که روزی از ديواری بالا رفته بود، در سالگرد بالا رفتن از آن ديوار، مرگ يک نماينده در دره های جاده چالوس، بايد باور کنيم که همه چيز دست تقدير است، مگر نه؟


***


باران آمد. اينجا، نم نم باران آمد و بغض آسمان ترکيد. هوا تميز شد. خيابانها کثيف شدند. بوی باران بود، تو نبودی.


***


ماه روزه و نيايش رسيد برای افيون زدگان. ياد روزهای کودکی و روزه گنجشکيها و سفره های رنگين افطاری بخير. ياد ربنای شجريان و اذان موذن زاده اردبيلی و قطره های اشکی که فرو می ريختند هنگام اذان بخير. ياد سادگی و افيون زدگی من بخير.


***


باران آمد. زير باران رفتم. چشمهايم را بستم. دستهايم يخ زدند. همهمه و شلوغی بود، تو نبودی.


***


پرسپوليس يا استقلال؟ لوايح دو گانه رئيس جمهور يا نظارت استصوابی؟ مافيای نفت يا گوشتهای آلوده؟ عبدی يا نوری؟ چه فرقی می کند برای سکينه که 3 ماه است گوشت نخورده اند دخترانش؟!


***


انگار بايد به ابرها بگويم باز هم ببارند. انگار وقت نوشتن نيست وقتی که تو نيستی...




صنم دولتشاهي